تبليغاتX




روانشناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران
designer: saeed_asad86
تصـــــــوير تصادفي

 

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS  
site map site map ror html site map
  Add to Technorati     ..............................






لينك همکاران
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

پیغام شما

اسما خداوند متعال

آرشيو
طراح قالب
سال 1388

 

                                            


                                              

يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال


ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی نرود از یادت

   


                                              

 

باز كن پنجره را، دختركم فصل بهار ست

بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار

باز كن پنجره را ـ

تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ

تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند

تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز

تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند

باز كن پنجره را فصل بهار است

باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند

***

دختر كوچك من فصل بهار است

باز كن پنجره را ـ

تا بدين كلبه رسد نغمه مرغان خوش آهنگ

تا نسيمي بسر و زلف تو ريزد گل صد رنگ

تا بخوانيم بهمراه كبوتر، غزل صبح

تا برانيم بآواز قناري غم خود را زدل تنگ

***

دخترم! فصل بهار است بر اين پنجره ها، پرده مياويز

تا به بينيم بهر سو، گذر چلچله ها را

دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان ـ

جامه سبز بهارست

جلگه تا جلگه ز گلهاي همه پر نقش و نگار است

همه انگشت نهالان ـ
چشم، تا كار كند غرق نگين هاي شكوفه است

همه جا، دست زمين، لاله فروش است

همه سو، موج هوا، عطر نثار است .

***

باغ را بنگر و فواره الماس فشان را

ارغوان ريخته بر دامن هر دشت

دشت را بنگر و اين فرش زمردوش ياقوت نشان را

***

دخترم! آينه را از سر اين طاقچه بردار

كه در اين فصل دلاويز ـ

همه جا آينه بندان بهار است

يكطرف پيش رخت، آينه روشن مهتاب ـ

يكطرف آينه چشمه رخشنده آرام ـ

يكطرف آينه قدي سيمينه البرز ـ

با چنين آينه بندان بهاري ـ

هر طرف روي كني آينه خيز است ـ

هر كجا پاي نهي آينه زار است

***

شانه را دور بيفكن

كه تو را گر نبود شانه، نه اندوه و نه بيم است

بهترين شانه تو دست نسيم است

***

دخترم! عطر چه خواهي ؟

كه نسيم سحري عطر فروش است

موج هر باد كه بر زلف تو پيچد ـ

پيك خوشبوي بهارست و رباينده هوش است

***

دخترم! باز كن از گردن خود رشته گوهر

تا كه بانوي بهاران ز شكوفه ـ

به سروشانه سيمين تو گوهر بفشاند

يا برانگشت ظريف تو نگين از گل رنگين بنشاند

***

هر چه زيبائي و زيباست در آغوش بهارست

مرغكان بر سر هر شاخه گل، گرم سرودند ـ

تازه گلها همه در باغچه آماده رقصند ـ

خوشنوا چلچله ها، زمزمه گر، مست نشاطند ـ

لك لكان صيحه كنان پيك درودند ـ

سارها چرخ زنان در دل ابرند ـ

گاه، چون موج خروشان، همه در اوج فرازند

گاه، چون برگ درختان همه در قوس فرودند .

***

باز كن پنجره را، دختركم فصل بهار ست

بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار

باز كن پنجره را ـ

تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ

تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند

تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز

تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند

باز كن پنجره را فصل بهار است

باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند

                                  

                              

 سفره های هفت سین که مشاهده می فرمایید  توسط دختران گلم در  مجتمع  آموزشی خدیجه کبری  چیده شده.

آرزومند سالی پر بار و قرین با شادکامی  برای همکاران محترم و صمیمی  و دختران گل این مجتمع فعال  و پویا  هستم.

معنی هفت سین

اولین سین سنجد

سنجد نماد سنجیده عمل کردن است . سنجد را براین باور بر سفره میگذارند که هرکس با خویشتن عهدکند که درآغاز سال هرکاری را سنجیده انجام دهد . سنجد نشانه گرایش به عقل است . احترام به تفکر و ترویج و خردمندی . اولین چیزی که خداوند آفرید عقل بود پس عقلانیت را ارج مینهیم و خردمندی را بزرگ .

دومین سین سیب
دومین سینی که برسفره مینهند سیب است که نماد سلامتی میباشد .

سومین سین سبزه
سبزه پس از سنجد و سیب بر سفره گذاشته میشود که نشانه خرّمی وشادابی وخوش اخلاقی است . سبزی با خود شادابی نیکویی و زندگی را بهمراه می آورد . من با خویشتن عهد میکنم که دراین سال شاد و خوش خلق وخوش اخلاق باشم . رنگ سبز ارتعاش افکار ما را موزون نگه میدارد و به ما آرامش میدهد .

چهارمین سین سمنو
سمنو مظهر صبر و مقاومت وعضو عدالت و قدرت است .

پنجمین سین سیر
سیر به نشانه دست نگه داشتن از تجاوز به سفره هفت سین راه یافته تا پای را از گلیم خویش بیرون ننهیم . سیر نماد مناعت طبع است یعنی انسان باید همواره با قناعت برجهان بنگرد که انسان قانع از نفس کریحش برتر از انسان قانع به دارندگی ثروت است . پس سیر که نشانه قناعت و یادآور امتناع از تجاوز است را برسرسفره مینهیم تا انسانی عاقل سالم شاداب قوی و قانع باشیم . سیر چشمی و چشم سیری از بزرگترین صفات انسان برتر میباشد .

ششمین سین سرکه
سرکه نماد پذیرش ناملایمات و نماد رضا و تسلیم است . واقف براین نکته هستیم که زندگی پیوسته توام با رنج و مشقت و زحمت است و هیچ انسان متعهد و بامسئولیتی نیست که بدون دغدغه بتواند به زندگی ادامه دهد . خداوند زمین وآسمان و انسان را آسوده و بی غم نیافرید و سرکه گویای نکته ایست از تسلیم دربرابر رخدادهای ناگوار زندگی .

و هفتمین سین سماق

آخرین سین سفره هفت سین سماق است . سماق نماد صبر و بردباری و تحمل دیگران است . صبر به انسان میاموزد که درگذر زندگی خستگی را بایدخسته کند وکام را بیابد .

                         

امسال  ساعت تحویل در مدینه منوره هستم.خدا را سپاس

التماس دعا  


 

 

 

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 0:4 AM | |

میلاد پیامبر رحمت حضرت محمد مصطفی (ص) مبارکباد

 
    
 
فرخنده سالروز ميلاد با برکت
حضرت ختمي المرتبت ، آخرين فرستاده نور ، حضرت محمد امين المصطفي (ص)
برتمامي مسلمين جهان مبارک باد
 
 
میلاد نبی اکرم (ص) نقطه تحول تاریخ است که تمدن بشری و فرهنگ عظیم انسانی را در میان مسلمانان جزیرهٔ العرب و سپس همه جهان متحول و دگرگون ساخت.به نقل از اسلامیک نیوز، یمن به همراه سایر کشورهای اسلامی میلاد نبی اکرم(ص) را هر سال جشن می گیرد، امسال نیز به این مناسبت با برگزاری مراسمی خاص به استقبال ولادت حضرت محمد (ص) می رود.
جشنهای میلاد نبی اکرم(ص) از سوی وزارت اوقاف و امور اسلامی یمن تنظیم شده است که شامل خطابه های دینی و مدیحه سرایی نبی اکرم (ص) است.با توجه به اینکه استان حضرموت یمن ( در ۷۹۴ کیلومتری شرق صنعاء) مهد پرورش علم و علمای مسلمان یمن است و نقش بسیاری در دوران اسلام و فتوحات اسلامی ایفا کرده است، امسال مراسم ویژه میلاد حضرت محمد (ص) در این استان با حضور جمع کثیری از مسلمانان یمن و همچنین شخصیتهای برجسته و علمای دینی این کشور برگزار می شود.
در مراسم ویژه امسال به اهمیت نقش پیامبردر زندگی مسلمانان و عظمت وی در میان بشر اشاره می شود.یکی از علمای دینی یمن با تبریک روز فرخنده میلاد نبی اکرم (ص) اظهار داشت: طی سخنرانیهایی که در این استان انجام می گیرد، باید عظمت این روز که خیر البشر و حامی مسلمانان متولد شده است، یاد آور شوند و به مردم اعلام کنند که محمد (ص) آمد تا مردم را از تاریکی و ظلم به سوی هدایت و نور رهنمون کند.
وی با اشاره به میلاد حضرت محمد (ص) تأکید کرد: میلاد حضرت محمد (ص) نقطه تحول تاریخ است که تمدن بشری و فرهنگ عظیم اسلام پا گرفت و تفکر و زندگی مسلمانان جزیرهٔ العرب و سپس همه جهان را متحول و دگرگون کرد.

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 4:28 PM | |

نظریه دلبستگی جان بالبی

نظریه دلبستگی جان بالبی

بدون شک نظریه دلبستگی یکی از برجسته ترین و مهمترین دستاوردهای روانشناسی معاصر است.برخی محققان نظریه دلبستگی را به عنوان رستاخیز دوباره روانکاوی و عامل مهم احیای دوباره این مکتب می دانند از نظر جان بالبی دلبستگی یکی از نیازهای بنیادین انسان است.

 مقدمه:
بدون شک نظریه دلبستگی یکی از برجسته ترین و مهمترین دستاوردهای روانشناسی معاصر است.برخی محققان نظریه دلبستگی را به عنوان رستاخیز دوباره روانکاوی و عامل مهم احیای دوباره این مکتب می دانند از نظر جان بالبی دلبستگی یکی از نیازهای بنیادین انسان است.
● نظریه دلبستگی:
▪ تاریخچه ـ بالبی (۱۹۰۷ـ۱۹۹۰)
در لندن به دنیا آمد تحصیلات خود را در روانپزشکی و روانکاوی به پایان رساند از سال۱۹۳۶ به بعد به طور عمده در کار راهنمایی کودکان بود بالبی با مشاهده کودکانی که در موسسات و شیر خوارگاها پرورش می یافتند متوجه شد که این کودکان عمدتا برخی مشکلات عاطفی از جمله ناتوانی در برقراری روابط صمیمانه و پایا با دیگران دچار هستند وی علایم مشابهی هم در کودکانی که تا مدتی رشد طبیعی خود را در خانه سپری کرده بودند و بعد از آن دچار جدایی طولانی مدت از والدین شده بودند مشاهده کرد این کودکان از برقراری برقراری روابط نزدیک با دیگران اجتناب می کردند بالبی در سال۱۹۵۰ مشاهدات خود را در گزارشی تحت عنوان مراقبت مادری و بهداشت روانی به سازمان بهداشت ارئه کرد وی از برسی های خود به این نتیجه رسید که کودکان موسسات و شیر خوارگاه ها فرصت برقراری روابط عاطفی و گرم و محکم و دیر پا با مادر یا جانشینان وی را نداشته اند چنین مشاهده هایی بالبی را متقاعد کرد که نمی توان بدون توجه به تعامل مادر- کودک فرایند رشد را درک کرد وی در این راستا نظریه دلبیتگی خود را مطرح ساخت و به سوالاتی چون چگونگی شکلگیری دلبستگی – دلیل اهمیت این رابطه- ارزش تکاملی آن و غیره به کردار شناسی(اتولوژِی) روی آورد .کردارشناسی یک نظام بین رشته ای است که اطلاعات فرضیه ها و روش شناسی خود را از طیف وسیعی از علومی چون زیست شناسی و روانشناسی و مردم شناسی و علوم اعصاب گرفته و هدف آن بررسی رفتار جانداران در یک محیط طبیعی و در یک زمینه تکاملی است.

● تعریف دلبستگی:
به سیستمی تنظیم کننده اطلاق می شود و فرض بر این است که این سیستم در درون فرد وجود دارد. هدف آن تنظیم رفتارهایی است که موجب نزدیک شدن و برقراری تماس با فردی است متمایز و حامی که تکیه گاه نامیده می شود البته هدف این سیستم در فرد وابسطه از لحاظ روانی معطوف به ایجاد احساس امنیت است.به نظر بالبی دلبستگی در انسان موازی نقش پذیری در حیوانات عمل کرده و در یک دوره حساس شکل می گیرد.
دلبستگی پیوند عاطفی نسبتا پایداری است که بین کودک و یک یا تعداد بیشتری از افرادی که در تعامل واقعی و منظم با آنها می باشد ایجاد می گردد.
تمایل کودک به برقراری نوعی رابطه نزدیک با افرادی معین و احساس امنیت بیشتر در حضور این افراد دلبستگی نامیده می شود.
مفاهیم کلیدی در کردارشناسی در نظریه دلبستگی مطرح می شود:
۱) رفتار غریزی:
رفتاری است غیر اکتسابی که
الف) توسط محرک خاصی راه اندازی می شود یکی از مفروضه های اتولوژی این است که رفتار مجموعه ذخایر ژنتیک رفتاری برای بروز نیازمند محرک های محیطی ویژهای به نام محرک های رها ساز هستند به عنوان مثال رفتار مادرانه بو قولمون برای بروز و فعال شدن نیازمند جیک جیک جوجه هایش است.
ب) رفتار غریزه ویژه نوع است: به عنوان مثال رفتار مادرانه در هر گونه از جانداران منحصرا ویژه همان گونه است و با سایر گونه ها کاملا فرق دارد.
۲) نقش پذیری: واکنشهای جاندار در مقابل محرک ها رها ساز در طول دوره خاصی از زندگی روی می دهدو قبل و بعد از این زمان دیگر رخ نمی دهد مثل رفتار دنبال کردن شئء محرک توسط جوجه اردک ها به طور خلاصه نقش پزیری نوع ویژه ای از یادگیری است که در دوره ویژه ای از سالهای آغاز عمر آموخته شده و دوران بعد را تحت تاثیر قرار می دهد .
۳) دوره حساس: این دوره مناسب ترین زمان برای بروز توانمندی های ویژه است در این دوره فرد آمادگی پذیرش تاثیرات محیطی را دارد.

● ویژگی های دلبستگی:
۱) پناهگاه امن: هنگامی که کودک احساس خطر می کند یا می ترسد می تواند نزدیک پرستار یا مراقبش باز گردد و احساس آرامش کند
۲) پایه مطمئن : مراقب یا پرستار پایه مطمئن و قابل اتکایی برای کودک به وجود می آورد تا به کشف جهان بپردازد.
۳) حفظ نزدیکی: کودک سعی می کند که نزدیک مراقب یا پرستارش بماند و این امر به او احساس امنیت می دهد .
۴) اندوه جدایی: هنگامی که کودک از پرستار جدا می شود ناراحت و اندوهگین می شود.

● آیا دلبستگی ژنتیکی است:
ظرفیت دلبستگی که دلبستگی شکل داده و تعیین می کند اکثرا ژنتیکی هستند کشاننده بقاء برای همه انواع جانداران اساسی است.نوزادان بی دفاع هستند و باید وابسته به مراقبی برای زنده ماندن باشند.محتوای این وابستگی اولیه و پاسخ به مادر به این وابستگی رابطه را گسترش می دهدکه برای بقائ حیاتی است.مادری با سلامت فیزیکی و هیجانی نوزاد را به سمت خود جذب خواهد کرد. وی تعلق فیزیکی به بوئیدن –در آغوش گرفتن-تکان دادن- زل زدن به نوازش را حس می کند در مقابل نوزاد به آغوش وی پناه می برد-زمزمه کردن- لبخند زدن- مکیدن و در آغوش مادر ماندن پاسخ می دهد.

● تجربیات دلبستگی:
اعمال نگهداری. تکان دادن. آواز خواندن برای بچه.غذا دادن به نوزاد .زلزدن. بوسه زدن نوزادو دیگر رفتارها پرورشی در ارتباط برقرار کردن با نوزاد و کودکان تجربیات دلبستگی است. عوامل حیاتی برای دلبستگی شامل زمان با هم بودن . تعامل رودررو. تماس چشمی . مجاورت بدنی. لمس کردن . ودیگرتجربیات حسی اولیه چون بوئیدن. صدا زدن. و چسبیدن است. دانشمندان معتقدند که مهمترین عامل در ایجاد دلبستگی تماس بدنی است. جای شگفتی نیست که نگاه داشتن بچه. تکان دادن بچه . لبخند زدن. بوئیدن . لالائی خواندن . همه باعث فعالیت نوروشیمیایی خاص در مغز می شود این فعالیتهای نوروشیمیایی به ارگانهای نرمالی از سیستمهای مغزی که مسئول دلبستگی هستند ختم می شوند در طول سه سال اول زندگی مغز انسان به اندازه ۹۰درصد مغز یک بزرگ سال رشد می کند و اکثر سیستم ها و ساختار ها در جاهائی که در آینده مسول زیر بنائی هیجانی و رفتاری و اجتمایی و فیزیولوژیک اوست قرار بگیرد.
چهار اصل کلی برحسب دیدگاه بالبی نشاندهنده رشد دلبستگی است:
۱ ) نگاه خاصی و تمایز یافته به برخی از صور در مقایسه با اشکال و صور دیگر و پایه اشیاء در حال حرکت و تکان خوردن
۲) تشخیس دادن قیافه های آشنا از غریبه
۳) گرایش به نزدیک شدن به آشنا و دور شدن از غریبه
۴) پس خوراند به نتایج یعنی برخی از نتایج موجب تکرار فرکانس های رفتاری می گردند و برخی دیگر آن را کاهش می دهد.

● دلبستگی به مثابه نقش پذیری:
همان طوری که می دانید نقش پذیری فرایندی است که از طریق آن حیوانات محرکهای راه اندازی را برای غرایز اجتمایی خود را فرا می گیرند حیوانات کم سن و سال به ویژه یاد میگیرند به تعقیب کدام شئ محرک بپردازند آنها در ابتدا اشیاء گوناگون را دنبال می کنند ولی دامنه این اشیاء مختلف خیلی زود محدود می شود و در پایان دوره نقش پذیری آنها معمولا فقط مادر را دنبال می کند در این مرحله پاسخ ترس توانایی ایجاد دلبستگی های جدید را محدود می کند می توانیم فرایند مشابهی را در انسان نیز مشاهده کنیم.
اگرچه این فرایند بسیار آهسته صورت می گیرد. نوزادان در اول زندگی نمی توانند فعالانه اشیاء را از طریق حرکاتشان تعغیب کنندولی نسبت به افراد پاسخ های اجتمایی مستقیمی ابراز می کنند. نوزادان لبخند می زنند . غان و غون می کنند . چنگ می زنند و غیره که همه اینها موجب نزدیک شدن افراد به آنها می شود در ابتدا نوزادان این پاسخ ها را به هر کسی ابراز می کنند اما در شش ماهگی آنها دلبستگی خود را به افراد معدودی به ویژه به یک فرد خاص محدود می کنند. آنها عمدتا می خواهند این فرد نزدیک آنها باشد در این مرحله آنها از غریبه می ترسند و یاد می گیرند که سینه خیز روند و نماد اصلی دلبستگی شان در هر زمانی که دور می شوند دنبال می کنند بنابر این آنها نسبت به فرد معینی نقش پذیر می شوند و این فرد است که دنبال کردن را در آنها راه اندازی می کنند.

● مراحل دلبستگی بالبی:
به عقیده بالبی برای تامین سلامت روانی کودک برقراری روابط گرم و دایمی بین او و مادرش یا کسی که بتواند به طور شایسته جایگزین وی شود ضروری است. چنان روابطی که مورد رضایت هر دو طرف بوده و از آن لذت برند به نظر بالبی برای رشد هیجانی و عاطفی انسان ها هم یک دوره حساس وجود دارد و معتقد است تجارب عاطفی در برخی مراحل زندگی ممکن است اثر حیاطی و طولانی مدتی بر جای گذارد بررسی های بلبی نشان داده است که شش ماه دوم سال اول زندگی به ویژه سه ماه آخر دوره حساسی براری برقراری روابط دلبستگی است.
بالبی شکل گیری این ارتباط عاطفی را در چهار مرحله تقسیم می کند:
۱) مرحله پیش دلبستگی(واکنش نامتمایز نسبت به دیگران تولد تا سه ماهگی )
کودکان در آغاز واکنش های غیر انتخابی به انسان ها دارند تا قبل از سه هفتگی نوزادان خنده های بازتابی دارند آنها صداها و بوی مادر را تشخیص می دهند ولی کاملا به وی دلبسته نیستند زیرا به سر بردن با افراد ناآشنا واکنشی را دنبال ندارد
۲)دلبستگی در حال شکل گیری (تمرکز بر روی افراد آشنا سه تا شش ماهگی )
کودکان در این مرحله به تدریج لبخند خود را به افراد آشنا محدود می کنند ولی هنوز در مقابل جدایی از مراقب یا والدین واکنش اعتراض آمیز نشان نمی دهند
۳) دلبستگی واضح (تقرب جویی فعال شش ماهگی تا سه سالگی )
بالبی معتقد است کودکان در این مرحله به یک سیستم تصحیح شونده به وسیله هدف مجهز می شوند و از این طریق حضور و غیاب موضوع دلبستگی را کنترل می کنند در حدود هشت ماهگی اضطراب جدایی تجلی می یابد تا پیش از این رابطه کودک و مراقب از طرف کودک وابستگی و از طرف مادر دلبستگی است اما بعد از این مقطع این رابطه از هردو طرف به صورت دلبستگی در می آید و این حالت ناشی از شکل گیری پیوند عاطفی است
۴) تشکیل رابطه متقابل (رفتار مشارکتی بعد از سه سالگی )
در پایان سال دوم زندگی رشد سریع بازنمایی ذهنی و زبان به کودک امکان پیش بینی رفت و آمد مراقب را می دهد در این مرحله کودک به جای تعقیب از مذاکره و مشارکت استفاده می کند .
علل دلبستگی کودک به مادر یا نگهدارنده کودک در سه پدیده مشهور است:
۱) اول اینکه یک تکیه گاه بهتر از هرکس دیگری می تواند کودک را آرام کند
۲) کودکان برای بازی یا حرف زدن بیش از هرکس دیگری به سراغ تکیه گاه می روند
۳) کودکان در حضور تکیه گاه کمتر می ترسند تا در غیاب او

● اندازه گیری دلبستگی :
مری اینس ورث یکی از همکاران بالبی مشاهدات گسترده ای روی کودکان و مادرانشان در اوگاندا و آمریکا انجام داد و نوعی شیوه آزمایشگاهی برای سنجش استواری دلبستگی کودکان ۱۲ تا ۱۸ماه ابداع کرد این شیوه موقعیت ناآشنا خوانده می شود :
۱) مادر و فرزند وارد اتاق می شود
۲)غریبه به مادر و فرزند ملحق می شود
۳)مادر از اتاق می رود
۴)مادر به اتاق باز می گردد غریبه می رود
۵)مادر از اتاق بیرون می رود
۶)غریبه باز می گردد
۷) مادر باز می گردد و غریبه می رود
هر رویداد به گونه ای طراحی شده که سه دقیقه به طول بینجامد اما چنانچه کودک بیتابی کند می توان مدت رویداد را کاهش داد و در این مدت تمام عکس العمل های کودک ثبت شود کودکان با توجه به رفتارشان تقسیم بندی شدند توجه شود مبنای این طبقه بندی فقط رفتار های کودکان هنگام برقراری ارتباط بتا مادر (رویداد ۴ و۷ که مادر وارد اتاق می شود ) است
۱)دلبسته ایمن :به کودکانی که پس از رفتن مادر کمی ناراحتی نشان می دهند و پس از بازگشتن او به طرفش می روند و زود آرام می شوند (۶۰٪ کودکان آمریکایی )
۲)دلبستگی نا ایمن – اجتنابی : این کودکان در مراحل بازگشت مادر آشکارا از تعامل با او پرهیز می کنند (۲۰٪ کودکان آمریکایی )
۳) دلبستگی نا ایمن – دو سو گرا : شیر خوارندگان به عنوان دو سوگرا طبقه بندی می شوند که در رویداد های بازگشت مادر در آن واحد هم در جستجوی برقراری ارتباط جسمانی هم از آن پرهیز می کند برای مثال ابتدا گریه می کند تا مادر آنها را بقل کند با عصبانیت پیچ و تاب می خورد تا از آغوش مادر رهایی یابد (۱۰٪ کودکان آمریکایی)
۴) دلبستگی آشفته :گروهی از کودکان در هیچ گروهی جای نمی گیرند به عنوان آشفته شناخته می شوند شیر خوارگان گروه آشفته غالبا رفتار متناقضی را نشان می دهند برای مثال به مادر نزدیک می شوند در حالی که سعی می کنند به او نگاه نکنند یا به او نزدیک می شوند و سپس رفتار اجتنابی همراه با منگی نشان می دهند یا پس از آرام شدن ناگهان گریه سر می دهند بعضی از آنها فاقد احساس یا افسرده به نظر می رسند ( ۱۰٪ تا ۱۵٪ کودکان آمریکایی )

● چه عاملی باعث تفاوت های کودکان در زمینه دلبستگی می شود :
این امر در در جه اول به رابطه کودک با مراقب اصلی خصوصا مادر بر می گردد پاسخ دهی حساس مراقب به نیاز های کودک شیر خوار منجر به دلبستگی ایمن می شود مادران شیر خوارگان دلبسته ایمن در برابر گریه کودک غالبا به سرعت واکنش نشان می دهند و وقتی او را بغل می کنند رفتار محبت آمیز دارند آنها همچنین پاسخهای خود را با نیاز های شیر خوار هماهنگ می کنند اما در مورد کودکان دلبسته ناایمن هستند مادران بیشتر بر اساس تمایلات یا حالات خلقی خود و بر مبنای علائم در یافتی از کودک پاسخ می دهند مادران شیر خوران ناایمن اجتنابی فرزند خود را به اندازه شیر خوران وابسته ایمن در آغوش می گیرند ولی به نظر می رسد که تماس بدنی با فرزند خود به اندازه مادران کودکان دلبسته ایمن لذت نمی برند و حتی گاهی طرد کننده هستند به ویژهنگامی که کودک آشفته است و نیاز به تسلی دارد از تماس بدنی با او پاهیز می کنند این مادران در همین حال رفتار انعطاف ناپذیر و وسواسی دارند مادران کودکان دلبسته ناایمن دوسوگرا رویه همسانی در مراقبت از کودک ندارند آنها گاهی درپاسخ دهی به کودک بسیار حساسند و گاهی توجه ای به او ندارند و در مواقعی نیز رفتارهایشان مزاحم کودک است مشکل این مادران این است که شیوه و زمان تعاملشان با نیازهای کودک همسان نیست.

● عوامل موثر بر کفبت دلبستگی :
۱)حساسیت
۲) در دسترس بودن
۳) پاسخگو و حامی بودن
۴) فرصت برقراری یک رابطه نزدیک : عدم وجود یک فرصت مناسب برای شکلگیری دلبستگی به هر دلیل طرد شدگی و ترک و طلاق والدین و شغل مادر و مرگ والدین و غیره موجب اختلال در رشد هیجانی کودک می شود
۵) کیفیت پرستاری :مراقب با عاطفه و پاسخ دهی بی درنگ و مناسب موجب تمایز مادران کودکان ایمن از نا ایمن می گردد کودکان ناایمن اجتنابی غالبا دارای مراقب سرد و کم عاطفع بوده و یا به دلیلی هیچ مراقبتی دز یافت نکرده اند و نوزادان دو سو گرا معمولا پرستاری بی سباتی و بی اعتنایی تجربه می کنند
۶) ویژگی های جسمی یا روانی نوزادان :
برخی از نظریه پردازان معتقدند که برخی از ویژگی های نوزادان مانند عقب ماندگی ذهنی و اختلال رفتاری و بیماری های خاص بر ایمنی یا نا ایمنی دلبستگی تاثیر مستقیم دارد پژوهش های نهایی حاکی از این است که تاثیر ویزگی های کودک بر کیفیت دلبستگی توسط حساسیت والدین تعدیل می شود به این معنی که تاثیر ویزگی های نوزادان به میزان انطباق والدین بستگی دارد
۶) شرایط خانوادگی :
شرایط استرس زایی چون شغل و زندگی زناشویی نابسامان و مشکلات مالی و استرس های دیگر می تواند ایجاد اختلال در حساسیت والدین کیفیت دلبستگی را تضعیف کند .

● تاثیر نوع دلبستگی در رفتار آینده کودکان :
تحقیقات روی کودکان که قبلا دلبسته ایمن ارزیابی شده بودند در آینده می تواند نقش رهبری را قبول می کند در فعالیتها پیش قدم هستند و فعالعنه در آنها شرکت می کنند و مورد توجه دیگرانند افرادی هستند که مشتاق یاد گیری هستند در بدخورد با مشکلات با صبر و حوصله عمل می کنند و عصبانی نمی شوند .
کودکانی که قبلا دلبسته ناایمن اجتنابی شناخته شده بودند از لحاظ اجتماعی گوشه گیرند و نسبت به شرکت در فعالیتها دو دل هستند کنجکاوی کمتری نسبت به چیز های نوع نشان می دهند در پیگیری هدف خود چندان استوار نیستند و به سادگی دچار خشم می شوند و به ندرت تقاظای کمک می کنند و رهنمود بزرگسالان را یا نادیده می گیرند یا قبول نمی کنند و خیلی زود از تلاش برای انجام کاری دست می کشند
کودکانی که نا ایمن دوسوگرا هستند در بزرگسالی همسران رمانتیک انتخاب می کنند و در صد طلاق در آنها بالا است.

● برای کودکی که دلبستگی مطمئنی شکل نگرفته چه اتفاقی می افتد:
پژوهش ها نشان می دهد که ناکامی در شکل دادن دلبستگی مطمئن در ماه های اول زندگی می تواند تاثیر منفی بر روی رفتارهای دوران کودکی و نیز بزرگسالی داشته باشد کودکانی که اختلال استرس پس آسیبی و اختلال اضطراب جدایی و اختلال دلبستگی واکنشی . برایشان تشخیص داده شده است (در قسمت بعدی این بیماری ها بررسی می شود ) غالبا دچار مشکلات دلبستگی احتمالا به خاطر بد رفتاری و غفلت یا آسیب های دوران اولیه کودکی می باشند مطالعات نشان می دهد که کودکانی که بعد از سن شش سالگی به فرزند خاندگی در آمده اتد در معرض ختر بیشتر از نظر مشکلات دلبستگی قرار دارند .

● اختلال اضطراب جدایی :
شیوع تخمین شده در کودکان سنین مدرسه ۴ تا ۲٪ و در نوجوانی ۱۰٪ است نسبت مرد به زن یک به یک است شروع آن از قبل از مدرسه تا نوجوانی است.
تشخیس علائم اظطراب جدایی :
الف) اضطراب شدید و نامتناسب از نظر رشدی که در بر گیرنده جدایی از خانه یا افرادی است که فرد به آنها دلبستگی دارد و با سه مورد از موارد زیر نشان داده می شود :
۱)نگرانی شدید و دائمی در مورد از دست دادن یا احتمال وقوع آسیب در مورد نماد اصلی دلبستگی
۲) نگرانی شدید و دائمی در این مورد که یک واقعه نامطلوب منجر به جدایی از یک نماد اصلی دلبستگی خواهد شد .
۳) ناراحتی شدید راجعه هنگامی که جدایی از خانه یا نماد اصلی دلبستگی روی می دهد یا انتظار میرود
۴) عدم تمایل دائمی یا خود داری از رفتن به مدرسه یا جایی دیگر به علت ترس از جدایی
۵) ترس شدید و دائمی یا عدم تمایل به تنها ماندن یا بدون نماد اصلی دلبستگی در خانه یا بدون بزرگترها با اهمیت در محیط دیگر .
۶) عدم تمایل دائمی یا خودداری از به خواب رفتن بدون نزدیک بودن یک نماد اصلی دلبستگی یا خوابیدن دور از خانه .
۷) کابوس شبانه مکرر در مورد موضوع جدایی .
۸) شکایات مکرر از علائم جسمی مثل ( سردرد – دلدرد – تهوع ) هنگامی که جدایی از نماد اصلی دلبستگی روی می دهد یا انتظار می رود .
ب) مدت اختلال حداقل چهار هفته
ج) شروع قبل از ۱۸ سالگی
د )اختلال باعث ناراحتی بالینی قابل توجه یا نقص در عملکرد اجتماعی و تحصیلی یا سایر زمینه های مهم عملکرد
ه ) اختلال صرفا در طی یک اختلال فراگیر رشد اسکیزوفرنی یا اختلال سیکوتیک روی نمی دهد و در نوجوانان و بزرگسالان با اختلالات پانیک همراه با آگررافوبی بهتر توجیه نمی شود .

● ملاحظات کلی :
این اختلال تجمع خانوادگی دارد اما انتقال ژنتیک نا واضح است برخی اطلاعات کودکان دچار اختلا ل را با والدینی که سابقه این اختلال را به علاوه اختلال پانیک فعال و افسردگی دارند اختلال اضطراب تمایل به ایجاد شدن در نوزادان دارای مزاج مهار شده دارند و افزایش سیستم عصبی خود مختار نشان داده شده است احتمال خطر ناتوانی اجتمایی در موارد شدید وجود دارد .

● درمان :
۱)روان درمانی فردی : کودکان دچار اختلال اضطراب جدایی در مورد خطرات محیطی اغراق می کنند به طوری که نگران ایمنی خود و والدینشان هستند احساسات و نگرش آنها در درمان رفتاری و شناختی یا بینش مدار مورد توجه قرار می گیرد .
۲) خانواده در مانی یا راهنمایی والدین : در صورتی که والدین اضطراب جدایی را رواج دهند .
۳) تغییر رفتار : ممکن است در حصول موفقیت در جدایی از والدین و باز گشت به مدرسه مفید باشد .

● اختلال استرس پس آسیبی :
اختلالی است ا ضطرابی که در نتیجه روبه رو شدن کودک با نوعی ضربه روانی بروز می کند با این همه نشانه ایی در هر کودکی که با رویداد آسیب زا روبرو می شود دیده نمی شود تجربه مجدد آسیب روانی در کودکان مختلف متفاوت است با این وجود این آسیب در خردسالان از راه استفاده از اسباب بازی ها تجربه می شود کودکی که سوء رفتار را تجربه کرده است ممکن است آن را در مورد عروسک ها به اجرا در آورده این تجربه را بار ها و بار ها باز سازی کند .کودکی که یک فاجعه طبیعی را تجربه کرده است ممکن است آشفتگی و ناآرامی خود را مرتب ترسیم کند و کرارا تجربه یا موقعیتی را که حادثه در آن روی داده است با استفاده از اسباب بازی های مشابه به نمایش بگذارد .علاوه بر اضطراب و با سازی ذهنی آن آسیب خردسالانی که از اختلال استرس پس آسیبی رنج می برند اغلب از خود نشانه های اضطراب و مشکلات رفتاری و خشم و اجتناب از تماس های اجتماعی و مشکلات تحصیلی نیز نشان می دهند .وجود این اختلال در بعضی از این کوکان اولین نشان مشکل دارا بودن آنها است .
کودک آزاری یا سهل انگاری و مشاهده نابسامانی های اجتماعی و بلایای طبیعی و تصادفات و راهکارهای پزشکی درد ناک از معمولی ترین اشکال آسیب هایی است که کودکان خرد سال با آن روبرو هستند . پیشگیری از بروز نشانگان اختلال استرس پس آسیبی به دلیل ماهیت ویژه و غیر قابل کنترل / غیر قابل کنترل پیش بینی عوامل ایجاد فشار روانی مشکل است .واکنش کودکان مختلف به عوامل ایجاد فشار های روانی به دلیل یاد گیری های گذشته و ساختار های فیزیولوژی و حمایت های اجتماعی موجود و راهبرد های سازگارانه متفاوت است کودکی که به محرکهای آسب زا روبرو بوده و نشانگان استرس پس آسیبی را تجربه می کند باید برای کاهش شدت نشانه های اختلال فورا تحت درمان قرار گیرد .در صورتی که این اختلال درمان نشود بر رشد اجتمای و روانشناختی او تاثیر خواهد گذاشت و در عمل به رشد نا بهنجار و نا کار آمد وی خواهد انجامید .

● درمان اختلال پس آسیبی خرد سالان :
نخستین گام در درمان این اختلال تضمین امنیت کودک و اطمینان یافتن از این موضوع است که کودک دیگر در معرض شرایط آسب زا قرار نگیرد تلاش برای درمان آسیب روانی وارد بر کودک در حالی که کودک در محیط زندگی خود در معرض آسیب روانی مداوم قرار دارد تقریبا غیر ممکن است و بدیهی است که تامین امنیت روانی او نیز مهم است مانند درمان سایر نشانگان مختلفی که به سوء رفتار همراه است. درمان شناختی رفتاری (c.b.t) بهترین روش درمانی نشانگان اختلال استرس پس آسیبی به شمار می آید . بسیاری از برنامه های (c.b.t ) بخش هایی را به درمان کودکان و والدین آنها اختصاص داده اند این رویکرد آمیخته یکی از کار آمد ترین رویکرد های در مانی به ویژه برای خرد سالان است والدین می توانند به چند راه در درمان شرکت داشته باشند بسیاری از والدین به اطلاعات مقدماتی در باره اختلال استرس پس آسیبی کودکی از جمله ملاک های تشخیصی و نشانه های اختلال در کودکی و همچنین تشریح روند درمان آن نیاز دارند .
دادن اطلاعات لازم به والدین در مورد آزار جنسی و گرایش های طبیعی جنسی و روش هایی که به کمک آن بتوانند به کودکانشان کمک کنند تا شخصا احساس امنیت کند نیز می تواند سود مند واقع شود علاوه بر آموزش والدین کودکانی که مورد سوء استفاده واقع شده اند به دلیل اینکه به دفعات دچار اختلالات هیجانی می شوند خود به کمک های روانشناختی نیاز دارند .این والدین می توانند از تدابیر درمانی ویژه ای مانند راهبرد شناختی و فنون رویارویی برای کاهش خود – ملامت گری و افکار و احساسات مرتبط با سوء رفتار با کودک خود بهرمند شوند .
آموزش والدین نیز می تواند بخشی از برنا مه ( c.b .t ) برای کمک به والدین در جهت برخورد با رفتار های پر خاشگرانه و برون ریزی های هیجانی کودک و تقویت رفتارهای مناسب آنان و فراهم آوردن فرصتهای مثبت و مبتنی بر راهنمایی و هدایت کودک در خانه باشد .
از آنجا که سختگیری و تنبیه می تواند احساسات آسیب دیده و اعتماد به نفس ضعیف و نا ایمن کودک را تشدید کند روش های انظباطی باید با بردباری و بدون استفاده از تنبیه اجرا درآید . مولفه های که بر کودک محوری مبتنی است و ممکن است بخشی از مجموعه برنامه های درمانی ( c.b.t.) را تشکیل دهند عبارت اند از :
▪ برنامه های روانی و آموزشی
▪ آموزش مهارتهای سازگارانه
▪ آموزش مهارتهای اجتماعی و رویارویی تدریجی
خردسالانی که هنوز درگیر باز سازی آسیبهای روانی خود هستند نیز اغلب دچار کابوس و مشکلات خوابیدن و خوردن می شوند .در روند رویارویی کودک ممکن است برای خود او قابل تشخیص نباشد .خواندن داستان های آرامش بخش به هنگام خواب و مشغول کردن کودک با برنامه های منظم خواب و خوراک و ایجاد آرامش و اطمینان خاطر کودک توسط والدین از جمله روشهایی است که آنجام آن توصیه می شود .وجود ارتباط بین پزشک و والدین در سازمان دهی و درمان نشانگان اختلال مرتبط با کودک آزاری مهم است .

● اختلال دلبستگی واکنشی :
شیوع جنسی آن شناخته شده نیست . اغلب توسط متخصصان اطفال تشخیص داده شده و درمان می شود .
مراقبت ناکافی و عدم توجه به نیازهای جسمی یا احساسی و تعویض مکرر اطرافیان که منجر به اختلال قابل توجه در ارتباط اجتماعی در یک کودک کمتر از ۱۵ سال می شود نوع مهار شده یا ناتوانی در شروع یا پاسخ دادن به کنش فقدان تعقیب بینایی همراه است . نوع مهار گسیخته یا اجتماعی بودن سطحی و بی هدف مشخص می شود . این کودکان دچار ناتوانی در رشد بی تفاوتی هستند و فاقد تعقیب بینایی هستند .
از نظر جسمی اندازه دور سر در کل طبیعی و وزن بسیار کم و قد تا حدودی کوتاه است و عملکرد هیپوفیز طبیعی است با سطح اقتصادی و اجتماعی پایین و مادرانی که افسرده و منزوی هستند و سوء رفتار را تجربه کرده اند در ارتباط است .
از نظر سیر بیماری هرچه مداخله دیرتر صورت گیرد اختلال برگشت پذیر است ممکن است شخصیتی بی عاطفه شکل بگیرد .
▪ درمان:
در بسیاری موارد دور کردن کودک از محیط ممکن است مفید باشد . سوء تغذیه و سایر مشکلات طبیعی ممکن است احتیاج به بستری شدن داشته باشد برخی خانه ها پس آموزش والدین تامین کمک های خانه داری یا کمک مالی یا درمان اختلالات روانی اعضای خانواده با کیفیت می شوند.
سایت آفتاب

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:17 AM | |

هیچ چیز به دست نمی آید مگر در سایه تلاش

هیچ چیز به دست نمی آید مگر در سایه تلاش

  اعتماد به نفس ، از فرآیندهای درونی انسان است كه برای رسیدن او به اهدافش ضروری و حتمی است. از گذشته های بسیار دور تاكنون موضوع این بحث با ذكر نام افراد مشهور و موفق همراه بوده و هست. نگاهی به تاریخ انبیاء و بزرگان دین و علم، مبیّن این حقیقت است كه  اعتماد به نفس  جوهر اصلی كار ایشان بوده، به شكلی كه انسان های معاصر، آنها را به صورت الگو و مثال مورد استفاده مكرر قرار می دهند. مثلاً پشتكار و اعتماد به نفس افرادی چون  ابن سینا  و  ابوریحان بیرونی  و در دوران معاصر، اشخاصی چون هلن كلر و ادیسون مشهور و زبانزد است. بعضی از مردم این اصطلاح را مثل خیلی از اصطلاحات دیگر  روان شناسی  اشتباه تعبیر می كنند، در صورتی كه معنای این موضوع در علم روان شناسی و علوم تربیتی چیز دیگری است.

اعتماد به نفس یك حس رضایت درونی است و ربطی به بیرون و ظاهر زندگی ندارد. افراد به اشتباه اعتماد به نفس را تكرار یك عمل و خبره شدن در آن می دانند، در صورتی كه این طور نیست؛ بلكه «اعتماد به نفس» تلاش مداوم است، بدون در نظر گرفتن نتیجه منفی یا حتی مثبت. پس وقتی كه كاری را شروع می كنیم و می دانیم كه می توانیم آن را انجام دهیم اعتماد به نفس واقعی را در خود پرورش نداده ایم. احساس اعتماد به نفس واقعی از باور ما به استحكام شخصیت خود ناشی می شود. از تعهد ما به این كه هر چه كه بخواهیم فرقی نمی كند، تلاش فراوان می كنیم تا عاقبت به آن برسیم.


كلید اصلی اعتماد به نفس در یك كلمه خلاصه می شود: «تلاش»

(لیس للانسان الا ما سعی).دانش آموزی كه از نتیجه شكست یا قبولی در كنكور نمی هراسد و كوشش فراوان به خرج می دهد، دارای اعتماد به نفس است و محققی كه از نتیجه شكست یا رد شدن تحقیقاتش ترسی به دل راه نمی دهد و همواره در تكاپوست دارای اعتماد به نفس است؛ پس دوباره تكرار می كنیم كه اعتماد به نفس یك رضایت درونی است، همراه با تلاش و كوشش مداوم.

بعد از «تلاش» كه جوهر اصلی اعتماد به نفس است، مهمترین جزء دیگر اعتماد به نفس مسئله «تدریجی بودن» آن است. اصولاً اعتماد به نفس یك امر تدریجی است، نه دفعی و یك مرتبه ای. به این معنا كه این حالت به مرور زمان در انسان شكل می گیرد. در هیچ موضوع روان شناسی و انسانی  دارو یا ورد مخصوصی وجود ندارد كه مثلاً یك حالت روانی محض را ایجاد یا كاملاً ضایع كند. هیچ ترس یا اختلال عاطفی یا شخصیتی یك دفعه بهبود پیدا نمی كند.

این مربوط به فیلم های تخیلی یا افسانه های باستانی است كه جادوگری با یك ورد، موش را فیل، یا ترسویی را پهلوان كند. در عالم واقعیت چنین اموری وجود ندارند. كسب مراتب درجه درجه و تدریجی است، لذا اندوختن اراده قوی یا اعتماد به نفس بالا، قطره وار و آهسته است. ابتدا باید اهداف را مدنظر قرار دهید و سپس به مرور به تعقیب آنها بپردازید. بدون فكر شكست به سوی آن حركت كنید، مطمئن باشید پیروزی با شماست.

محمدرضا معصومی

سایت تبیان

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:15 AM | |

خواستگاری در چت روم

خواستگاری در چت روم


به دنبال چاپ گزارشی در هفته‌نامه سلامت با تیتر «9/98 درصد کاربران اینترنتی با جنس مخالف چت می‌کنند» خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا) در صدد برآمده است تا در همین راستا به واکاوی عواقب ازدواج‌های اینترنتی در گفتگو با صاحب‌نظران و کارشناسان حوزه خانواده بپردازد...

واقعیت این است که ورود اینترنت به جوامع در حال توسعه ای همچون ایران در کنار تمام محاسن و نوآوری‌هایی که به دنبال داشته است دارای جوانب منفی و آثار سویی نیز بر فرهنگ کشورمان بوده است. شاید بتوان تغییراتی در شیوه ازدواج جوانان را یکی از تبعات ورود این فناوری در ایران دانست که به «ازدواج‌های اینترنتی» مرسوم شده‌اند اما مساله مهم در این میان این است که آیا می‌توان اشتراک سلیقه افراد در «چت‌روم» را نخستین گام برای ازدواج دانست؟ هرچند ضرورت ازدواج به هنگام از جمله موضوعاتی است که تاکیدات قرآنی متعددی درباره آن وجود دارد. اما در کنار این موضوع، احکام اسلامی‌همواره بر این ضرورت تاکید دارند که تشکیل خانواده باید با درایت و آگاهی صورت گیرد چرا که بی‌توجهی به این امر از قوام این نهاد که اساس جامعه را تشکیل می‌دهد کاسته و زمینه‌ساز بروز مشکلات متعددی می‌شود.

بی‌اعتمادی در بین زوج‌ها، عمده‌ترین آسیب ازدواج اینترنتی

بابک سعیدی، روانشناس، از جمله منتقدان ازدواج‌های اینترنتی است که در این خصوص معقتد است بی‌اعتمادی یکی از عمده‌ترین آسیب‌هایی است که زندگی زوجینی را که به‌واسطه آشنایی در فضای مجازی با یکدیگر ازدواج می‌کنند، تهدید می‌کند چراکه همواره این دغدغه با آنهاست که «آیا همسرشان با افراد دیگری هم چت می‌کند.» وی می‌گوید: «آشنایی در فضای چت‌روم‌ها بعدها در روابط زوج‌ها تأثیرات عمیقی می‌گذارد چراکه آنها در مرحله نخست برای برقراری ارتباط با یکدیگر ناگزیرند در برخی از موارد خود را بسیار ایده‌آل معرفی کنند اما این مساله زمان زیادی طول نخواهد کشید.»

به باور این روانشناس این نوع ارتباط زمانی می‌تواند به یک آشنایی سالم تبدیل شود که با بلوغ هیجانی هر دو فرد، نظارت موسسات ذی‌صلاح در این امر و مشاوره متخصصان فضای مجازی همراه شود. وی حمایت خانواده‌ها از فرزندانشان را راهکار مناسبی برای کنترل آسیب‌های ناشی از همسریابی اینترنتی می‌داند و می‌گوید: «اگر والدین از دریچه منع به این وسیله ارتباطی نگاه کنند قطعا فرزندانشان به شکل دیگری آسیب خواهند دید چراکه اینترنت واقعیت روز جامعه ماست و نمی‌توانیم این واقعیت را انکار کنیم اما این سخن نیز به آن معنا نیست که فرزندمان را در برابر ابزارهای جدید تنها رها کنیم بنابراین والدین مسئول، کسانی هستند که علاوه بر دلسوزی با بصیرت به این فناوری و خدمات آن نگاه کنند.»

ازدواج اینترنتی

نگاه پسران به مقوله همسریابی اینترنتی صرفا نوعی سرگرمی‌است

روانشناسی دیگر که از جمله منتقدان ازدواج‌های اینترنتی است که معتقد است. بیشتر دختران از شیوه همسریابی اینترنتی برای انتخاب همسر مناسب استفاده می‌کنند و این در حالی‌است که پسران بیشتر با نگرش سرگرمی‌وارد «چت‌روم» می‌شوند. شاید بتوان ادعا کرد که آشنایی در چت‌روم‌ها بتواند به کاهش سن ازدواج کمک کند.  اما نمی‌توان توقع داشت این الگو در جامعه ما نیز جوابگو باشد زیرا بیشتر تعاملات جوانان در فضای مجازی انتزاعی و دور از واقعیت است و همین موضوع زمینه‌ای برای افزایش مشکلات و آسیب‌های همسریابی اینترنتی در جامعه ما است.»او تصریح می‌کند: «مشکل کنونی ما این است که پسران حاضر به قبول مسئولیت ازدواج نیستند و در نهایت این جامعه زنان هستند که از این شیوه ازدواج آسیب می‌بینند.» وی عنوان می کند بهترین راهکار برای رفع مشکلات ناشی از فضای مجازی فرهنگ‌سازی است به این معنی که مسئولان فرهنگی جامعه با ارایه مشاوره به والدین و همچنین تولید برنامه‌های مختلف به آموزش خانواده‌ها و جوانان نسبت به نقاط قوت و ضعف استفاده از اینترنت و خدمات آن بپردازند.

 ازدواج‌های موفق که ریشه در آشنایی اینترنتی دارد نیز توسط افرادی صورت گرفته است که از شخصیت‌های پخته‌ای برخوردار بوده‌اند به این معنی‌که به‌طور تصادفی با هم در اینترنت آشنا شده‌اند نه اینکه از این طریق با هم ازدواج کنند.

نسرین حاجی‌زاده، رییس مرکز مشاوره «مهرگان» با بیان این مطلب که نمی‌توان ادعا کرد همه ازدواج‌هایی که از طریق اینترنت صورت گرفته، محکوم به جدایی است، می‌گوید: «آشنایی قبل از ازدواج مهم‌ترین معیار تشکیل یک زندگی موفق است بنابراین صرف‌نظر از شیوه انتخاب همسر، جوانان باید مبنای خود برای آغاز زندگی مشترک را شناخت صحیح قرار دهند.» وی دختران را بیشترین متقاضیان این شیوه همسریابی می‌خواند و می‌گوید: «فارغ از جنس متقاضیان، بیشترین افرادی که از طریق همسریابی اینترنتی مبادرت به آغاز آشنایی می‌کنند شامل گروه‌هایی هستند که محدودیت‌هایی دارند؛ حالا این محدودیت‌ها ممکن است مربوط به مشکلات فردی، خانوادگی، ظاهری و فرهنگ حاکم بر محیط زندگی فرد باشد.» این کارشناس ارشد مشاوره با اشاره به نقاط ضعف این نوع از همسریابی می‌افزاید: «در فضای مجازی تضمینی وجود ندارد که اطلاعات ارایه ‌شده توسط کاربران تا چه حد صحت دارد زیرا در بسیاری از موارد افراد ایده‌آ‌ل‌های خود را به طرف مقابل منعکس می‌کنند.»

ازدواج اینترنتی

حجت‌الاسلام سالاری‌فر، عضو هیات علمی ‌و گروه روان‌شناسی پژوهشگاه حوزه و دانشگاه نیز در این باره معتقد است آشنایی خانواده‌ها با همسریابی اینترنتی نیازمند گذر زمان به نسبت طولانی است البته درصورت فراگیری آن نیز فرهنگ حاکم بر جامعه ایران زمینه‌ای را فراهم می‌کند که خانواده‌ها از این شیوه استقبال نکنند و ترجیح دهند امر ازدواج را با شیوه سنتی آن پیگیری کنند. وی می‌افزاید: «فضای مجازی مجال خوبی برای افرادی است که به دلایلی منزوی شده‌اند و قادر به برقراری ارتباط اجتماعی صحیحی نیستند. بسیاری از افراد در ارتباط چهره به چهره قادر به ارایه پرسش‌های خود نیستند از همین‌رو فضای مجازی در این زمینه نیز راهگشاست. البته این نقاط مثبت به دلیل بی‌برنامگی و نبود مدیریت به نقطه ضعف تبدیل شده است.»

 

سالاری‌فر اظهار می‌کند: «از آنجا که شناخت افراد در فضای مجازی نسبت به یکدیگر چهره به چهره نیست، بسیاری از کاربران درصدد فریب همدیگر برآمده و به ارایه اطلاعات غیرواقعی می‌پردازند که این روند نه تنها به ازدواج منجر نشده بلکه تبدیل به موضوعی سرگرم‌کننده می‌شود که بی‌توجهی به آن آسیب‌های زیادی را به دنبال دارد.»

بیشترین افرادی که از طریق همسریابی اینترنتی مبادرت به آغاز آشنایی می‌کنند شامل گروه‌هایی هستند که محدودیت‌هایی دارند.

 این کارشناس دینی درباره ارایه راهکار درباره کاهش آسیب‌های همسریابی اینترنتی می‌گوید: «ایجاد محدودیت در برخی سایت‌ها یکی از این راهکارهاست به این معنی که گزینه همسریابی در همه پایگاه‌های اینترنتی موجود نباشد و تنها برخی از سایت‌های دینی و فرهنگی از این امکان برخوردار شوند همچنین پرهیز از ارتباط مجازی طولانی‌مدت را نیز باید دیگر راهکار دانست به طوری که پس از آنکه کاربران اطلاعات مقدماتی را از یکدیگر کسب کردند، شرایط آشنایی چهره به چهره آنها تحت نظر خانواده فراهم شود تا رابطه مجازی محدود به مدت کوتاهی شود».

سایت تبیان

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:15 AM | |

هزار راه نرفته

هزار راه نرفته

 

 در اين مقاله سعي داريم برخی مولفه هاي خطاي شناختي را مورد مباحثه قرار دهيم.

 تجريدهاي انتخابي

اين عبارت  شرايطي است که شخص يک عادت يا يک حادثه از يک مضمون وسيع را انتخاب کرده، به استناد آن نتيجه‌گيري اشتباه مي‌کند. مثلاً، زني با دوستانش از شبي صحبت مي‌کرد که براي انجام زايمان عازم بيمارستان بود. به نکته جالبي اشاره داشت که به نظر مي‌رسيد در آن شب همه حوادث بر خلاف ميل او در جريان بودند. برف به شدت مي‌باريد، جاده‌ها بسته شده بودند. خواستند سوار اتومبيل شوند که متوجه شدند يکي از لاستيک‌ها پنچر شده است.... زن در اينجا خنده‌اي سرداد و گفت: «با همه اين احوال، آسانتر از هميشه وضع حمل کردم». شوهر اين خانم که حضور داشت به استناد يکي از جملات شرح واقعه، مدعي شد که زنش در اصل قصد انتقاد از او را داشته است. مي‌گفت: «منظور زنم اين است که من با علم به اينکه لاستيک پنچر است، اقدامي صورت ندادم». اين مرد از جمع تمام شرح واقعه، به استناد يک جنبه بي‌اهميت، بدون دليل از زنش دلگير شد. زن و شوهر مي‌توانند با کمي تلاش به نقطه نظرهاي متعادل‌تري که به حوادث خوشايندتر زندگي مشترکشان مربوط شود برسند. با فهرست کردن خاطرات خوش گذشته، صورت مطولي از لحظات خوش زندگي خود را ثبت کنيد. به اين نتيجه مي رسيد که اوقات خوش فراواني را در کنار هم صرف مي‌کنيد.

گاه افکار منفي منجر به نتيجه گيري‌هاي بي‌معني درباره ازدواج مي‌شود: «اوضاع هرگز بهتر نخواهد» ، «ازدواج يعني مرگ». «ما کمترين توافقي با هم نداريم».

 استنباط دلبخواهي

 گاه شدت انحراف به قدري زياد است که اشخاص بدون هر گونه دليل موجه نتيجه‌گيري‌هاي اشتباه مي‌کنند. مثلا زني سرميز شام ساکت است.  شوهرش پيش خود مي گويد: «براي اين حرف نمي‌زند که از من عصباني است» و حال آنکه زن او، که اغلب براي نشان دادن عصبانيت خود سکوت مي‌کند، اين بار برحسب اتفاق در افکار خود غرق شده است.

 

 تعميم مبالغه‌آميز

 يکي از مهمترين خطاهاي شناختي است که تغيير دادن آن دشوار است. «هيچ‌وقت فکر نمي‌کند که من هم عقل دارم» «هميشه مرا تحقير مي‌کند». گرچه اين قبيل مطلق کردن‌ها براي شخص ناظر بي‌طرف بسيار مضحک مي‌نمايد، براي همسري که به استناد يک حادثه  دست به تعميم مبالغه‌آميز مي‌زند کاملاً موجه و طبيعي جلوه مي‌کند .قضاوت‌هاي منفي منجر به تعميم‌هاي مبالغه‌آميز ناخوشايند مي‌شود. مثلاً، شوهري که گهگاه ديرتر از حد معمول به منزل مي‌آيد، در نظر زنش «هميشه دير مي‌کند»، مي‌شود. برعکس، زني هم که گهگاه شام را در زمان تعيين شده حاضر نمي‌کند، از سوي شوهر به «هيچوقت غذا را سر وقت حاضر نمي‌کند» متهم مي‌شود. تعميم مبالغه‌آميز بخصوص در همسران افسرده، که با افکاري نظير «تو هيچ‌وقت مرا دوست نداشته‌اي» «هرگز به احساسات من توجه نمي‌کني» و يا «هميشه با من بدرفتاري مي‌کني». روبرو هستند، بيشتر مشاهده مي‌شود.

هزار راه نرفته

گاه افکار منفي منجر به نتيجه گيري‌هاي بي‌معني درباره ازدواج مي‌شود: «اوضاع هرگز بهتر نخواهد» ، «ازدواج يعني مرگ». «ما کمترين توافقي با هم نداريم». «من هميشه بدبخت بوده‌‌ام». از جمله نمونه‌هاي بارز تعميم مبالغه‌آميز، استفاده از کلماتي نظير هرگز، هميشه، همه، هر و هيچکدام است که در عبارات فوق نمونه‌هاي آن را ملاحظه کرديد.

اثر تعميم مبالغه‌آميز و مطلق‌گويي در ازدواج‌هاي ناموفق مي‌تواند بسيار قوي باشد. مثلا، شوهري که به راضي کردن زنش علاقمند بود و همه خواسته‌هاي او را برآورده مي‌ساخت، يک بار فراموش کرد، سفارش او را انجام دهد. زن اين مرد او را متهم ساخت که «تو هرگز کاري را براي من انجام نمي‌دهي». مرد که بي‌دليل خود را مورد اتهام مي‌ديد پيش خود گفت: «هر کاري بکنم کافي نيست، هرگز نمي‌توانم او را راضي کنم».

اشخاص زير فشار رواني و در برخورد با مسايل پيچيده تحت تاثير ذهنيت‌هاي از قبل شکل گرفته قرار مي‌گيرند: تسليم يا تهاجم، جنگ يا گريز، فرياد کشيدن يا سکوت.

تفکر قطبي شده

تفکر قطبي شده، هيچ يا همه چيز، حتي ميان زوج‌هايي که زندگي خوشبختي دارند، زياد به چشم مي‌خورد، در اين قبيل ازدواج‌ها افکار قطبي شده، مانند ساير خطاهاي شناختي، با آنکه در يک مقطع  کوتاه زماني معتبر به نظر مي‌رسد، اغلب بعد از گذشت زمان رنگ مي‌بازد و اثرات پردوام بدي بر جاي نمي‌گذارد. اما در زندگي زوج‌هاي ناموفق، برداشت سياه يا سفيد داشتن روي طرز تفکر و نيز رفتار زن و شوهر اثر مي‌گذارد. فرد با باور سياه يا سفيد معتقد است که: «يا بايد بطور کامل تسليم شوم، يا طلاق بگيرم». آيا راه حل سومي وجود ندارد؟ اشخاص زير فشار رواني و در برخورد با مسايل پيچيده تحت تاثير ذهنيت‌هاي از قبل شکل گرفته قرار مي‌گيرند: تسليم يا تهاجم، جنگ يا گريز، فرياد کشيدن يا سکوت. در ذهنيت اشخاصي با اين طرز تلقي، همه امور به دو طبقه تقسيم مي‌شوند: خوب يا بد، سياه يا سفيد؛ ممکن يا غيرممکن، مطلوب يا نامطلوب. اگر کسي خوب نباشد حتما بد است. اگر خوشبخت نيست حتماً بدبخت است. اگر صلاحيت ندارد حتما بي‌صلاحيت است. کامل‌گرايي نيز به لحاظي شبيه همين طرز تلقي است. براي کامل گرا، اگر کاري صد در صد کامل و بي عيب نباشد به کلي بد و خراب است. راه ميانه‌اي وجود ندارد. انگار در حد فاصل سفيد و سياه، رنگي به نام خاکستري وجود خارجي ندارد. در حالي که براي حل مسائل هزاران راه نرفته وجود دارد که هنوز فرصت نکرده ايم به آنها فکر کنيم.

 

منبع: برگرفته از کتاب "عشق هرگز کافي نيست"، ترجمه قراچه داغي

تبیان

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:14 AM | |

هويت در نوجوانى

مقدمه

با آن كه فرد آدمى در پايان دوره كودكى با محيط خود، سازش يافته، به نظر مى رسد هنوز فردى است كه به مرحله نهايى تحوّل و گسترش خود نرسيده. پايان دوره كودكى آغاز دوره بزرگى است كه هر انسانى در جريان يك تحوّل طبيعى، با عبور از آن به احراز «تعادل نهايى» نايل مى آيد. اين دوره، كه موسوم به دوره نوجوانى است، هم از نظر نوجوانان و هم از نظر والدين، از قديم، دورانى دشوارتر از سال هاى كودكى قلمداد شده است. شايد بتوان گفت كه نوجوانى بحرانى ترين مرحله زندگى است و هر كس در جريان زندگى خود، به ناچار بايد از اين گردباد شديد بگذرد. اين گردباد آن چنان وجود روانى و جسمانى نوجوان را دست خوش جريانات سهمگين خويش مى سازد كه مى توان گفت: او را دچار حيرت و سرگشتگى مى كند. در واقع، نوجوان در اين گيرودار، مى خواهد بنالد، از بد حادثه فرياد برآورد; ناله و فريادى كه از دل بيمار زار و درمانده اى برمى خيزد و با آن كه هرچه بيمار، زارتر و درمانده تر باشد كم تر مى نالد، در اين جا برعكس، طغيانش دامن گيرتر است. او آرام و قرار ندارد، به اين در و آن در مى زند، تلاش مى كند تا از ميان امواج خروشانى كه از هر سو او را احاطه كرده است، راهى به سوى ساحل نجات بيابد. پس نوجوان را بايد شناخت، بايد به دل زارش راه يافت و در حلّ و فصل مشكلات اين سن، او را يارى كرد. به راستى، كم تر خانه اى است كه در آن، نوجوانى زندگى نكرده و يا آينده نزديكى در انتظار او نباشد. همه كس به نحوى از انحا با نوجوانان سروكار دارد. بنابراين، لزوم آشنايى با مسائل و مشكلاتى ـ كه در واقع ـ زيرساز بحران هاى رفتارى نوجوانان است، براى همه افراد كم و بيش لازم است; زيرا هرگونه ناآشنايى با اين مسائل ممكن است سبب تشديد واكنش هاى عصيانى نوجوان و بروز رفتارهاى غيرعادى خطرناكى شود كه دامنگير خود نوجوان و اطرافيان او خواهد شد.

تعريف و ترسيم نيم رخ نوجوانى در جريان تحوّل روانى

براى اين كه دوره نوجوانى بهتر فهميده شود، بايد به سؤالات ذيل پاسخ داده شود:

ـ اين دوره چيست؟

ـ حدود اين دوره كدام است؟

ـ مشخصات اين دوره كدامند؟

ـ نوجوانان علاوه بر كنار آمدن با همه تغييرات در خلال تحوّل روانى، بايد بكوشند تا هويتى براى خود كسب كنند و پاسخ مشخصى براى اين سؤال قديمى بيابند كه «من كيستم؟»

الف. ماهيت دوره نوجوانى

از لحاظ روان شناسى ژنتيك، در تحوّل روانى آدمى، دوره مهمى وجود دارد كه بين دوره كودكى و بزرگ سالى قرار مى گيرد و به دوره «نوجوانى» مشهور است. نوجوانى، معرّف مرحله تغيير عميقى است كه كودك را از بزرگ سال جدا مى سازد. اين مرحله واقعاً به منزله دگرگون شدن است; زيرا در چنين دوره اى، نوجوان دايم در حال تغيير است و حتى خود وى با مشكل بزرگ وضع و موفقيت خويش روبه روست.

اگرچه نوجوان در حال دگرگون شدن و تغيير يافتن است، ولى در عين حال، اين دوره اى است كه آدمى در مقابل مسائل زندگى، به صورتى كه در حيات روزمرّه در اجتماع بزرگ سالان مطرح مى شود، وضع مشخصى به خود مى گيرد. بنابراين، مى توان گفت: پديده اساسى نوجوانى تهيه شخصيّت است و اين عمل تهيه مى تواند در اشكال گوناگون ظاهر شود.

نوجوان همان كسى است كه تقريباً تا سن يازده، دوازده سالگى، براثر اعجاز «ديگر پيروى اخلاقى» ـ يعنى قبول بى چون و چراى دستورات بزرگ سال ـ دست كم در حلقه اى كه حدود و ثغور آن را بزرگ سال رسم كرده بود، رفتارى طبيعى و بهنجار از خود نشان مى داد; نه تنها به پيروى تن در مى داد، بلكه مى خواست شرايطى را كه توسط بزرگ سال يا پدر و مادر وى پيش بينى و تعيين شده بود، بپذيرد. اما به ناگاه، تغيير شيوه مى دهد و برخلاف سابق، آنچه بزرگ سال مى گويد و سابقاً مورد قبول وى بود، گردن نمى نهد. اين چيزى است كه نظر هر كس را به خود جلب مى كند. گاهى طرز راه رفتن خود را عوض مى كند، لهجه خود را تغيير مى دهد، رؤيايى و عشق طلب مى شود، نسبت به زيبايى ها با حسّاسيت مى نگرد و اندك اندك قدم به دنياى درون خويش مى گذارد. افكار وى بيش تر متوجه چيزهايى مى شود كه مربوط به زمان حال نيستند و با واقعيات همان لحظه تناسبى ندارند. در خلال اين تحوّل، نوجوان آرام آرام نسبت به قدرت فكر هشيار مى شود و به زودى در كمند ارزش هاى فردى خود در مى غلتد.

مجموعه اين صفات و آثار به منزله كوششى است در راه عبور از اين سازش موقّت كه در پايان دوره كودكى به وجود آمده. اين در هم شكستن سازش ها، كه به شكل تظاهرات روانى جلوه گر مى شوند، موجبات تشويش و نگرانى والدين را نيز فراهم مى آورند و تا زمانى كه به نوجوان ايمنى داده نشود، اين تظاهرات را به عنوان نشانه هاى مرضى ناسازگارى تعبير مى كنند و در حقيقت، به دليل ترس از انحراف قطعى رفتار پسر يا دخترشان است كه بى اراده، تضادى را كه به صورت منازعه بين نسل ها ميان آن ها و فرزندانشان برقرار است، دامن مى زنند.

اما بايد دانست در حالى كه رشد و رسيدگى نظام تنكردى (فيزيولوژيك) به ميزان زيادى، شرايط استقرار نوجوانى را فراهم مى آورد، با وجود آن، اين عامل به تنهايى نمى تواند مجموعه تظاهرات روانى نوجوان را تبيين و توجيه كند; به سرعت رشد قد افزايش مى يابد به قسمى كه دوره نوجوانى را ـ به اصطلاح ـ مى توان دوره «لباس هاى تنگ و كوتاه» نام نهاد; چه در مدت كوتاهى، لباسى كه قبلاً اندازه تن نوجوان بوده است، برايش تنگ و كوتاه مى شود. اما در كنار تغييرات بدنى، كه از لحاظ قامت مورد توجه است، يك سلسله تغييرات مربوط به شكل و هيأت ظاهرى بدن (مرفولوژى) بروز مى كند كه آن ها را «صفات جنسى ثانوى» مى نامند. غدد مترشّحه داخلى (درونريز) با نيرومندى تمام، در رشد و گسترش بدنى تأثير مى كنند و اين تأثير ناشى از هورمون هايى است كه از آن ها ترشّح مى شود.

آغاز بلوغ: واژه «بلوغ» 1 به اولين مرحله نوجوانى اطلاق مى شود; يعنى آن زمان كه بلوغ جنسى بارز مى شود. واضح تر بگوييم: «بلوغ» به پاس پديدار شدن هورمون جديدى كه از هيپوفيز ترشّح مى شود و همچنين هورمون هاى تناسلى مانند تستوسترون كه از بيضه و يا فولى كولين ـ كه از تخمدان ترشح مى شود ـ آغاز مى گردد ولى چون اين تغييرات غالباً غيرقابل مشاهده است، شروع نوجوانى غالباً با رشد موهاى زهارى، بزرگ شدن پستان ها (در دختران) و بزرگ شدن آلت و بيضه ها (در پسران) مشخّص مى شود.

خلاصه آن كه تحوّل روانى در دوره نوجوانى در وهله نخست، رنگ جنسى و تناسلى دارد. در وهله دوم، به شكل يك بحران نمايان مى شود; چون نوجوانى، حتى در عادى ترين شكل خود، بحرانى هيجانى است كه در بيش تر موارد، با بيمارى روانى فاصله زيادى ندارد. بدين روى، با نوجوان بايد به نرمى رفتار كرد، ولى همواره او را تحت نظر داشت. كسانى كه با نوجوانان سرو كار دارند بايد آن ها را يارى كنند تا ضمن شكل دادن به هويت شخصى و شغلى آن ها، از والدين جدا شوند و روابط عشقى و جنسى سالمى را آغاز كنند. سرانجام در وهله سوم، به صورت يك دوره ساخته شدن و شكل گرفتن و آماده شدن درمى آيد. چنين فرايندى پدران و مادران را غالباً دچار نگرانى و اضطراب مى سازد; زيرا آن ها به خصوص از زاويه بحران ها، سلامت فرزند خود را دچار خطر مى بينند.

ب. حدود دوره نوجوانى

اما بايد از خود سؤال كنيم كه اين تظاهرات چه موقع آغاز مى شوند و اين خود مسأله ساده و آسانى نيست. اگر تعيين حدود بلوغ و تغييرات بدنى در جريان بلوغ، كار نسبتاً آسانى است، به عكس، تعيين دقيق سرحدّات نوجوانى روانى، كه از مرزهاى بلوغ تنكردى فراتر مى رود، كارى پيچيده و مشكل است. اما ترديدى نيست كه نوجوانى پيش از نمايان شدن بلوغ آغاز مى گردد و مدت ها پس از اين رشد و رسيدگى ادامه مى يابد. علت، آن است كه در تعيين اين دوره، علاوه بر مشكلات روانى، برخى از مشكلات علم الاجتماعى نيز در كارند; زيرا ممكن نيست بتوان از روان شناسىِ دوره نوجوانى سخن راند، بى آن كه از شرايط اجتماعى و فرهنگى، كه در آن نوجوان تحوّل مى يابد، سخنى در ميان نباشد. نوجوانان نسل هاى پى در پى، حتى وقتى همه آن ها به يك دوره از تحوّل تمدّن مربوط هستند، با همديگر، متفاوتند. تفاوت هاى بزرگ و فاحشى بين نوجوان پايتختى و نوجوان شهرستانى و نوجوان روستايى وجود دارد. بدين سان، پيروى متقابل فرد از محيط اجتماعى در دوره نوجوانى بيش از دوره كودكى است.

به همين دليل است كه بين روان شناسان از لحاظ طول دوره نوجوانى اتفاق نظر نيست. با وجود اين، عموماً اين امر مورد قبول است كه در جامعه هايى كه ساختمان خانوادگى آن ها از نوع غربى است، نوجوانى بين 12 تا 18 سالگى است، با ذكر اين نكته كه دوره نوجوانى جنس زن كوتاه تر از جنس مرد است. اما مسأله زمانى يا طول مدت دوره نوجوانى نبايد بيش از اين ما را به خود مشغول دارد; چرا كه مهم ترين مسأله ترتيب توالى دوره هاى گوناگون تحوّل ذهنى است. بنابراين، مى توان پذيرفت كه نوجوانى دوره اى از تحوّل ذهنى است كه بلافاصله پس ازكودكى واقع مى شود و انسان به بهاى فتحى پر همهمه، به كسب اين تحوّل نايل مى آيد. اين تحوّل به صورت بحرانى است كه در سه مرحله پى در پى به ظهور مى رسد:

در مرحله نخست، بحران با تظاهرات روانى جزئى آغاز مى شود. اين مرحله سرآغاز يا پيام است و حكايت از طليعه نوجوانى دارد. نوجوان هنوز كاملاً رشته هاى ذهنى خود را با سازش دوران كودكى نگسسته، ولى بريدن برخى از آن ها را شروع كرده است.

در مرحله دوم، همگرايى تظاهرات متعدّدى پايه سازمان جامع ذهنى جديد او را ايجاد مى كند، نوجوان در برابر محيط خود، وضع مشخّص و معيّنى به خود مى گيرد و براى روش زندگى خود، شيوه رفتار معيّنى را تثبيت مى كند. اين مرحله در خود فرو رفتن و به درون خود خزيدن است. اين مرحله بيش از مراحل ديگر، پدران و مادران را نگران فرزند خود مى سازد. ايشان تماس خود را با وى منقطع و توافق خود را با او منهدم مى پندارند.

سرانجام، در مرحله سوم، نوعى گشايش تمركز حالت قبلى ـ به تدريج ـ به وقوع مى پيوندد; نوجوان فعّال و مثبت مى شود. اين مرحله از خود برون آمدن و پايان يافتن بحران است.

ج. نشانه هاى دوره نوجوانى

اگر پديده روانى دوره نوجوانى مورد قبول همگان است، به عكس، در تعبير اين پديده اختلاف نظرها موج مى زند تا آن جا كه مى توان گفت: بين تمام مكاتبى كه درباره نوجوانى تحقيق كرده اند، حتى دو مكتب روانى نمى توان يافت كه در تعبير و تفسير پديده نوجوانى از هر لحاظ همگرا باشند. پس چه بايد كرد؟

آيا نوجوانى تابع رشد و رسيدگى بدنى است؟ آيا گذشته انفعالى فرد، نوجوانى وى را تعيين مى كند؟ آيا محيط نقش اساسى برعهده دارد؟ و يا در نهايت، نوجوانى حاصل فعاليت خود فرد است؟ آيا اگر تغييرات بدنى و يا تغييرات تنكردى تحوّل عمومى و تعادل غدد داخلى و يا تعادل دستگاه عصبى، شرايط بلوغ را فراهم مى آورند، مى توان بر اين اساس، نتيجه گرفت كه تظاهرات روانى، كه نوجوانى را مشخص مى سازند، به نوبه خود، تابع همان تغييراتند؟

برخى واقعيات تجربى، به خصوص پژوهش هاى طولى (در طول دوره تحوّل)، از لحاظ الكتروآنسفالوگرافى نشان مى دهند كه به هنگام نوجوانى، سازمان بهترى از ريتم ها به وجود مى آيد و اين خود شايد تابع رشد عمومى مغز باشد.

اما در اين باره نبايد شتاب كرد; شايد روزى بتوان نوعى همزمانى بين تحوّل ذهنى و رشد بدنى پيدا كرد. ولى به هرحال، اين همزمانى نخواهد توانست پديده هاى روانى دوره نوجوانى را، كه بر حسب تجارب شخصى و واقعى گذشته نوجوان و بر حسب ساختمان هاى اجتماعى و اقتصادى، كه وى بايد در آن ها توجيه يابد و با يكديگر متفاوتند، تبيين كند.

بارى، چنانچه تجارب شخصى گذشته به حساب آيند، بايد گفت: نوجوانى امتداد دوره قبلى است. اين يك نوع «تجديد طبع» يا تكرار خصوصيات «عقده اُديپ» است; يعنى نوجوان بار ديگر بايد جنگ بين نيروهاى مختلف را، جنگ بين بُن يا نهاد و «من» و «فرامن» را آغاز كند تا خود را به سوى سازش جديدى سوق دهد. آن وقت است كه مى توان گفت: اگر نوجوان نتواند بر برانگيختگى هاى درونى يا كشاننده هاى خود فايق آيد، ممكن است بزهكار يا مجرم و غيراخلاقى از آب درآيد و اگر زياد تابع «فرامن» خود گردد، در اين صورت، راه ديگرى جز واكنش از طريق «نورُز» در پيش نخواهد داشت.

مقايسه وضع اُديپى دوره نوجوانى با همان وضع در دوره كودكى امرى كاملاً فاعلى و تعبيرى شخصى است; زيرا قبول تجديد طبع يا تكرار يك وضع دوره كودكى در دوره نوجوانى بسيار مشكل به نظر مى رسد. اما به عكس، مى توان گفت كه بسيارى از منازعات كه بر طرح هاى انفعالى دوره كودكى متكّى هستند و يا به نحوى با آن ها پيوند دارند، در دوره نوجوانى از سرگرفته مى شوند و دليل آن هم اين است كه امر بى نهايت مهمى كه عبارت است از «تغييرات ساختمانى نظام ذهنى به هنگام نوجوانى» بايد همواره مدّنظر باشد. اگر در دوران كودكى، با موجودى سر و كار داريم كه از نظر تحوّل روانى اخلاقى، در مرحله ديگر پيروى است و خود را با اصل واقعيت تطبيق مى دهد و مفهوم جهان از نظر وى تابع چيزهايى است كه ديده و يا حس كرده و روابط ذهنى او بر محور خانواده و زندگى خانوادگى دور مى زند، به عكس هنگامى كه با نوجوان رو به رو هستيم، وضع كاملاً متفاوت است; نوجوان خواهان خودپيروى و خودمختارى است، براى خود مقياسى از ارزش ها بنا مى كند; احساس تعلّق به يك گروه اجتماعى در وى به وجود مى آيد; مى خواهد آزادى خود را بنماياند و پيش از آن كه خود را با واقعيت سازش دهد، همچنين پيش از آن كه با محيط خانوادگى، حرفه اى و فرهنگى درآميزد، مى كوشد خود را با يك واقعيت اجتماعى ممكن، كه دورتر از واقعيت هاى كنونى است، سازش دهد.

نوجوان خود را برابر بزرگ سال مى داند و به اين مى انديشد كه در جامعه بزرگ سالان وارد شود، اما با خود «نقشه زندگى» و «طرح هاى تغيير و اصلاح جامعه» را همراه داشته باشد و در آن به كار بندد. در جريان رشد، تمام اين فرايندها مفاهيم فلسفى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى، كه در محيط منتشر شده اند، انعكاس بزرگى در رفتار نوجوان دارند و رفتار وى به ميزان قابل ملاحظه اى تحت تأثير آن هاست.

بر حسب آن كه نوجوان تابع محيطى باشد كه هدف غايى زندگى در آن اضمحلال وجود و يا تحمّل رنج باشد و يا تابع محيطى كه به عكس، هدف اصلى اصلاح محيط اجتماعى باشد و يا سرانجام، در محيطى قرار گيرد كه هدف زندگى تابع مفهومى باشد كه حاصل تلاقى چندين مفهومِ متفاوت است، رفتارهاى متفاوتى از وى بروز خواهد كرد; زيرا در برخى از شرايط محيط مى تواند سازش نايافتگى طبيعى آغاز دوران نوجوانى را طولانى تر سازد و براى نوجوانان وضع و موقعيت ترديد در انتخاب ارزش هايى را فراهم آورد كه نتوانسته اند منازعات درونى روانى و اجتماعى وى را در آستانه ورود به اجتماع حل كنند.

نگاهى به ديدگاه هاى گوناگون به پديده نوجوانى

الف. ديدگاه پياژه

در ديدگاه پياژه (Piaget,J) مى توان گفت كه نوجوانى در دوره سوم ـ يعنى دوره اى كه اصطلاحاً دوره هوش انتزاعى يا عمليات منطق صورى ناميده مى شود ـ واقع گرديده است. دوره اى كه از يازده، دوازده سالگى شروع مى شود و در حدود پانزده سالگى به مرتبه تعادل خود مى رسد و يك سلسله تغييرات اساسى و مهم در ساخت روانى نوجوان به وجود مى آورد. در اين دوره، كه دوره استقرار هوش انتزاعى است، نه تنها واقعيات به صورت بارزتر و آسان ترى در معرض عمليات ذهنى قرار مى گيرند، بلكه واقعيات جزئى از ممكن را تشكيل مى دهند. بنابراين، يكى از نقش هاى مهمى كه در اين دوره در زمينه فعاليت روانى ما ظهور مى كند، همان نقش ممكن است; زيرا نوجوان يا كسى كه در آستانه فكر صورى يا انتزاعى است، تنها بر واقعيات محدود تكيه نمى كند، بلكه به آنچه در سطح ممكن نيز هست، فكر مى كند و از اين رو، مى بينيم كه تا چه حد حوزه عمليات ذهنى وسعت مى يابد. ويژگى هاى اصلى اين دوره اجمالاً به شرح ذيل است:

1. فرضيه گرايى:

عملياتى كه در اين دوره به وقوع مى پيوندند عمليات فرضى ـ استنتاجى هستند; يعنى فرض كردن يك مسأله و نتيجه گيرى از آن. به عبارت ديگر، در اين دوره «فرضيه» مى تواند اساس و پايه يك عمل ذهنى قرار گيرد.

2. بروز منطق قضايا:

مثلاً، مى گوييم: اگر تمام گنجشك ها پرنده باشند و اگر تمام پرنده ها حيوان باشند، پس تمام گنجشك ها حيوان هستند. نوجوان بدين سان، به قضاياى منطقى كه، دنباله همان منطق جزء و كل است، مى پردازد.

3. جدا شدن شكل و محتوا از يكديگر:

در اين دوره، شكل مسأله به محتواى آن بستگى ندارد و نيازى به حضور واقعى اشياء نيست.

4. به وجود آمدن عمليات تركيبى:

اين نوع عمليات منطقى يا عمليات تركيبى عملياتى هستند كه پايه استدلال علمى را تشكيل مى دهند و كارهاى علمى هميشه با اين روش فكرى همراه هستند.

5. يكپارچگى عمليات صورى:

در اين دوره، تمام عمليات صورى به صورت يكپارچه درمى آيند; يعنى تمام روان بنه هاى عملياتى انتزاعى همراه و هماهنگ مى گردند و يك شبكه را تشكيل مى دهند. اين حدّ، آخرين حدّ تكميل ساختمان هاى ذهنى است و از اين پس، هيچ نوع ساختمان جديدى در فرد بنا نمى شود. بنابراين، نوجوان چهارده، پانزده ساله از لحاظ ابزار ذهنى، به حداكثر تحوّل عقلى خود رسيده است و كاملاً مى تواند اعمال ذهنى را انجام دهد و آنچه يك بزرگ سال را از نوجوان ممتاز مى كند مسأله بيش و كم بودن «تجربه» است.

از ديدگاه پياژه، در دوره نوجوانى هنوز مسأله «خود ميان بينى» وجود دارد و بايد دانست كه اين حالت هرگز به طور كامل انسان را رها نمى كند و هميشه چيزى از آن باقى مى ماند. ولى هر قدر دستگاه ذهنى ورزيده تر شود، اين حالت ضعيف تر مى گردد.

از نظر پياژه، يكى از سرمايه هاى مهم فرهنگى و علمى هر قوم و ملتى دوره پرتوان نوجوانى افراد آن است كه داراى فكرهاى اصلاح كننده هستند كه اگر امكان به عمل درآمدن آن ها فراهم گردد به نتايج مطلوب مى رسند. به همين دليل، ريشه تحوّلات بزرگ علمى و فرهنگى و اجتماعى را در دوران نوجوانى انسان بايد جستوجو كرد.

ب. ديدگاه فرويد

در ديدگاه فرويد (Freud,S) نوجوانى در مرحله ششم تحوّل «ليبيدو» (انرژى غريزه حيات) يعنى مرحله «بلوغ» واقع شده است. در اين مرحله، دستگاه تناسلى نوجوان به حدّ رشد كافى مى رسد و به كار مى افتد و نواحى شهوتزا را، كه پيش از بلوغ به صورت پراكنده در بدن (در كشاله ران يا ناحيه پستان ها و گردن و لب ها) هستند، متمركز مى سازد و در نتيجه، نوعى همگرايى ـ كه نقطه كانونى آن ها دستگاه تناسلى است ـ ايجاد مى شود. با همه اين ها، مدت ها اين دستگاه كامل به صورت خالى مى چرخد; يعنى تا مدت ها نيازى به ايجاد رابطه با فرد ديگر در فرد آدمى نيست و مدت ها اين وضع ادامه دارد تا به تدريج، وضع از مرحله ارضاى جنسى به وسيله خود، به مرحله ارضاى جنسى به كمك ديگرى تبديل گردد و اگر درست توجه كنيم، متوجه مى شويم كه تمام ويژگى هاى روانى و امورى كه در مرحله چهارم ـ يعنى مرحله تناسلى اول ـ وجود داشت، در اين مرحله نيز تجديد طبع مى شود. به بيان ديگر، «عُقده اُديپ» كه در مرحله چهارم به شكل طرح يك رابطه مثلثى (طفل ـ پدر ـ مادر) بود، در اين مرحله تجديد مى شود و رابطه مثلثى دوره گذشته از نو به وجود مى آيد، منتها با افراد ديگر; و مى بينيم كه اين تجديد طبع در موقعيتى است كه زيربنايش تغيير يافته و معشوق يا معشوقه جاى پدر يا مادر را مى گيرد. در اين دوره، حالت انحلال نيز مجدّداً به وجود آمده، شرايط سازش فرد به طور طبيعى با محيط ايجاد مى شود. البته بايد يادآورى كرد كه محدود كردن مراحل گوناگون در سنين معيّنى در اين نظام (ديدگاه) بسيار مشكل است و از اين رو، نظير برش هايى را كه ـ مثلا ـ در نظام پياژه اى مشاهده مى شود، در اين جا نمى توان ديد. فرويد از اين مرحله، به عنوان «بحران نوجوانى» نام مى برد.

ج. ديدگاه هانرى والن

در ديدگاه والن (Wallon, H) نوجوانى در مرحله چهارم تحوّل روانى ـ يعنى دوره بلوغ كه از يازده، دوازده سالگى آغاز مى شود، واقع شده است. در اين دوره، كودك در وضعى قرار دارد كه در اولين مرحله دوره سوم بود; يعنى درست حالى را دارد كه از 3 سالگى به بعد، به صورت بحران شخصيت در او ايجاد شده بود. به عبارت ديگر، در سنين يازده، دوازده سالگى، دستگاه روانى با بزرگ ترين تشويش روبه روست و اشتغالاتش مسائل مربوط به شخصيت است; چون نوجوان مرتّب مى خواهد وجود خود را اثبات كند و آنچه را فكر مى كند، به كرسى بنشاند. در اين مرحله آخر، فكر نوجوان به نظر والن، از يك حالت متافيزيك متوجه يك حالت علمى مى شود; يعنى فكر در ابتداى اين مرحله پايه و اساس علمى ندارد و از امكانات علمى استفاده نمى كند و بعداً در اين دوره است كه فكر در جهت مسائل علمى قرار مى گيرد و پايه فكر علمى پيدا مى كند. به عبارت ديگر، در اين دوره آخر، همان پديده اى مطرح است كه در زمينه نظام فرويدى به عنوان «تجديد طبع عُقده اُديپ» از آن ياد شد; يعنى همان گونه كه تعارضات مربوط به مرحله اُديپ در دوره بلوغ تجديد طبع مى شدند، در اين جا نيز والن معتقد است كه يك بار ديگر بحران شخصيت پديدار مى گردد. اين بحران شبيه بحرانى است كه در مرحله تضاد و وقفه در سن سه تا پنج سالگى به وقوع مى پيوندد.

د. ديدگاه آرنولد گزل

در ديدگاه گزل (Gesell,A) نوجوانى در مرحله هشتم و نهم تحوّل رفتار ـ بين سن يازده تا سيزده سالگى و سن سيزده تا شانزده سالگى ـ واقع شده است. مرحله يازده تا سيزده سالگى مرحله اى است كه مى توان در آن از اولين دوره نوجوانى سخن گفت.

اين دوره از مشكل ترين دوره هاست. والدين متوجه مى شوند كه كودك سازش يافته قبلى بكلى تغيير كرده و رفتار او متفاوت شده است. وى ترش رو و گوشه گير مى شود و از خود واكنش نشان مى دهد; سعى مى كند ديگران را عصبانى كند يا متوجه رفتار خود گرداند و اگر اين مرحله را يك مرحله توجه به جوانب درونى بدانيم، راه اغراق نرفته ايم; زيرا در اين مرحله، ساختمان ذهنى و مسائل اخلاقى ذهنى با بعد جديدى شروع مى شوند. در اين مرحله، در نظام گزل، فهرستى از رفتارهايى كه به نظر ديگران نيامده است و جنبه توجيهى ندارد، ولى در حقيقت حاكى از همان بعد جديدى است كه در ذهن نوجوان ايجاد شده، فراهم آمده است. البته اين حالت گرفتگى و تضاد با محيط در سن دوازده، سيزده سالگى طبق نيم رخ هاى روانى گزل، دايم بهترمى شود ومادرها رضايت بيش ترى حاصل مى كنند; زيرا بيش تر با رفتار كودك خود آشنا مى شوند.

مرحله سيزه تا شانزده سالگى مرحله اى است كه از سن 14 سالگى شروع مى شود، سن شكفته شدن است و كودك متوجه امور عقلانى و مذهبى و هنرى مى شود و نوعى رابطه فعّال با ديگران برقرار مى كند و حدّ نهايى اين مرحله طبق ملاك هايى كه در دست است، شانزده سالگى مى باشد. گزل پس از جنگ جهانى دوم، مطالعاتى درباره رشد و تكامل نوجوان انجام داد و كتاب نوجوانى: ده تا شانزده سالگى را در سال 1956 منتشر ساخت.

هـ. ديدگاه آنّا فرويد

در ديدگاه آنا فرويد (Freud,A) نوجوانى در مرحله هشتم تحوّل روانى واقع شده است. از نظر آنا فرويد، نوجوان عليه رشته هايى كه او را با موضوع هاى دوره كودكى وى مرتبط مى سازند، با انكار كردن آن ها، با تضاد ورزيدن نسبت به آن ها، با جدا شدن از آن ها و با ترك گفتن آن ها مبارزه مى كند. بدين سان، او در مقابل جنبه پيش ـ تناسلى از خود دفاع مى كند و حاكميت تناسلى را بر كرسى مى نشاند. بدين روست كه سرمايه گذارى ليبيدويى به موضوع هاى جنس مخالف در خارج از خانواده انتقال مى يابد.

آنا فرويد از اين توصيف روان پويشى، نشانه هايى درباره اثرات كم و بيش آسيب رساننده جدايى ها بيرون مى كشد. اثرهايى كه كم تر به سن واقعى كودك بستگى دارد تا به واقعيت روانى او، واقعيتى كه بر حسب مرحله اى كه در طول اين خط تحوّل بدان دست يافته است، فرق مى كند.

هويت نوجوانى

يكى از تكاليف عمده نوجوانان در جامعه يافتن پاسخى عملى به اين سؤال است كه «من كيستم؟» هرچند اين سؤال قرن هاست ذهن بشر را به خود مشغول داشته و موضوع اشعار، داستان ها و خود زندگى نامه هاى بى شمارى بوده، در اين چند دهه اخير است كه به طور منظّم، مركز توجه روان شناسى قرار گرفته و اولين بار اريك اريكسون (Erikson, E)، روان تحليلگر، به اين موضوع پرداخت.

نوجوانان و بزرگ سالانى كه احساس هويت خود در آنان قوى است، خود را افرادى متمايز از ديگران مى دانند. كلمه «فرد»، كه معادل كلمه «شخص» است، نشانگر نيازى است همگانى به درك خود به عنوان كسى كه به رغم داشتن چيزهاى مشترك با ديگران، از آن ها جداست. نياز به ثبات رأى و حس يكپارچگى نيز ارتباط نزديكى با آن نياز همگانى به درك خود دارد. وقتى از يكپارچگى خود سخن مى گوييم ـ مقصود جدايى از ديگران است و در عين حال، يگانگى خود; يعنى انسجام عمل نيازها، انگيزه ها و الگوهاى واكنش شخص.نوجوان يا بزرگ سال براى اين كه احساس هويت داشته باشد، بايد در طول زمان، در خود تداومى ببيند. به قول اريكسون، نوجوان براى رسيدن به يكپارچگى، بايد احساس كند كه آنچه بنا به قراين موجود در آينده خواهد شد، تداوم پيشرفته آن چيزى است كه در سال هاى طفوليت بوده است.

سرانجام اين كه درك هويت خود مستلزم «تقابلى روانى ـ اجتماعى» است. به عبارت ديگر، نوجوان بايد بين تصوّرى كه از خود دارد و تصوّرى كه از استنباط و انتظار ديگران از خودش دارد هماهنگى ايجاد كند. تأكيد اريكسون بر اين كه درك فرد از هويت خود ـ دست كم ـ تا حدى با واقعيت اجتماعى ارتباط دارد، اهميت بسيار دارد. اريكسون بر اين مسأله تأكيد مى كند كه طرد شدن از سوى افراد يا اجتماع ممكن است باعث شود كه كودك از هيچ راهى نتواند در خود احساس هويتى قوى و مطمئن پيدا كند.

رشد احساس هويت

هر عامل رشدى كه به نوجوان كمك كند تا با اطمينان درك كند از ديگران متمايز و مجزّاست، در حد معقولى ثبات رأى و يكپارچگى دارد، در طول زمان تداوم دارد و در ضمن، خود را شبيه به آن تصورى بداند كه ديگران از او دارند، سبب مى شود كه در نوجوان احساس هويت كاملى از خود ايجاد شود; و هر عامل رشدى كه در اين استنباط هاى نوجوان از خودش خلل ايجاد كند، باعث سردر گمى و آشفتگى هويت و عدم توانايى در رسيدن به يكپارچگى و تداوم تصورات فرد از خودش مى شود.

هويت يابى در ساير فرهنگ ها

امريكاييان تأكيد بسيارى بر رشد انسان به عنوان يك فرد دارند; شايد تا حدى به اين دليل كه سنّت امريكايى بر استقلال و اتّكاى به خود تأكيد دارد. در ساير فرهنگ ها، ـ مثلاً ـ در چين و ژاپن، هويت يابى و احساس ارزش داشتن از طريق روابط نزديك با ديگران و عضو بودن در يك نظم اجتماعى متشكّل تشويق مى شود. «جامعه بار سنگينى بر دوش ژاپنى ها مى گذارد و آموختن چگونگى پذيرفتن اين محدوديت ها و فشارها، اولين قدم عمده در راه بالغ شدن است.» 2 با وجود اين، حتى در فرهنگ هايى كه تأكيد نسبتاً زيادى بر «هويت گروهى» در برابر «هويت فردى» مى شود، باز هم لازم است فرد از خود تصوّر فردى متمايز و با ثبات رأيى داشته باشد; فردى كه تا اندازه اى از ديگران جداست. در زبان ژاپنى، نياز به يكى كردن هويت فردى و گروهى در عبارت «گذاشتن ديگران در درون خود» بيان مى شود كه براى نشان دادن مطلوبيت همدلى و پذيرا بودن ديگران به كار مى رود.

مشكلات هويت يابى

بسيارى از نوجوانان احساس مى كنند كه در هر زمان يا موقعيتى نقشى بازى مى كنند و نمى دانند كه كدام يك از نقش ها، اگر نقشى هست،من واقعى اوست; در ضمن، آگاهانه تلاش مى كنند تانقش هاى مختلفى را بيازمايند، به اين اميد كه نقشى را بيابند كه با آن ها تناسب داشته باشد. از نوجوانى، كه سه نوع دست خط متمايز داشت، سؤال شد كه چرا به يك شيوه ثابت نمى نويسد، پاسخ داد: «تا زمانى كه نمى دانم كه هستم، چه طور مى توانم به يك شيوه بنويسم؟»

در دوران نوجوانى، هويت يابى مسأله اى حاد مى شود; تا حدى به اين دليل كه نوجوان روز به روز تغيير مى كند. در دوران نوجوانى، فرد با مجموعه اى از تغييرات روانى، تنكردى، جنسى و شناختى و نيز تقاضاهاى شغلى و اجتماعى جديدى روبه رو مى شود. در نتيجه، نوجوانان به اين مسأله كه «در چشم ديگران چگونه جلوه مى كنند»، اهميت بسيارى مى دهند و آن را با تصوّرى كه از خود دارند مقايسه مى كنند. نيز با اين مسأله روبه رو هستند كه چگونه نقش ها و مهارت هايى را كه قبلاً آموخته اند، با مقتضيات آينده ارتباط دهند.

دست يافتن به احساس هويت فردى مشخص نيز تا حدى به مهارت هاى شناختى بستگى دارد. نوجوان بايد بتواند به طور انتزاعى از خود استنباطى پيدا كند و گاهى تقريباً در حكم يك ناظر بايد اين كار را انجام دهد. توانايى تفكر انتزاعى به نوجوانى كه در جستوجوى هويتى فردى است كمك مى كند، ولى در عين حال، اين جستوجو را براى او مشكل تر مى كند. «اين جهت گيرى شناختى، متناقض با نياز كودك در ايجاد احساس هويت نيست، بلكه مكمّل آن است; زيرا او مجبور است از ميان مجموعه روابط ممكن و قابل تصوّر، مجموعه اى از تعهدات شخصى، شغلى، جنسى و اعتقادى را انتخاب كند كه مدام محدودتر مى شوند.» 3

اريكسون متذكر مى شود كه هويت ممكن است از دو راه منحرف شود:

1. ممكن است پيش از آن كه رشد كند، تثبيت شود (يعنى پيش از موعد شكل بگيرد.)

2. بدون هيچ محدوديتى گسترش پيدا كند. 4

«هويت يابى زودرس» وقفه اى است در فرايند شكل گيرى هويت. هويت يابى زودرس تثبيت زودرس تصوّر فرد از خود است كه اين تثبيت در ساير امكانات و توانايى هايى كه شخص براى توصيف خود دارد تأثير مى گذارد. نوجوانانى كه هويت آن ها پيش از موعد تثبيت مى شود، تأييد ديگران برايشان اهميت اساسى دارد. عزّت نفس آنان تا حد زيادى بستگى به تأييد ديگران دارد، معمولاً براى مراجع قدرت اهميت زيادى قايلند و بيش تر با نوجوانان ديگر همنوايى مى كنند و كم تر استقلال رأى دارند. اين گروه به ارزش هاى سنّتى مذهبى بيش تر علاقه مندند و كم تر با تأمّل و فكر عمل مى كنند، مضطربند و افكارشان قالبى و سطحى است و با ديگران كم تر روابط نزديك برقرار مى كنند; هرچند از لحاظ هوش كلى تفاوتى با همسالان خود ندارند، ولى به دشوارى مى توانند انعطاف از خود نشان دهند و در هنگام مواجهه با تكاليف شناختى و تنش زا نمى توانند واكنش مساعدى از خود نشان دهند; معمولاً از نظم و ساخت در زندگيشان استقبال مى كنند، با والدينشان روابط نزديكى دارند و ارزش هاى والدين را مى پذيرند. در عين حال، والدين اين گروه به طور كلى پذيرا و مشوّق هستند و نوجوان را تحت فشار مى گذارند تا با ارزش هاى خانواده همنوايى كند.

سر درگمى در هويت يابى

گروهى ديگر از نوجوانان يك دوره طولانى از سر در گمى هويت را مى گذرانند. شايد هيچ گاه احساس هويتى قوى و روشن در آنان ايجاد نشود. اين ها نوجوانانى اند كه نمى توانند خود را بيابند; نوجوانانى اند كه خود را رها و فارغ از پيوند نگه مى دارند و در حالت تجرّد و در دوران پيش از شكل گيرى هويت باقى مى مانند. چنين افرادى ممكن است دچار بحران هويت مرضى و طولانى مدّت شوند و هيچ گاه به وفادارى يا تعهد پايدارى دست نيابند. نوجوانانى كه دچار سردرگمى هويت هستند، عزّت نفس كمى دارند و استعداد اخلاقيشان رشد نيافته است. به دشوارى مسؤوليت زندگى خود را به عهده مى گيرند، تكانشى هستند، تفكّرى نامنظم دارند و آمادگى اعتياد به مواد مخدر دارند، روابط فرديشان غالباً سطحى و گاه و بى گاه است; هرچند كه به طور كلى با نحوه زندگى والدينشان مخالفند ولى نمى توانند از خود شيوه اى ابداع كنند.

هويت كسب شده

جستوجو و سردرگمى شايد گاهى مفيد باشد. افرادى كه پس از يك دوره جستوجوى فعّالانه، به احساس هويتى قوى دست يافته اند، در مقايسه با آن ها كه هويتشان شكل گرفته، بى آن كه اين دوره را گذرانيده باشند، استقلال رأى بيش ترى دارند، خلّاق ترند و از تفكّر پيچيده ترى برخوردارند. اين گروه همچنين توانايى بيش ترى براى برقرارى ارتباط نزديك دارند. از هويت جنسى با ثبات ترى برخوردارند، به خود با ديدى مثبت نگاه مى كنند و استدلال اخلاقى رشد يافته ترى ارائه مى دهند، در عين حال كه به طور كلى روابط مطلوبى با والدين دارند از خانواده هاى خود به نحو چشم گيرى مستقل شده اند.

تنوّعات موجود در شكل گيرى هويت

تاكنون به گونه اى درباره شكل گيرى هويت سخن گفته ايم كه گويى تكليف واحدى است كه نوجوان يا در آن موفق مى شود يا شكست مى خورد; واقعيت امر پيچيده تر از اين هاست. به سبب عواملى مانند روابط بين والدين و فرزندان و فشارهاى فرهنگى يا خرده فرهنگى و يا حتى ميزان تغييرات اجتماعى، الگوهاى شكل گيرى هويت در ميان نوجوانان متفاوت است. در يك جامعه ابتدايى و ساده، كه نقش هاى بزرگ سالان محدود است و به ندرت تغييرات اجتماعى ايجاد مى شود، شكل گيرى هويت، تكليف نسبتاً ساده اى است كه به سرعت انجام مى شود، ولى در جامعه اى كه پيچيده است و به سرعت تغيير مى كند، هويت يابى ممكن است كارى مشكل و طولانى باشد. هويت از راه هاى گوناگونى شكل مى گيرد. اين عقيده قالبى رايج در مورد وجود يك دوره طولانى و حاد «بحران هويت» احتمالاً اغراق آميز است. اين اعتقاد بعضى از روان شناسان بالينى و سايران كه مى گويند نبودن يك دوره فشرده بحرانى در دوران نوجوانى خبر از اختلالات عاطفى در دوران بزرگ سالى مى دهد، مورد تأييد يافته هاى تحقيقاتى قرار نگرفته است. هويت بسيارى از نوجوانان شكل مى گيرد،بى آن كه دچار تنش و اضطراب شديد شوند.

رشد شناختى و رشد اخلاقى

تفكّر نوجوانان درباره موضوعات اخلاقى معمولاً پيشرفته تر از سطح پيش عرفى است. در سطح اخلاقيات عرفى (مراحل 3 و 4 در نظام كُلبرگ) 5 ، نيازها و ارزش هاى اجتماعى بر علايق شخصى اولويت دارند. در مرحله سوم، اين به معناى تأكيد قوى بر خوب بودن انسان در چشم خود و ديگران است; يعنى داشتن انگيزه هاى مطلوب اجتماعى و توجه نشان دادن به ديگران، قصد رفتار ـ و نه صرفاً خود رفتار ـ مهم است; فرد با خوب بودن به دنبال تأييد ديگران است. در مرحله چهارم، اين شيوه ابعاد گسترده ترى پيدا مى كند و فرد مى خواهد با نظام اجتماعى همنوايى كند و اين نظام را حمايت و توجيه نمايد. نوجوانان به ندرت از اين مرحله به مراحل پس عرفى قضاوت اخلاقى مى رسند. همين كه نوجوانان به رشد اخلاقى و شناختى پيشرفته ترى مى رسند، در مورد عقايد اخلاقى و سياسى والدينشان ترديد مى كنند. ارزش هاى شخصى و عقايدشان كم تر مطلق و بيش تر نسبى مى شوند، عقايد سياسيشان نيز بيش تر جنبه انتزاعى پيدا مى كنند و كم تر مستبدّانه است. وقتى كه از كودك دوازده ساله اى پرسيدند قانون براى چيست، پاسخ داد: اگر قانون نبود، مردم يكديگر را مى كشتند. ولى در سن پانزده يا شانزده سالگى و هجده سالگى نوجوانان قوانين را به عنوان راهنماى رفتار انسان تلّقى مى كنند.

نوجوان هم مانند بزرگ سال ممكن است بتواند به موضوعات اخلاقى تيزبينانه بنگرد و راه و روش اخلاقى مناسبى را فرمول بندى كند، ولى شايد هميشه نتواند براساس اين فرمول بندى عمل نمايد. به عبارت ديگر، قضاوت اخلاقى و رفتار اخلاقى لزوماً ارتباطى باهم ندارند. در مطالعه اى از آزمودنى ها سؤال شد: چرا مردم بايد از قوانين اطاعت كنند؟ سپس از آنان سؤال شد: شما چرا از قوانين اطاعت مى كنيد؟ غالب نوجوانان در پاسخ به سؤال دوم، جواب هاى خام ترى دادند تا در پاسخ به سؤال اول. براى مثال، فقط 3 درصد نوجوانان بزرگ تر گفتند كه مردم بايد از قوانين اطاعت كنند تا از عواقب بد آن در امان باشند. ولى 25 درصد گفتند كه آنان شخصاً از قوانين اطاعت مى كنند. مطالعه اى نشان داد كه بعضى افراد وقتى با مسائل اخلاقى در زندگى واقعى روبه رو مى شوند، در سطح بالاترى استدلال اخلاقى مى كنند و ديگران در مواجهه با مسائل اخلاقى، در زندگى واقعى به سطوح پايين تر بازگشت مى كنند. بعضى از نوجوانان، حتى اگر ميلى هم نداشته باشند تا حدى از اصول اخلاقى پيروى مى كنند، بعضى ديگر به سادگى تسليم وسوسه يا فشار گروهى براى درگير شدن در رفتار ضد اجتماعى و نامعقول مى شوند، بعضى ديگر هم فقط از ترس تنبيه بيرونى رفتارشان را اصلاح مى كنند و نه به دليل استانداردهاى درونى. اين كه ايا استانداردهاى اخلاقى درونى مى شود و رفتار را هدايت مى كند، بستگى به ماهيت روابط والدين و فرزند دارد. فرزندان والدينى كه پر عطوفتند و روش هاى انضباطى آنان در وهله اول براساس استقرا است (استدلال و توضيح قواعد و استانداردهاى والدين)، از لحاظ اخلاقى رشد يافته اند; زيرا استانداردهاى اخلاقى را درونى مى كنند.

روش هاى استقرايى، به خصوص براى نوجوانان، اهميت دارد. اين روش ها به نوجوان كمك مى كند تا به كمك والدين، تصوّرى از مرجع قدرتى منطقى و غيرمستبد به دست آورند. اين روش ها براى كودك مرجعى شناختى فراهم مى آورد تا رفتارش را به كمك آن اصلاح كند.

ارزش هاى اخلاقى و تضادهاى شخصى

ارزش هاى نوجوانان هميشه نتيجه تصميمات عاقلانه اى نيست كه به طور منطقى اتخاذ كرده اند. ارزش ها را غالباً به دلايلى كه با تضادها و انگيزه هاى شخصى آنان در ارتباط است و بسيارى را هم ناهشيارانه انتخاب مى كنند; مثلاً، اشتغال ذهنى آنان به موضوعاتى مثل جنگ و صلح، ممكن است ناشى از اين باشد كه به طور منطقى، دل نگران اين مسائل مهم هستند و يا اين كه ممكن است علت آن عدم اطمينان از توانايى خود در مهار سائق پرخاشگرى باشد كه در نوجوانان به خصوص پسران نوجوان، وجود دارد. تضاد با والدين در موردمسائل اخلاقى و سياسى ممكن است ناشى از تلاش نوجوانان براى كسب هويتى مستقل و يا براى ابراز خشم عميقى نسبت به والدين بى اعتنا و خشن باشد. انگيزه هاى متضاد درونى و ناهشيارانه تا حد زيادى ناشى از اشتغال ذهنى نوجوان به ارزش ها و اعتقادات اخلاقى است كه مشخّصه بسيارى از نوجوانان است.

دگرگونى در باورهاى مذهبى

عقايد مذهبى نوجوانان معمولاً در بين سنين دوازده تا هجده سالگى، شكلى مجرّد و متعالى به خود مى گيرد; مثلاً، خداوند بيش تر به عنوان قدرتى ماوراء طبيعى تصوّر مى شود تا همچون موجودى انسان گونه يا پدر مانند. نظرات مذهبى نيز سهل گيرانه تر مى شود. ظاهراً در تغيير ارزش هاى مذهبى، هم عوامل فرهنگى و هم سنّى تأثير دارند.

رهنمودهاى اسلام براى برخورد با مشكلات نوجوانان

اسلام نسبت به نوجوانان و جوانان عنايت خاصى داشته است. پيامبر اكرم9 مى فرمايند: «اُوصيكُم بِالشُّبّانِ خَيراً فَاِنَّهُمْ اَرَقُّ اَفْئِدَةً»; 6 به شما سفارش مى كنم كه به نوجوانان و جوانان نيكى كنيد; زيرا آنان نازك دل هستند و زود رنجيده خاطر مى شوند.

نوجوانان نسبت به رفتار و گفتار والدين حسّاسند و زود برافروخته مى شوند. اگر والدين با آنان به ملايمت رفتار نكنند و تاب تحمل آنان را نداشته باشند، اعتبار خود را نزد آنان از دست مى دهند. امام صادق7 به مردى از اهل بصره چنين فرمود:

«عَلَيْكَ بِالاَحْداثِ، فَاِنَّهُم اَسْرَعُ الى كُلِّ خير»; 7 بر تو باد كه به نوجوانان توجه داشته باشى; زيرا آنان پيش قدم تر از سايران در انجام كارهاى نيكند.

نوجوانان در مرحله شكل گيرى شخصيت خود هستند و به رفتار درست گرايش دارند; بايد به آنان ميدان عمل داد و آنان را براى رشدهمه جانبه شخصيت كمك كرد. طرح نظر اسلام درباره نوجوانان دامنه گسترده اى را شامل مىود و با ديد اسلام درباره انسان درآميخته است. در اين نبشتار سعى مى شود مباحث مربوط به نوجوانان از ديدگاه اسلام تحت سه عنوان به اختصار بررسى شود:

وضعيت دوره نوجوانى از نظر اسلام

دوره نوجوانى با بلوغ آغاز مى شود. بلوغ دورانى است كه فرد از نظر جنسى، آماده توليد مثل مى شود و به تعبير قرآن، به حدّ نكاح و ازدواج مى رسد:

«وَابتَلوا الْيَتامى حَتّى اِذا بَلَغوُا النِّكاحَ فاِنْ آنَستُم مِنْهُم رُشداً فادْفَعوا اِلَيْهِم اَمْوالَهُم» (نساء: 4); يتيمان را بيازماييد تا وقتى كه به مرحله بلوغ و آمادگى براى ازدواج رسيدند، پس اگر دريافتيد كه آنان به رشد اقتصادى رسيده اند، اموالشان را به آنان مسترد داريد. بلوغ جسمى براساس اين آيه با ترشّح هورمون ها و آمادگى جنسى همراه است، ولى اين بلوغ نشانه رشديافتگى نيست و ممكن است مدت ها طول بكشد تا شخصيت فرد رشد كامل خود را بيابد و بتواند در اموال خود شخصاً تصرّف نمايد. فرد بالغ به حدّ تشخيص و تميز يا به تعبير قرآن، به «اَشُدّ» رسيده است:

«ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفلاً ثُمَّ لِتَبلُغُوا اَشُدَّكُمْ.» (حج: 5)

پس از تولد، انسان وارد مرحله طفوليت مى شود، آن گاه به حدّ بلوغ و تشخيص مى رسد. فرد بالغ خير و صلاح خود را تشخيص مى دهد و به مرحله استحكام و پابرجايى شخصيت مى رسد. نوجوانان را بايد به حساب آورد.

معمولاً والدين گذشت زمان و بزرگ شدن فرزندان خود را در نظر نمى گيرند و شيوه برخورد آنان با نوجوانان همانند قبل است و مى خواهند همواره خواسته هاى خود را بر آن ها تحميل كنند. به تدريج، آن دوران اطاعت و فرمان بردارى كوركورانه كودكى به سر مى آيد و نوجوان وارد مرحله تازه اى مى شود كه تفاوت فاحشى با دوران گذشته دارد. على7 مى فرمايد:

«وَلَدُكَ رَيْحانَتُكَ سَبْعاً وَ خادِمُكَ سَبْعاً، ثُمَّ هُوَ عَدُوُّكَ اَو صِديقُك»; 8

فرزندت در هفت سال اول، مانند برگ خوش بويى است كه او را مى بويى و مى بوسى، سپس در هفت سال دوم، مطيع و فرمانبردار توست، آن گاه ممكن است دشمن يا دوست تو باشد.

اگر والدين با نوجوان درست برخورد كنند و رفتار خوبى با او داشته باشند، او نيز واكنشى صادقانه و دوستانه خواهد داشت. ولى اگر رفتار والدين ناجور باشد، نوجوان را به عصيان و سركشى مى كشاند و بناى مخالفت را مى گذارد. پيامبر اكرم9 اين مرحله تازه را زمان مشورت و راى زنى با نوجوان مى دانند و مى فرمايند: «اَلْوَلَدُ سيِّدٌ سَبْعَ سنين و عَبْدٌ سَبْعَ سِنين و وزيرٌ سبعَ سنين»; 9 فرزند در هفت سال اول، آقاى خانه (دوره سيادت) و در هفت سال دوم، مطيع والدين (دوره اطاعت) و در هفت سال سوم، مشاور خانواده (دوره مشورت) است. در دوران نوجوانى، ديگر نمى توان تحكُّم نمود و با سلطه و اقتدار از او چيزى خواست. نوجوانان خود را همرديف با ساير اعضاى خانواده مى بينند و انتظار دارند كه از احترام لازم برخوردار باشند.

دوره بلوغ و نوجوانى زمان ابهام، سردرگمى و اشتباه كارى هاست. پيامبراكرم9 نوجوانى را نوعى جنون دانسته، فرموده اند:

«الشَّبابُ شُعْبَةٌ مِنَ الجُنون» 10 نوجوانى شعبه و شاخه اى از جنون است.

جنون از ماده «جن» به معناى پوشيدگى و استتار است. گويا دوران نوجوانى داراى ابهام و پوشيدگى است. نوجوان واقعاً نمى داند چه چيزى در وجود او اتفاق افتاده است. تغييرات عمومى بدنى و حالات روانى آن چنان سريع و همه جانبه است كه او را دچار تشويش و دل نگرانى مى كند، تصميم گيرى ها را براى او مشكل مى سازد و برخوردهاى او را با خانواده و مردم سخت مى كند. حضرت على7 نوجوانى را به نوعى مستى تشبيه مى كنند و مى فرمايند:

«اَصْنافُ السُكْرِ اَرْبَعةٌ: سُكْرُ الشّباب; سُكرُ المالِ; سُكْرُ النَّومِ; سُكْرُ المُلكِ»; [11

مستى چهارگونه است: مستى نوجوانى، مستى مال، مستى خواب و مستى سلطه و اقتدار.

در دوره نوجوانى، گويا فرد شعور و آگاهى خود را از دست مى دهد و در حالت مستى به سر مى برد; همه ارزش هاى او در هم ريخته است و جاى پاى استوارى ندارند و به طور خلاصه اين كه لنگ مى زند و پيش مى رود.

دوره نوجوانى زمان قوّت و توانايى بدنى است. دوره ناتوانى كودك به سر آمده و نوجوان توانايى بدنى خوبى دارد. قرآن به بيان اين قوّت و قدرت پرداخته، مى گويد:

«اللّهُ الذي خَلَقَكُم مِنْ ضُعْف ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضُعْف قُوَّةً.» (روم: 54) از جمله نيروهايى كه در دوره نوجوانى به اوج خود مى رسد، قواى شهوانى است. شعله كشيدن قواى شهوانى تعادل بدنى نوجوان را به هم مى زند و او را تحريك كرده، به سمت جنس مخالف مى كشاند. قرآن مجيد در داستان حضرت يوسف7، تحريك اين قوّه را به زيبايى بيان كرده است:

«لَقَدْ هَمَّت بِهِ وَ هَمَّ بَها لَوْلا أنْ رَأى بُرهانَ رَبِّهِ» (يوسف: 24) آن زن (زليخا) قصد او (يوسف) كرد; و او (يوسف) نيز ـ اگر برهان پروردگارش را نمى ديد ـ قصد وى مى كرد.

طبيعت وجودى نوجوانان به گونه اى است كه رقابت ها در آن جريان دارد و گاه شدّت مى گيرد و نيز به صورتى است كه مى خواهند همه چيز را منحصر به خويش كنند و مدت ها طول مى كشد كه به خطاى خود پى ببرند. نوجوانان تجربيات اندكى دارند و فراز و نشيب هاى زندگى را نيازموده اند و همين محدود بودن تجربه گاهى آنان را به سمت انحرافات مى كشاند. وجود والدين دلسوز و مربيان لايق و جامعه اى سالم و تربيتى به موقع، مى تواند از سقوط نوجوانان جلوگيرى كند.

ارشاد و پيش گيرى از وقوع مشكلات نوجوانان از ديدگاه اسلام

اگر از وقوع مشكلات به موقع جلوگيرى شود و زمينه اى براى ايجاد مشكلات وجود نداشته باشد، مسأله حادّى پيش نمى آيد.اسلام بيش ترين توجه خود را به ارشاد نوجوانان و پيش گيرى از وقوع مشكلات معطوف داشته و قدم هاى مهمى در اين راه برداشته است; از جمله:

الف. اصلاح روابط خانوادگى:

خانواده مهم ترين پناهگاه براى نوجوانان است. اساس خانواده از نظر اسلام، بر مبناى دوستى و مرحمت قرار دارد و رابطه خانوادگى بايد بر مبناى عطوفت و تفاهم باشد و همان گونه كه پيامبراكرم9 فرمودند:

«بايد بزرگ ترها نسبت به كوچك ترها مهربان باشند و كوچك ترها احترام بزرگ ترها را نگه دارند.» 12

اصولاً تشكيل خانواده براى تفاهم و تبادل همه جانبه و ايجاد فضاى دوستى است. مطلوب هر كس اين است كه خانواده و فرزندانش موجب روشنى چشم او باشند. اعضاى خانواده همديگر را تكميل مى كنند و مايه دل گرمى يكديگرند.

اگر نوجوان در محيط گرم خانوادگى باشد، چرا مشكلى داشته باشد؟ رفتار خوب والدين باعث رفتار درست نوجوانان مى شود، آن گاه مشمول عنايات خداوند مى گردند. ولى رفتار نادرست آنان، آن ها را به لعنت خداوندى گرفتار مى سازد و آن ها را از بركات زندگى بى بهره مى سازد; مثلاً، سرزنش بى جا و زياد نوجوان، آتش لجاجت و خصومت او راشعلهورمى سازد.از اين رو، در سرزنش نبايد زياده روى كرد و وقتى هم نوجوانى را سرزنش مى كنيد، جايى براى گناه و لغزش او باقى بگذاريد كه سرزنش شما باعث سركشى او نگردد.

ب. ايجاد اسوه و الگوى مناسب براى نوجوانان:

وجود الگوى مناسب به يادگيرى رفتار صحيح مى انجامد. اگر رفتار والدين مناسب نباشد و سرمشق خوبى براى فرزندان نباشد، فرزندان الگوى رفتارى خوبى نخواهند داشت. وقتى والدين رفتار درستى نداشته باشند، نمى توان از نوجوانان انتظار رفتار مناسبى داشت. پيامبر9 يك الگوى رفتارى براى حضرت على7 بودند. حضرت على7 مى فرمايند: «پيامبر هر روز نمونه اى از اخلاق و رفتارى را انجام مى دادند و فرمان مى دادند كه من به ايشان اقتدا كنم.» 13

ج. انتخاب دوستان شايسته:

دوستان نقش مهمى در شكل گيرى رفتار اجتماعى نوجوانان دارند. اسلام به مسأله دوستى توجه خاصى نموده، حتى معيار سنجش اعتقاد فرد را دوست او دانسته است. پيامبر9 فرمودند: «انسان تابع عقيده دوست خويش است، مواظب باشيد كه با چه كسى دوست مى شويد.» 14

د. اصلاح اجتماعى و ايجاد زمينه مساعد تربيتى:

اگر شرايط اجتماعى مناسب باشد و اجتماع زمينه لازم را براى تربيت نوجوانان فراهم سازد، نوجوانان به رفتار درست دست مى يابند. اما اگر شرايط اجتماعى مناسب نباشد، نوجوانان به رفتار نادرست و غلط دست مى يازند. حضرت على7 مى فرمايند: «وقتى زمان و جامعه بد شد و شرايط اجتماعى نامناسب گرديد، خوبى ها بى رونق مى شوند و انجام آن ها زيان آور است و رذايل و بدى ها رايج مى گردد و سودبخش است.» 15

هـ . پركردن اوقات فراغت نوجوانان:

نوجوانان نبايد وقت خود را بيهوده تلف كنند. يكى از زمينه هاى پركردن وقت، انجام كار است. نوجوانان با كار مناسب، شخصيت خود را رشد مى دهند. آنچه بيش تر نوجوانان را به انحراف مى كشاند بى كارى و فراغت است. براى پر كردن اوقات فراغت نوجوانان، مى توان تمام امور اجتماعى و فرايض جمعى و همچنين انواع ورزش ها را در نظر گرفت. البته برنامه ريزى براى اوقات فراغت بايد به صورتى باشد كه به رشد جسمى، اجتماعى، عاطفى و دينى نوجوانان بينجامد.

و. مبارزه با فقر و بى كارى:

وقتى فقر در خانواده اى باشد، امكان بروز مشكلاتى در رفتار نوجوانان مى رود. همچنين بى كارى نوجوانان را به جانب برخى از بزهكارى ها مى كشاند. به همين دليل، اسلام زمينه اجتماعى براى تعادل اقتصادى ايجاد مى كند و بر واليان امور فرض مى داند كه افراد را به كار مناسب بگمارند تا مبادا فقر و بى كارى آنان را به انحراف بكشاند.

ز. تشويق نوجوانان به بهرهورى از دوران نوجوانى:

فرصت ها به سرعت مى گذرند و فرصت نوجوانى را نبايد به هدر داد. بسيارى از روايات اهميت اين دوره و استفاده از آن را گوشزد مى كنند تا نوجوانان به كارى سازنده دست بزنند و آينده بهترى را تدارك ببينند. حضرت على7 مى فرمايند: «پيش از آن كه دوران پيرى فرا رسد، از نوجوانى خود استفاده كن و آن را هدر مده.» 16

ح. تحريض و تشويق نوجوانان به كسب علم و دانش:

وقتى فرد، بدون دانش لازم دست به كارى بزند، فساد و تباهى عمل او بيش از صلاح و خير آن خواهد بود. فراگيرى علوم غير از شكوفايى استعدادها، به رشد قواى عقلى و تجزيه و تحليل بهتر مطالب مى انجامد و نوجوانان را از سقوط در وادى جهل و خرافات باز مى دارد. به همين دليل، امام صادق7 مى فرمايند:

«همواره دوست دارم كه نوجوانان را مشغول انجام يكى از دو كار ببينم: عالم و دانشمند بودن; دانش آموز بودن.» 17

ط. تربيت نوجوانان براى كُفّ نفس و تسلّط بر خويشتن:

در دوره نوجوانى، قواى شهوى در نهايت قدرت خود است. اگر نوجوانان مطيع شهوات خود گردند، خود را به هلاكت مى اندازند.

اصولاً نفس انسان تمايل به بدى ها دارد. در اين صورت، بايد آن را به خوبى ها واداشت. حضرت على7 مى فرمايد:

«نفس خود را به خوبى ها و فضايل وادار كن، زيرانفس تو به طرف بدى ها متمايل است و آن را خوش دارد.» 18

ى. تدارك ازدواج براى نوجوانان:

ازدواج وسيله اى موثّر براى جلوگيرى از انحرافات جنسى نوجوانان است. امام صادق7 از پيامبر9 نقل كردند كه مى فرمود: «آن كه ازدواج كند، نصف دين خود را حفظ كرده است.» 19 اسلام ملاك ازدواج را دارايى و مقام اجتماعى و تحصيلات و از اين قبيل امتيازات خارجى نمى داند، بلكه براى ازدواج دو شرط قايل مى شود:

1. داشتن اعتقاد در دين

2. امانت دارى.

امام جواد7 مى فرمايند: اگر كسى از شما تقاضاى ازدواج كرد و شما از اعتقاد و امانت دارى او راضى بوديد، با او ازدواج كنيد.» 20

نحوه برخورد اسلام با مشكلات نوجوانان

اشتباه از انسان سرمى زند و نمى توان افراد را براى خطاكارى ها تحقير كرد. بايد راهى در پيش گرفت كه رفتار آنان تصحيح گردد. در اسلام، به افرادى كه خطا مى كنند توصيه مى شود كه هر چه زودتر توبه و بازگشت نمايند و به تصحيح رفتار خود اقدام كنند. اگر تصحيح رفتار زود انجام نگيرد، بيم آن مى رود كه رفتار غلط در ذهن و فكر فرد رسوخ كند و به صورت يك عادت غلط در آيد و معلوم است كه برطرف كردن عادت غلط، مشكل است و به بيان حضرت على7: «برگرداندن فرد از عادت غلط و تغيير دادن آن، نوعى معجزه و كارى خارق العاده است.» 21

البته در زمينه خطاكارى و اشتباهات رفتارى و عملى، نمى توان فرد را مأيوس كرد. اساساً يأس و نااميدى در مكتب اسلام راه ندارد; چون اگر خطاكار مأيوس شود و احساس حرمان و افسردگى و شكست كند، دنبال تغيير و اصلاح خود نمى رود. از نظر اسلام، انسانى كه خطا كرده است، نبايد مأيوس گردد و بايد براى اصلاح خويش تلاش كند. روش تصحيح رفتار در اسلام توبه و بازگشت است كه اگر اين كار در نوجوانى صورت گيرد، كارسازتر است; چون اولاً، هنوز رفتار نادرست به صورت يك عادت در نيامده است. ثانياً، نوجوانان توانايى لازم براى اصلاح رفتار دارند. و ثالثاً، قدرت پذيرش نوجوانان بهتر است و از تعصّبات نابه جا دورترند.

اصلاح رفتار در اسلام، بايد با اعتقاد قلبى و عمل و جهت درست همراه باشد و از اين به بعد، فرد خطاكار دست به رفتار نامطلوب نزند. براى جلوگيرى از اشتباه، نظارت عمومى لازم است. اسلام نظارت عمومى را با اجراى امر به معروف و نهى از منكر معمول مى دارد. آنچه در امر به معروف بايد رعايت گردد شيوه انجام آن است كه اولاً، بايد با بيان مناسب باشد. ثانياً، كسى كه امر به معروف مى كند بايد به گفته خود عامل باشد. اگر نوجوانان پند و اندرز را از كسى كه خود عامل به آن ها باشد بشنوند، مانند آويزه اى در گوش جان مى كنند و بدان عمل مى نمايند. نهى از منكر نيز شرايطى دارد:

الف. فرد علم و آگاهى نسبت به موضوع داشته باشد;

ب. احتمال بدهد كه نهى او اثر دارد;

ج. ضرر و مفسده اى بر آن مترتّب نشود;

د. آن فرد به گناه خود اصرار بورزد.

با وجود چنين شرايطى، اگر نهى از منكر صورت گيرد، اثر مطلوبى از خود به جاى مى گذارد. البته وظيفه مسلمانان در جلوگيرى از بدى ها، به امر به معروف و نهى از منكر محدود نمى شود، بلكه بايد مبارزه اى جدّى و همه جانبه براى ريشه كن كردن ريشه هاى تباهى و فساد و انحراف دنبال كنند. امام صادق7 مى فرمايند: «كسى كه برادرش را در كارى ناپسند ببيند و با اين كه مى تواند او را از آن كار باز دارد، اين كار را نكند، به او خيانت كرده است.» 22

اين مطالب شمّه اى بود از روش هايى كه اسلام براى پيش گيرى و برخورد با مشكلات نوجوانان ارائه نموده است.

ساير منابع

ـ روان شناسى ژنتيك (1)، محمود منصور، چاپ ششم، نشر ترمه، 1372;

ـ روان شناسى ژنتيك (2)، محمود منصور و پريرخ دادستان، چاپ دوم، رشد، 1374;

ـ روان شناسى شخصيّت، پروين لارنس اى، ترجمه پروين كديور و محمدجعفر جوادى، مؤسسه خدماتى فرهنگى رسا، 1372;

ـ رشد و شخصيت كودك، پاول هنرى ماسن و ديگران، ترجمه مهشيد ياسايى، چاپ ششم، كتاب ماد، 1373;

ـ مسائل نوجوانى، سيروس ايزدى، چاپخش، 1351;

ـ روان شناسى نوجوانان و جوانان، سيداحمد احمدى، اصفهان، مؤسسه انتشاراتى مشعل، 1368

1 . Puberty

2 ـ رولن، 1969، ص 125

3 ـ 4 ـ اريكسون، 1968، ص 245/ ص 246

5 . Kohlberg, L.

6 ـ كتاب قريش، ص 1

7 ـ روضه كافى، ص 63

8 ـ شرح نهج البلاغه ابى ابى الحديد، ج 20، ص 343

9 ـ مكارم الاخلاق طبرسى، ص 115

10 ـ بحارالانوار مجلسى، ج 17، ص 49

11 ـ تحف العقول، ص 126

12 ـ وسائل الشيعه، ج 14، ص 123

13 ـ نهج البلاغه، ملّا فتح اللّه، ص 406

14 ـ مستدرك، ج 2، ص 63

15 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 275

16 ـ غررالحكم، ص 340

17 ـ بحارالانوار مجلسى، ج 1، ص 55

18 ـ مستدرك، ج 2، ص 310

19 ـ امالى، ص 204

20 ـ كافى، ج 5، ص 347 و تهذيب، ج 7، ص 396

21 ـ بحارالانوار مجلسى، ج 17، ص 217

22 ـ بحارالانوار مجلسى، ج 15، ص 136

منبع:کتابخانه اینترنتی تیبان

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:36 PM | |

هيچ كس شبيه هيچ كس

آن فرض اين بود كه: فرايندهاي اصلي زيرين كليه انديشه هاي انساني يكي است، چه در تپه هاي تبت و چه در سبزه زارهاي مكزيك. تفاوت هاي فرهنگي ممكن است موضوع انديشه مردم را تحميل كنند.

مثلاً نوجوانان بوتسوانايي ممكن است با همان شور و حرارتي درباره گاوها بحث كنند كه همسالان نيويوركي شان درباره ماشين هاي اسپورت. عادات فكري- يعني استراتژي هايي كه مردم در فرآوري اطلاعات و معنا دادن به جهان پيرامونشان اتخاذ مي كنند- بنابه فرض محققان غربي براي همه، يكسان بود كه مثل عالي اش در اهميت دادن به استدلال منطقي، علاقه به دسته بندي و اصرار بر فهميدن وضعيت ها و حوادث با اصطلاحات خطي علت و معلول، مشهود است.اين مقاله، با اين پيش فرض، به اين موضوع مي پردازد كه فرهنگ ها چگونه عادت هاي ما را طبقه بندي مي كنند.

كارهاي اخير يك روان شناس اجتماعي در دانشگاه ميشيگان ديدگاه ديرينه در باب كاركرد ذهن را متحول كرده است. دكتر ريچارد نيسبت و همكارانش در مجموعه اي از آزمايشگاه ها با مقايسه آمريكايي هاي اروپايي تبار با اهالي آسياي شرقي دريافتند كه افرادي كه در فرهنگ هاي متفاوت رشد كرده اند نه تنها به چيزهاي متفاوتي فكر مي كنند، بلكه با روشي متفاوت نيز فكر مي كنند.

دكتر نيسبت مي گويد: ما عادت داشتيم فكر كنيم كه همه انسان ها از مقولات (دسته بندي ها) به طور يكساني استفاده مي كنند؛ منطق در فهم زندگي روزمره نقش يكساني را براي همه بازي مي كند؛ حافظه، ادراك، اعمال قواعد و مانند آن براي همه يكسانند، ولي اكنون استدلال مي كنيم كه خود فرايندهاي شناختي، بسيار انعطاف پذيرتر از آن چيزي هستند كه جريانات غالب روانشناسي تصور مي كردند .

از جهات بسياري، تفاوت هاي فرهنگي اي كه پژوهشگران آن را توصيف كرده اند، بازتابي است از آنچه توسط مردم شناسان توصيف شده است و ممكن است براي آمريكايي هايي كه در آسيا زيسته اند چندان شگفت انگيز نباشد. دكتر نيسبت و همكارانش نخستين پژوهشگران روان شناسي نيستند كه پيشنهاد كرده اند فكر ممكن است ريشه در مفروضات فرهنگي داشته باشد؛ روان شناسان شوروي در دهه 1930 مسائل منطقي اي براي كشاورزان ازبك مطرح كردند تا نشان دهند كه ابزارهاي عقلاني متأثر از شرايط عملي [زندگي] است.

در يك ديد وسيع، لابراتوارها- كه در ايالات متحده، ژاپن، چين و كره راه انداخته شده بودند- يك تقسيم آشنا را مستند كرده اند. محققان دريافتند شرقي ها كل گرايانه تر فكر مي كنند، به بافت و روابط توجه بسيار بيشتري دارند، بيشتر بر معرفت مبتني بر تجربه تكيه مي كنند تا منطق انتزاعي و در مقابل، تناقض، تساهل بيشتري به خرج مي دهند، ولي غربي ها در فكر كردنشان تحليلي ترند، تمايل دارند اشيا را از بافت شان جدا كنند، از تناقض بپرهيزند و تكيه بيشتري بر منطق صوري داشته باشند.

مثلاً در يك مطالعه توسط دكتر نيسبت و تاكاهيكوماسودا- يك دانشجوي فارغ التحصيل در ميشيگان- به دانشجوياني از ژاپن و ايالات متحده يك صحنه متحرك از زندگي زير آب نشان داده شد كه در آن يك ماهي بزرگتر كانوني در ميان ماهي هاي كوچكتر ديگر و بقيه آبزيان، شنا مي كرد.

وقتي از آنان سؤال شد چه ديده اند، موارد آزمايش ژاپني، بيشتر تمايل داشتند با توصيف صحنه، آغاز كنند، مثلاً بگويند: يك درياچه استخر ديدم يا كف [استخر] سنگي بود . يا آب، به سبزي مي زد . ولي برعكس آمريكايي ها تمايل داشتند توصيف شان را با ماهي بزرگتر شروع كنند و جملاتي شبيه اين را بگويند: چيزي شبيه يك ماهي قزل آلا داشت به سمت راست مي رفت .

به طور كلي، افراد مورد آزمايش ژاپني در اين مطالعه 70 درصد بيشتر از آمريكايي ها جملاتي راجع به جنبه هاي محيط پس زمينه گفتند و نيز دو برابر آمريكايي ها در مورد روابط بين اشياء جاندار و بي جان عبارت داشتند. مثلاً فرد ژاپني ممكن است به اين توجه كند كه ماهي بزرگ از مقابل خزه هاي دريايي خاكستري شنا مي كرد .

دكتر نيسبت مي گويد: آمريكايي ها بيشتر تمايل داشتند روي بزرگترين ماهي، روشن ترين شيء، ماهي اي كه سريع تر حركت مي كند و... تمركز كنند .اما محققان دريافتند توجه بيشتر آسياي شرقي ها به بافت و روابط صرفاً سطحي نبود. وقتي به شركت كنندگان ژاپني همان ماهي بزرگ نشان داده شد كه در جهت متفاوت و پس زمينه جديدي شنا مي كرد، آنها در تشخيص آن مشكل بيشتري داشتند تا آمريكايي ها كه نشان مي دهد ادراك آنها عميقاً به ادراك شان از صحنه پس زمينه گره خورده است.درباره تفسير حوادث در جهان اجتماعي نيز به نظر مي رسيد آسيايي ها به نحو مشابهي به بافت حساسند و از آمريكايي ها در تشخيص اينكه كي رفتار مردم توسط فشارهاي محيطي تعيين شده است، سريعتر عمل مي كردند.

روان شناسان از ديرباز نسبت به آنچه خطاي بنيادين نسبت دادن خوانده اند هشدار داده اند. اين خطا عبارت است از تمايل مردم به تبيين رفتارهاي انساني بر حسب خصايص بازيگران فردي، حتي هنگامي كه نيروهاي محيطي قوي اي نيز در كار باشند. مثلاً اگر به مردم گفته شود به كسي تعليم داده شده تا يك سخنراني به نفع يك كانديداي انتخاب رياست جمهوري انجام دهد، بيشتر مردم باور خواهند داشت كه گوينده به آنچه مي گويد اعتقاد دارد.

در يك مطالعه توسط دكتر نيسبت و اينچئول چول از دانشگاه ملي سئول در كره، از افراد تحت آزمايش كره اي و آمريكايي خواسته شد تا مقاله اي را به نفع يا عليه انجام آزمايش هاي اتمي توسط فرانسه در اقيانوس آرام مطالعه كنند. به اين افراد گفته شد كه نويسنده مقاله هيچ گزينه اي براي نوشتن نداشته است. اما افراد تحت آزمايش از هر دو فرهنگ، همچنان تمايل به خطا نشان مي دادند، با اين قضاوت كه نويسندگان مقاله به موضعي كه در مقالات اتخاذ شده است، اعتقاد داشته اند.

وقتي از افراد كره اي نخستين بار خواسته شد تا تجربه مشابه را خودشان از سر بگذرانند - يعني نوشتن يك مقاله طبق توصيه ها- آنها سريعاً قضاوت هايشان را درباره اينكه نويسندگان اصلي مقالات چقدر به جديت به آنچه نوشته اند باور داشته اند، تعديل كردند، ولي آمريكايي ها به اين مضمون چسبيدند كه نويسندگان مقالات عقايد صريحشان را بيان كرده اند.يكي ديگر از تفاوت هاي عجيب كه توسط محققان كشف شد، در روش پاسخ آسياي شرقي ها و آمريكايي ها در استوديوها در مواجهه با تناقض ظاهر شد.

دكتر نيسبت مي گويد: وقتي استدلال هايي ضعيف تر عليه آمريكايي ها اقامه شد، آنها تمايل داشتند به وسيله در هم كوبيدن استدلال هاي ضعيف تر و حل تناقض تهديدآميز درون ذهنشان، عقايد خود را تقويت كنند، ولي آسيايي ها بيشتر تمايل داشتند با اذعان به اينكه حتي استدلال هاي ضعيف تر هم حسن هايي دارند، موضع خود را تعديل كنند.

مثلاً در يك مطالعه به افراد تحت آزمايش آسيايي و آمريكايي، استدلال هاي قوي اي به نفع تامين بودجه يك پروژه تحقيقاتي درباره فرزندخواندگي ارائه شد. به يك گروه ديگر، استدلال هايي قوي در حمايت از پروژه و استدلال هايي ضعيف عليه آن ارائه شد.

هم افراد آمريكايي و هم آسيايي در گروه اول حمايت قوي اي از پروژه كردند، ولي با اينكه آسيايي ها در گروه دوم به استدلال هاي ضعيف مخالف با كاهش حمايت خود پاسخ دادند، آمريكايي ها واقعاً حمايت خود از پروژه را در پاسخ به استدلال هاي مخالف افزايش دادند.

در مجموعه اي از مطالعات، دكتر نيسبت و كياپينگ پنگ از دانشگا كاليفرنيا در بركلي دريافتند كه افراد تحت آزمايش چيني تمايل كمتري از آمريكايي ها، نسبت به حل تناقضات در بسياري از مواضع دارند. وقتي از آمريكايي ها خواسته شد تا يك درگيري بين مادران و دختران را تحليل كنند، آنها سريع به نفع يكي از طرفين موضع گيري كردند، ولي چيني ها بيشتر تمايل داشتند حسن هاي هر دو طرف را ببينند و مثلاً اين گونه اظهارنظر مي كردند كه: هم مادران و هم دختران نتوانسته اند همديگر را درك كنند .

وقتي به اين دو گروه، انتخاب بين دو نوع مختلف استدلال فلسفي ارائه شد كه يكي مبتني بر منطق تحليلي و حل تضاد و ديگري مبتني بر روش ديالكتيك و پذيرفتن تضاد بود، چيني ها رويكرد ديالكتيك را پذيرفتند در حالي كه آمريكايي ها استدلال هاي منطقي را ترجيح دادند و چيني ها طرفداري بيشتري از آمريكايي ها نسبت به ضرب المثل هاي داراي تضاد ابراز كردند.

مثل اين حكمت چيني كه مي گويد: آدم هاي خيلي متواضع، كمي لاف زن اند . دكتر نيسبت مي گويد: افراد تحت آزمايش آمريكايي اين تضادها را واقعاً اعصاب خردكن تلقي كردند.دكتر نيسبت و دكترآرانورنزيان از دانشگاه ايلي نويز همچنين علايمي را كشف كردند مبني بر اينكه وقتي منطق و دانش تجربي در تضاد باشند، آمريكايي ها بيشتر از آسيايي ها طرفدار قواعد منطق صوري اند كه اين امر به علت همراهي با يك سنت در جوامع غربي است كه از يونان باستان آغاز شده است.

مثلاً محققان دريافتند وقتي به آمريكايي ها اين استدلال منطقي ارائه شود: تمام حيوانات داراي پشم به خواب زمستاني مي روند، خرگوش ها داراي پشم اند، بنابراين خرگوش ها به خواب زمستاني مي روند ، آنها تمايل دارند اعتبار استدلال را بپذيرند و ساختار صوري آن را كه مربوط به قياس است از محتواي آن كه ممكن است صحيح يا ناصحيح باشد، جدا كنند. برعكس، آسيايي ها، بر مبناي ناصحيح بودن [نتيجه]، اين قياس ها را نامعتبر مي دانستند. [زيرا همه حيوانات داراي پشم در واقع به خواب زمستاني فرونمي روند].

با اينكه اختلافات فرهنگي اي كه در آثار محققان رهگيري شده است بسيار مهم اند، اما منشأ آنها چندان آشكار نيست. شواهد تاريخي نشان مي دهند كه بين انديشيدن غربي و شرقي دست كم از دوران هاي باستاني يك شكاف وجود داشته است. سنت منازعات خصومت آميز، استدلال منطق صوري و استنتاج تحليلي كه در يونان شكوفا مي شد و يك فهم از بافت و پيچيدگي، استدلال ديالكتيكي و نيز مدارا در مقابل يين و يانگ هاي زندگي در چين رشد مي يافت.

اينكه چقدر از اين تفاوت شرقي - غربي نتيجه اعمال اجتماعي و مذهبي متفاوت، زبان هاي متفاوت يا حتي جغرافياي متفاوت است، كسي نمي داند، ولي دكتر نيسبت معتقد است هر دو سبك، مزايا و محدوديت هايي دارند و هيچ كدام از اين دو رويكرد اموري ژنتيك نيستند، زيرا آمريكايي هاي آسيايي تبار كه در ايالات متحده متولد شده اند به لحاظ شيوه هاي انديشيدن از آمريكايي هاي اروپايي تبار غيرقابل تشخيص اند.

با اين حال هنوز همه قبول ندارند كه كليه تفاوت هايي كه توسط دكتر نيسبت و همكارانش توصيف شده نمايانگر تفاوت هاي بنيادين در فرايندهاي رواني است.

مثلاً دكتر پاتريشا چنگ، استاد روان شناسي در دانشگاه كاليفرنيا در لس آنجلس معتقد است، بسياري از يافته هاي محققان با تجربيات خود او هماهنگ است. او مي گويد: من كه در يك خانواده سنتي چيني بزرگ شده ام و علاوه بر آن در فرهنگ غربي هم بوده ام، برخي عادات تدافعي در تفسير جهان را مي بينم كه در ميان فرهنگ ها، مختلف است و همان ها خود منجر به تفاوت هاي گسترده اي مي شود .

ولي دكتر چنگ فكر مي كند برخي تفاوت ها - مثل تسامح آسيايي ها در مقابل تناقض- كاملاً اجتماعي اند و هيچ تفاوتي در تسامح منطقي وجود ندارد.

تا آنجا كه لابراتوارها، تفاوت هاي واقعي را در ادراك و انديشيدن نشان مي دهند، روان شناسان بايد به طور بنيادين افكار آنان را درباره آنچه كلي و جهاني است و آنچه را كه نيست مورد بازنگري قرار دهند و الگوهاي جديدي از فرآيندهاي ذهني را توسعه دهند كه تاثيرات فرهنگي را نيز ملحوظ كند.

منبع:

نيويورك تايمز- جولاي 2006

منيع :

همشهري آنلاين

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:34 PM | |

هم گرايي روان شناسي و مذهب در آغاز هزاره جديد

بيماريهاي رواني

پگاه حوزه

هم گرايي روان شناسي و مذهب در آغاز هزاره ي جديد، گزارشي ازهمايش بين المللي نقش دين دربهداشت روان

اولين همايش بين المللي نقش دين در بهداشت روان با حضور متخصصان، روان پزشكان و كارشناسان داخلي و خارجي از 27 تا 30 فروردين ماه در محل دانشگاه علوم پزشكي تهران برگزار شد.

در اين همايش كه از سوي دانشگاه علوم پزشكي ايران، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، گروه روان پزشكي و انستيتوي روان پزشكي و برخي سازمان هاي ملي و بين المللي برگزار شد، سخنرانان پيرامون نقش دين، نگرش و اعتقادات ديني در پيشگيري اوليه و ارتقاء بهداشت روان، مراسم ديني، عبادات و مكان هاي ديني در بهداشت روان، مقابله با استرس از طريق روش هاي ديني، روان شناسي ديني، ويژگي هاي اختصاصي و مشترك بهداشت رواني اديان توحيدي، سخنراني نمودند. در اين همايش جمعا 130 مقاله به زبان هاي فارسي و انگليسي ارايه شد.

روان شناسي و مذهب:

دو رويكرد به بهداشت روان

در اين همايش «دكتر عنبرحق» استاد دانشگاه مالزي در سخناني با عنوان «روان شناسي و مذهب: دو رويكرد به بهداشت روان» گفت: آيا مذهب و روان شناسي مي توانند با يك ديگر همكاري كنند تا نتايج بهتري براي انسان بدست آيد؟ وي با اشاره به اهميت و نقش مذهب در زندگي انسان ها، خاطرنشان كرد: روان شناسي در گذشته به مذهب توجه ويژه اي نكرده و به سادگي از كنار آن گذشته است، اما امروزه رويكردي به وجود آمده است كه بين روان شناسي و مذهب ارتباط مستقيم برقرار مي كند.

«دكتر عنبر حق» كه استاد دانشگاه در امريكا نيز بوده است گفت: تحقيقات در امريكا نشان مي دهد كه 20 درصد از بزرگسالان اين كشور داراي اختلالات رواني قابل تشخيص هستند. و در اين كشور سالانه 148 ميليارد دلار براي بهبود اختلالات رواني و رسيدن به بهداشت و روان هزينه مي شود.

وي با اشاره به گسترش مذهب در بين كشورهاي مختلف جهان، افزود: تحقيقات در امريكاي شمالي نشان مي دهد كه بيش از 90 درصد مردم خود را صاحب يك دين معرفي مي كنند و هر روز نيز در حال گسترش است. ايشان خاطر نشان كرد تحقيقات انجام شده نشان مي دهد كه بايد به مذهب به عنوان يك ارزش، بهاي بيش تري داد، چرا كه گرايش انسان به مذهب در حال افزايش است.

وي افزود: هر چند روان شناسي علمي معتقد بوده است كه درمان بيماران را بايد از مسايل ارزشي دور نگه داشت، اما از سال 1987 تا 1993 ميلادي بيش از 6 هزار مقاله ي علمي در خصوص نقش و اهميت مذهب در درمان بيماران به چاپ رسيده است.

دكتر عنبرحق گفت: براساس بررسي هاي انجام شده، تاثير نگرش هاي گروهي در احساس عذاب وجدان بسيار موثر است و مذهب عاملي است كه مي تواند در كاهش عذاب وجدان نقش فراوان داشته و به فرد آرامش بيش تري بدهد.

وي در عين حال افزود: تعصب در مذهبي بودن و افراط در اعمال مذهبي باعث مي شود آدمي فكر كند از قدرت زيادي برخوردار است و در نتيجه به انزوا كشيده خواهد شد.

استاد سابق دانشگاه امريكا گفت: تحقيقات نشان مي دهد افراد خيلي مذهبي انسان هاي متعصبي هستند، اما كساني كه در اين زمينه اعتدال دارند، تعصب مذهبي كمتري دارند. وي با اشاره به اين كه برخي صاحب نظران، روان شناسيِ مذهب را به عنوان يك عامل منفي در زندگي بشري مي دانند، افزود: امروزه مشخص شده است كه از طريق مذهب مي توان به بازسازي شناخت افراد از خود پرداخت و اختلالات رواني را در آنها درمان كرد.

دكتر عنبرحق خاطرنشان كرد: مذاهب داراي مضاميني هستند كه مي توانند در تكوين شخصيت افراد تاثير گذار باشند. و اسلام تاكيد فراوان دارد كه سلامت رواني زماني به وجود مي آيد كه انسان به ارشاد فطري خودش توجه كند.

وي افزود: اصولاً مذهب و سلامت روان، دوروي يك سكه اند و نظرات روان شناسي را نمي توان بدون توجه به مسايل متافيزيكي تحليل كرد.

نقش مراسم و اماكن مذهبي در آرامش روان

«دكتر مير محمدولي مجد تيموري» استاد دانشگاه علوم پزشكي ايران و روان پزشك در سخناني با عنوان «مراسم مذهبي، عبادات و مكان هاي ديني در بهداشت رواني» گفت: بسياري از افراد عقايد افراطي و تفريطي در خصوص نقش مذهب در درمان بيماري هاي رواني افراد دارند كه اين امر نمي تواند صحيح باشد، اما اگر پلي ميان اين دو زده شود و در مسير اعتدال حركت كند در اين صورت مي توان به نتايج آن نيز اميدوار بود. وي افزود: به عنوان يك پزشك معتقدم نه دارو و نه اعتقادات هيچ كدام به تنهايي نمي توانند در افراد داراي اختلالات رواني مؤثر باشند، بلكه بايد ابتدا دارو را مصرف كرد، سپس دعا را چاشني آن قرار داد.

دكتر تيموري با اشاره به اين كه انسان هاي اوليه به دليل ترس، به شكل گروهي زندگي مي كردند و براي احساس و ايجاد آرامش سرود مي خواندند افزود: مردم كره ي زمين اگر چه روزگاراني را بدون اعتقاد به خدا سپري كرده اند، اما در آن زمان ها به قدرت هاي طبيعت؛ مانند خورشيد و ماه اعتقاد فراوان داشتند.

وي خاطرنشان كرد: تاريخ مدون مذهبي از زماني شروع شد كه وحدانيت آغاز شد و اين زماني بود كه ابراهيم خليل اقدام به شكستن بتها كرد.

استاد دانشگاه علوم پزشكي ايران در ادامه به تشريح مكان هاي مذهبي در طول تاريخ پرداخته و افزود: در گذشته هاي دور محل تجمع پيامبران، بيابان ها بوده است و به مرور زمان اين مكان ها مسقف شده و محل عبادتي به نام معبد، كليسا و مسجد شكل گرفته و آراسته شد.

وي با اشاره به اين كه آراستگي محل عبادت تأثير زيادي روي افراد دارد، افزود: آراستگي محل عبادت در عين حال سادگي، زيبايي خاصي را براي افراد فراهم مي كند، به گونه اي كه آدمي با نگاه به اين مكان ها احساس آرامش مي كند. و مردمي كه در زمان هاي خاصي به عبادات مي پردازند، آرامش خاصي را احساس مي كنند.

وي با اشاره به انجام مراسم مذهبي به صورت جمعي، افزود: گروهي درماني در افراد بيش تر موثر است، چرا كه دردها مشترك است و انسان احساس برقراري ارتباط با ديگران كرده و احساس تنها بودن نمي كند و بر اين اساس مردم بنابر اعتقاد خود در روزهاي جمعه، شنبه و يكشنبه و با شركت در مراسم مذهبي احساس آرامش مي كنند.

دكتر تيموري گفت: خداوند متعال نياز به آراستگي محيط هاي مذهبي ندارد، بلكه اين انسان است كه به آن نياز دارد و با تلاش زياد آنها را آراسته كرده است تا با ديدن آنها احساس آرامش كند، همانگونه كه وقتي به حرم امام رضا عليه السلام وارد مي شويم احساس آرامش مي كنيم.

وي در پايان تاكيد كرد: رنگ معماري و حضور جمعيت در مكان هاي مذهبي، در ميزان آرامش انسان تاثير فراوان دارد؛ زيرا براساس تحقيقاتي كه در خصوص رابطه ي بين نگرش مذهبي، مهارت هاي مقابله و سلامت روان بر روي 200 تن از دانشجويان دانشگاه علوم پزشكي شهركرد انجام شد؛ در اين تحقيق مشخص گرديد هر چه سن افراد بالاتر مي رود نگرش مذهبي آن ها نيز بيش تر مي شود.

ارزش هايي مانند: توكل و استعانت با 5/13 درصد، صبر كردن با 5/12 درصد، دعا كردن با 5/10درصد، توسل به پيامبران و ائمه با 5/3 درصد و توسل به قرآن، نماز و مغفرت هر كدام با 5/2درصد در رتبه هاي بعدي مقابله با استرس قرار داشتند.

سيد كمال صولتي محقق اين طرح مي گويد: افرادي كه سلامت رواني ندارند، همبستگي بين سلامت روان و نگرش مذهبي آنها 42 درصد بوده است، اما افرادي كه داراي سلامت رواني هستند، همبستگي سلامت رواني آنها با نگرش مذهبي، 71 درصد بوده است.

اعمال مذهبي و پيشگيري از بيماري هاي حادّ قلبي

«دكتر سيد غفور موسوي» روان پزشك و استاد دانشگاه اصفهان نيز در سخناني در همايش بين المللي نقش دين در بهداشت رواني، گفت: براساس مطالعات انجام شده، بيماري هاي حاد قلبي تحت تاثير وضعيت رواني افراد است بگونه اي كه هر چه فرد آرام تر باشد، وضعيت قلبي وي نيز بهتر است.

وي حضور در مساجد و شركت در جلسات قرآن را براي ايجاد آرامش در انسان بسيار ضروري دانسته و گفت: در تحقيقاتي كه بر روي يك صد نفر از بيماران مبتلا به حملات قلبي و گروه گواه انجام شد، مشخص گرديد، كساني كه در مراسم مذهبي حضور پيدا مي كنند، 37 بار امكان ابتلاء آنها به حملات قلبي كمتر است.

وي تأثير حضور فرد در جمع مؤمنين را بسيار مؤثر و در احساس تنها بودن وي و احساس آرامش رواني فرد مفيد دانست.

استاد دانشگاه اصفهان گفت: آشنايي با معارف توحيدي موجب مي شود فرد در برابر مشكلات و اضطراب ها تصميم گيري بهتري داشته باشد. وي شركت در مراسم و اجتماعات مذ هبي را به عنوان يك استراتژي در پيشگيري از ابتلاء به حملات قلبي براي انسان ها عنوان كرد.

تأمين نيازهاي روحي و معنوي بيمار

«دكتر سلما ياكوب» از انگلستان، در سخناني با عنوان «به سوي مدل يكپارچه ي روان درماني، شامل معنويت و عوامل اجتماعي ـ سياسي در زندگي مراجعان»، گفت: درمان هاي غربي فقط به يك جنبه ي زندگي انسان محدود مي شود و آن رفتار شناختي بر اساس رفتار و اقدامات فرد است و در اين نوع درمان ابعاد معنوي انسان در نظر گرفته نمي شود.

وي با بيان اين كه معنويت بندرت در روان شناسي بكار گرفته شده است، افزود: چه چيزي مي تواند به اين سؤال پاسخ دهد كه از كجا آمده ايم، به كجا مي رويم، و پس از مرگ چه اتفاقي براي انسان خواهد افتاد؟

استاد دانشگاه هاي انگلستان گفت: طبيب اسلامي سعي مي كند به بيمار كمك كند تا آن بخش از نيازهاي روحي و معنوي را كه بيمار به آنها نياز دارد براي وي فراهم كند. وي با اشاره به اين كه انسان قبل از تولد از نظر معنوي با خداوند رابطه اي داشته است خاطرنشان كرد: اعتقاد به اين كه هيچ چيز خارج از اراده ي خداوند اتفاق نخواهد افتاد و انسان ها نيز بر اساس اعمالشان در دنياي پس از مرگ ارزيابي خواهند شد، براي بسياري از بيماران رواني راه گشا است.

دكتر ياكوب تاكيد كرد: آموزش، كار و پول درآوردن بيش ترين وقت زندگي مردم را به خود اختصاص داده است و به انسان اجازه ي تفكر در خصوص ابعاد معنوي و اين كه هدف از خلقت او چه بوده است را به وي نمي دهد. وي با اشاره به نقش معنويت در كسب موفقيت در زندگي گفت: موفقيت انسان به قلب او بستگي دارد و بايد تلاش كنيم به مرتبه ي بالاتري از خلوص قلبي از طريق ارتباط با خداوند و دعا كردن دست يابيم.

استاد دانشگاه هاي انگلستان تصريح كرد: جنبه هاي معنوي مي تواند تمام زندگي بشر را تحت تاثير قرار دهد و آرامش را در جوامع ديني بر افراد و قلب آنها حاكم كند.

وي با بيان اين كه انسان معمولاً وقتي با مشكل روبرو مي شود، به طرف خداوند مي رود، گفت: مشكلات زندگي كه انسانها آنها را دوست ندارند، هدايايي هستند كه براي افراد فرستاده شده است و خداوند نيز تاكيد كرده است مي توانيم تسهيلاتي را براي كساني كه بسوي ما توجه كرده اند، فراهم كنيم.

دكتر ياكوب افزود: انسان ها بر اثر فشار، مانند الماس خالص شده و مشكلات نيز براي پاك كردن روح وي است.

وي گفت: در مدل اسلامي تكامل معنوي، بين غرايز طبيعي و نيازهاي معنوي وي تعادل برقرار مي شود كه نبايد بيش از حد بر هر كدام از آنها تكيه كرد.

استاد دانشگاه هاي انگلستان علت بروز برخي مشكلات روحي و رواني براي انسان را مشغله ي دنيوي زياد و غفلت از عوامل معنوي دانست و تاكيد كرد: مهم ترين ويژگي روان شناسي اسلامي اين است كه مي تواند با خدا رابطه برقرار كند، اين شيوه هر چند كه قديمي است اما شيوه اي منسوخ براي هزاره ي جديد نيست.

سوگواري مذهبي و كاهش تمايل به خودكشي

«دكتر تراور گريفيت» عضو كميته ي برنامه ريزي بهداشت رواني در يكي از مناطق انگلستان، در سخناني گفت: بر اساس تحقيقات انجام شده سوگواريِ موثر، باعث از بين رفتن علاقه به خود كشي مي شود. وي افزود: مذهب احساس اميدواري به زندگي انسان داده و نويد بخشيده شدن گناهان را به انسان مي دهد.

دكتر گريفيت تاكيد كرد: سوگواري موثر مي تواند بر احساس عذاب وجدان غلبه كند، چيزي كه دارو در مورد آن تاثير چنداني ندارد.

در ادامه ي اين همايش «پرفسور دريس موساوي» استاد دانشگاه مراكش در سخناني با عنوان «عبادت و سلامت روان»، گفت: بر اساس تحقيقات انجام شده هر گونه افراط و تفريط در انجام اعمال و مراسم مذهبي غير قابل قبول است.

وي با اشاره به اين كه اگر كسي بخواهد در زمينه ي عبادت تفريط كرده و از بقيه جلوتر باشد، شكست خواهد خورد، افزود: در تمام كارها و حتي عبادت بايد اعتدال را رعايت كرد.

دكتر موساوي گفت: بر اساس تحقيقات انجام شده كساني كه به انجام فرايض مذهبي مي پردازند، بسيار كمتر از كساني كه اين اعمال را انجام نمي دهند دست به خودكشي مي زنند.

وي خاطرنشان كرد: بر اين اساس كساني كه تعهدات اجتماعي بالاتري نيز دارند كمتر دست به خودكشي مي زنند.

كم توجهي روان شناسي به مذهب

«دكتر محمد ابهري» روان پزشك و استاد سابق دانشگاه علوم پزشكي ايران در گفت و گوي اختصاصي با نشريه ي پگاه حوزه در خصوص نقش دين در تأمين بهداشت رواني گفت: انسان داراي چهار بعد زيستي، رواني، اجتماعي و معنوي است كه همه ي اين عوامل بر روي يك ديگر تأثير گذارند و همان گونه كه عامل زيستي مي تواند در خصوص بقيه ي عوامل تاثير گذار باشد، عامل و بعد معنوي نيز مي تواند سبب بهبود بيماري هاي ديگر عوامل باشد.

وي با بيان اين كه اغتشاش معنوي و يا سردرگمي در هدف مي تواند سبب بروز اختلال رواني در فرد شود، افزود: ميزان اضطراب، افسردگي و خودكشي در ميان كساني كه نمي توانند معنويت را براي خود معنا كنند، بيش تر از ساير افراد است.

دكتر ابهري گفت: افكار، هيجانات و آداب مذهبي از عوامل نگرش مذهبي هستند و اگر اين سه عامل با يك ديگر هماهنگ باشند، مجموعه اي از زيبايي هاي معنوي براي فرد بوجود مي آيد و موجب سلامت در بهداشت رواني او مي شود.

وي افزود: با انجام مراسم مذهبي، خيرات و كارهاي نيك به انسان احساس تعالي و رضايت دست مي دهد و اگر متناسب با فرد و جامعه باشد به سلامت رواني افراد مي انجامد، اين روان پزشك تاكيد كرد: اگر مذهب با روحيات انسان متناسب نباشد، سبب پرخاشگري، احساس طرد و گناه، افراط و تفريط در كارها و احساس سرخوردگي به وي دست مي دهد كه مي تواند تصوير مذهب را مخدوش كند. وي با اشاره به تجاربش در زمينه ي درمان مبتلايان به بيماري رواني، افزود: انسان عاقل خود را مسؤول اعمالش مي داند و مذاهبي كه سرنوشت بشر را در دست تقدير مي دانند، باعث تزلزل شخصيت افراد و احساس سرخوردگي در آنها مي شود.

استاد سابق دانشگاه علوم پزشكي ايران با اشاره به اين كه روان شناسي هيچ گاه نقش مذهب را بطور كامل رد نكرده است افزود: در دنياي امروز داشتن معنا و مفهوم براي زندگي بيش از پيش روشن شده است و بر همين اساس نگرش مذهبي در روان شناسي مورد توجه بيش تر قرار گرفته است.

وي علت كم توجهي روان شناسي به مذهب را استفاده از ابزار تجربي در علم روان شناسي و فراهم بودن امكان فرضيه و آزمون سازي در مسايل جسمي و فيزيولوژي نسبت به مسايل شناختي و فلسفي دانست و خاطر نشان كرد: دانشمندان در گذشته به مسايلي گرايش داشتند كه قابل كميت سازي باشد و اين براي پاسخ به معناي زندگي انسان كافي نبود.

دكتر ابهري با اشاره به اين كه ديدگاه هاي مادي گرايانه در قرون گذشته از قدرت زيادي برخوردار بودند، افزود: امروزه ديدگاه هاي صرفا مادي ديدگاهي تك بعدي شناخته مي شوند كه از جامعيت كافي برخوردار نيستند.

وي در پاسخ به اين سؤال كه چرا امروزه روان شناسي اسلامي از جايگاه قابل قبولي برخوردار نيست، گفت: در خصوص روان شناسي در مسايل اسلامي كم كار شده است و افرادي كه روي آنها تحقيقاتي صورت گرفته است به مخاطبان؛ يعني مردم معرفي نشده و بايگاني شده اند.

اين روان پزشك با تاكيد بر ضرورت تحقيقات بيش تر در خصوص روان شناسي اسلامي گفت: به روش هاي درماني در اسلام ـ مثلاً در خصوص وسواس ـ توجه كافي نشده است و در اين خصوص سعي كرده ايم تا از ديدگاه هاي وارداتي و عاريتي استفاده كنيم.

وي با اشاره به عدم همبستگي بين افراد جامعه از لحاظ گرايش به مذهب و اعتقادات ديني، خاطرنشان كرد: علت عدم تمايل و اعتقاد برخي به روش هاي درماني مذهبي، شناخت كم آنها نسبت به روش هاي درماني اسلامي است.

استاد سابق دانشگاه علوم پزشكي ايران گفت: هر چند كه ممكن است برخي ظاهرا مسلمان باشند، اما به روش هاي درمان اسلامي اعتقاد كافي ندارند و عده اي نيز به رغم اعتقاد به روش هاي درمان اسلامي، در مثمر ثمر بودن اين روش ها ترديد دارند.

وي تاكيد كرد كه روش هاي روان درماني اسلامي بايد به صورت كلاسيك تدوين شود و در دانشگاه ها مورد تدريس قرار گيرد.

دكتر ابهري با اشاره به احساس مسئوليت اجتماعي در حوزه هاي علميه، براي اصلاح ناهنجاري هاي جامعه گفت: روحانيون بايد بدون دعوت ديگران وارد تحقيقات در خصوص مسايل علمي شوند و آنها را با زبان قابل فهم به مردم منتقل كنند.

وي در پايان بر اين مسئله تصريح كرد كه اگر مردم احساس كنند در فرآيند حل مسايل معنوي و اجتماعي مي توانند مشاركت علمي و موثري داشته باشند، نه تنها احساس تحميل شدن نخواهند كرد، بلكه فرآيندهاي حل بحران هاي معنوي را بهتر پذيرا خواهند شد.

منبع:کتابخانه سایت تبیان

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:32 PM | |

نگاهي به نظريه فرانکل در روانشناسي دين

نگاهي به نظريه فرانکل در روانشناسي دين - صديقه ذاکر

نگاهي به نظريه فرانکل در روانشناسي دين - صديقه ذاکر

‌اشاره‌

در اين‌ نوشتار ضمن‌ آشنايي‌ اجمالي‌ با فرانکل‌ به‌ عنوان‌ پايه‌گذار مکتب‌ روان‌درمانيِ‌ «معني‌ درماني» و آگاهي‌ از ديدگاههاي‌ او دربارة‌ معني‌ زندگي‌ - درد و رنج‌ - مرگ‌ و جاودانگي‌ - آزادي، همت‌ اصلي‌ نويسنده‌ مصروف‌ توضيح‌ عقايد فرانکل‌ دربارة‌ تعريف‌ دين‌ - زمينه‌ هاي‌ بروز دينداري‌ - تعريف‌ خدا- نحوه‌هاي‌ دينداري‌ - تحول‌دينداري‌ و نسبت‌ دين‌ و روانشناسي‌ مي‌شود.

‌1. اگزيستانسياليسم‌ و فرانکل

1-1- بستر ظهور اگزيستانسياليسم (Existantiolism)

در آستانة‌ قرن‌ نوزدهم‌ ميلادي‌ جهان‌ انديشه‌ در موضعي‌ قرار گرفت‌ که‌ نه‌ بحثهاي‌ ذهن‌ شناختي‌ فلسفة‌ جديد (از دکارت‌ تا کانت) توانايي‌ پاسخگويي‌ به‌ سؤ‌الات‌ اساسي‌ طرح‌ شده‌ را داشت‌ و نه‌ نظام‌ فکري‌ فلسفة‌ قديم‌ (فلسفة‌ ارسطويي) که‌ به‌ هستي‌ از ديدگاه‌ موجود بماهو موجود مي‌نگريست. اگر چه‌ همچنان‌ پرسش‌ از معناي‌ هستي‌ و هستي‌ بشر و چيستي‌ اين‌ هستي‌ اساسيترين‌ مشکل‌ انديشة‌ بشري‌ بود ولي‌ اين‌ سؤ‌ال‌ «از يک‌ مفهوم‌ عام‌ انتزاعي‌ عقلي‌ با بداهت‌ ذاتي‌ و غير قابل‌ تعريف‌ ....»() به‌ نام‌ «وجود» نبود، بلکه‌ پرسش‌ از هستي‌ ملموسي‌ بود که‌ فراچنگ‌ هر انساني‌ مي‌آيد. به‌ ديگر سخن، آدمي‌ خود را همچون‌ ساير موجودات‌ در متن‌ هستي‌ حس‌ مي‌کرد و مانند هر موجود ديگري‌ در معناي‌ هستي‌ مشارکت‌ مي‌ورزيد، چرا که‌ «انسانها تماشاگران‌ هستي‌ نيستند بلکه‌ شرکت‌ کنندگان‌ در آنند»()و پرسش‌ او دقيقاً‌ از همين‌ هستي‌ ملموس‌ بود. زيرا آدمي‌ «نه‌ فقط‌ هست، بلکه‌ فهمي‌ دارد از آن‌ که‌ کيست‌ و مسئوليتي‌ دارد براي‌ آن‌ که‌ هست».()

اين‌ رويکرد نوين‌ به‌ انديشه‌ ورزي‌ فلسفي‌ که‌ کي‌يرکه‌گور آغازگر آن‌ بود «اگزيستانسياليسم» يا هستي‌گرايي‌ نام‌ گرفت‌ و نه‌ تنها عالم‌ فلسفه‌ را دگرگون‌ ساخت‌ بلکه‌ بر دو حيطه‌ ديگر از عالم‌ انديشه‌ يعني‌ الهيات‌ و روان‌شناسي‌ نيز تأثيري‌ بسزا و ژرف‌ نهاد. در واقع‌ متألهان‌ مسيحي‌ و روان‌شناسان‌ با بهره‌گيري‌ از مفاهيم‌ اگزيستانسياليستي‌ روشي‌ نوين‌ براي‌ روي‌ آورد خود يافتند.

روان‌شناسي‌ هستي‌گرايي‌ که‌ سومين‌ مکتب‌ در روان‌ درماني‌ است، با اصالت‌ بخشيدن‌ به‌ «جنبة‌ وجودي‌ آدمي»، راه‌ سومي‌ در شناخت‌ شخصيت‌ انسان‌ و ساختمان‌ رواني‌ او ارائه‌ کرد و نشان‌ داد که‌ ريشة‌ رفتارهاي‌ انسان‌ را بايد در خود او جستجو کرد، نه‌ در تحليهاي‌ تجزيه‌گرايانه‌ و روانکاوانة‌ فرويدي‌ (مکتب‌ اول) و نه‌ در تحليلهاي‌ رفتاگرايانة‌ (مکتب‌ دوم) که‌ انسان‌ را موجودي‌ شرطي‌ مي‌داند. برمبناي‌ اگزيستانسياليسم‌ «انسان‌ موجود مختاري‌ است‌ که‌ حقيقت‌ وجودي‌ او بر اساس‌ مسئول‌ بودنش‌ تفسير مي‌شود»،()بر خلاف‌ درک روانکاوانه‌ و رفتارگرايانه‌ از انسان‌ که‌ او را در هاله‌اي‌ از محرکها و انگيزه‌هاي‌ بيروني‌ که‌ در اختيار فرد نيست‌ فرو مي‌برند.

مهمترين‌ اصل‌ در روان‌شناسي‌ هستي‌گرايي‌ «وقوف‌ انسان‌ به‌ خويشتن» خود است. اين‌ خودآگاهي‌ و وقوف‌ هر دو ساحت‌ وجودي‌ او را فرا مي‌گيرد و در ساية‌ اين‌ هشياري‌ به‌ خود واقعي‌ (actual) (آنچه‌ هست) و فاصله‌اي‌ که‌ با خود حقيقي‌ (آنچه‌ بايد و مي‌تواند باشد) دارد در يک‌ خود برانگيختي()تلاش‌ مي‌کند تا با انتخاب‌ روشهايي‌ به‌ «خود حقيقي» خود نزديکتر شود و اين‌ يعني‌ معنا بخشيدن‌ به‌ زندگي‌ که‌ از مهمترين‌ دغدغه‌هاي‌ انسان‌ - و روان‌شناسي‌ اگزيستانسياليسم‌ - است. به‌ هر ميزان‌ که‌ آدمي‌ وقوف‌ بيشتر و عميقتري‌ به‌ ساحتهاي‌ وجودي‌ خود پيدا مي‌کند، به‌ همان‌ اندازه‌ نيز دامنة‌ اختيار او در گزينش‌ راهکارهاي‌ مناسب‌ و مفيد افزايش‌ مي‌يابد، مسئوليت‌پذيري‌ او بيشتر مي‌شود و در نتيجه‌ اضطراب‌ وجودي‌ او نيز در پذيرش‌ اين‌ مسئوليت‌ شدت‌ مي‌يابد.

1-2- آشنايي‌ با فرانکل‌ (1905 - 1997)

ويکتور اميل‌ فرانکل‌(Victor E. Frankl) از جمله‌ روان‌شناسان‌ اگزيستانسياليستي‌ است‌ که‌ از چند جهت‌ اهميت‌ دارد: اولاً‌ او ماکرو تئوريسين‌ است.() ثانياً‌ از پيشگامان‌ روان‌شناسي‌ هستي‌گرايي‌ است. ثالثاً‌ از جمله‌ کساني‌ است‌ که‌ به‌ امر دين‌ و روان‌شناسي‌ دين‌ پرداخته‌ از آنجا که‌ انديشة‌ او مسبوق‌ است‌ به‌ آراي‌ مهم‌ و مؤ‌ثري‌ چون‌ روان‌شناسي‌ ويليام‌ جيمز، کارل‌ گوستاويونگ‌ و زيگموند فرويد، در يک‌ مقايسة‌ تطبيقي‌ تشابه‌ها و اختلافهاي‌ بسياري‌ آشکار مي‌گردند که‌ از نظر فرانکل‌ و نگارنده‌ دورنمانده‌ است. نکتة‌ مهم‌ ديگر دربارة‌ اين‌ روان‌شناس‌ و روان‌ پزشک‌ برجستة‌ اتريشي‌ (وين) آن‌ است‌ که‌ آرا و نظريه‌هاي‌ او در کورة‌ تجربيات‌ سخت‌ سالهاي‌ اسارتش‌ در اردوگاههاي‌ کار اجباري‌ و مرگ‌ «داخائو» و «آشويتس» آبديده‌ شده‌ و به‌ خوبي‌ محک‌ خورده‌ است. نمونة‌ بارز اين‌ سخن‌ شخصيت‌ خود او است‌ که‌ هرگز در هيچ‌ لحظه‌اي‌ از آن‌ لحظات‌ جانفرسا ايمان‌ و باور خود را به‌ معناي‌ زندگي‌ و ارزش‌ رنجهايي‌ که‌ ناگزير از تحمل‌ آنها بود، از دست‌ نداد.

1-2-1- روش‌ فرانکل: معني‌ درماني‌(Logotherapy)

فرانکل‌ با پايه‌گذاري‌ مکتب‌ روان‌ درماني‌ خود بر «لوگوتراپي‌ يا معني‌ درماني‌ بر معني‌ هستي‌ انسان‌ و جستجوي‌ او براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ معني‌ تاکيد دارد. بنابر اصول‌ لوگوتراپي، تلاش‌ براي‌ يافتن‌ معني‌ در زندگي‌ اساسيترين‌ نيروي‌ محرکة‌ هر فرد در دوران‌ زندگي‌ او است»()و لذا معني‌ جويي‌ به‌ عنوان‌ نيرويي‌ متضاد با «لذت‌ طلبي» فرويدي‌ و «قدرت‌ طلبي» آدلري، اولين‌ پاية‌ معني‌ درماني‌ به‌ شمار مي‌آيد. از آنجا که‌ «معناي‌ بي‌ پايان‌ زندگي، رنج‌ و محروميت‌ و مرگ‌ را نيز فرا مي‌گيرد، در واقع‌ همين‌ لحظات‌ سخت‌ است‌ که‌ ارزش‌ دروني‌ هر فرد را محک‌ مي‌زند»(). به‌ ديگر سخن، اگر زندگي‌ داراي‌ مفهومي‌ باشد، رنج‌ هم‌ بايد معنا داشته‌ باشد و اساساً‌ زندگي‌ بشر بدون‌ رنج‌ و مرگ‌ کامل‌ نخواهد شد، پس‌ نبايد رنج‌ و مرگ‌ را امري‌ مذموم‌ شمرد و براي‌ از بين‌ بردن‌ آن‌ تلاش‌ کرد بلکه‌ مي‌بايست‌ جايگاه‌ واقعي‌ هريک‌ را شناخت‌ و آن‌ را در جاي‌ خود پذيرفت. از اين‌ روي، لوگوتراپي‌ مي‌کوشد فرد را قادر به‌ ساختن‌ خود و جهان‌ پيرامونش‌ نمايد تا چنان‌ زندگي‌ کند که‌ گويي‌ بار دومي‌ است‌ که‌ دنيا آمده‌ و اينک‌ در صدد رفع‌ خطاهايي‌ است‌ که‌ در زندگي‌ نخست‌ مرتکب‌ شده‌ بود.

1-3- مفاهيم‌ اساسي‌ معني‌ درماني‌

در بحث‌ از مفاهيم‌ اساسي‌ که‌ فرانکل‌ براي‌ معنا درماني‌ طرح‌ مي‌کند، قبل‌ از هر چيز بايد نهايتي‌ که‌ او از انسان‌ در نظر دارد، جستجو شود. به‌ بياني‌ ديگر مي‌دانيم‌ که‌ برمبناي‌ اگزيستانسياليسم، انسان‌ طي‌ يک‌ خودانگيختگي‌ از «خود واقعي» به‌ سوي‌ «خود حقيقي» خود حرکت‌ مي‌کند و همة‌ تلاش‌ روان‌ درمانگر، هدايت‌ صحيح‌ او در اين‌ مسير مي‌باشد تا فرد را در تمييز «خود»هاي‌ موهوم‌ و غير حقيقي‌ (ناخود) از «خود حقيقي» ياري‌ رساند. از اين‌ رو بايستي‌ «حقيقت‌ انسان» را در نظر فرانکل‌ جويا شد. وي‌ تصريح‌ دارد «حقيقت‌ اساسي‌ انسان‌ بودن‌ اين‌ است‌ که‌ انسان‌ همواره‌ متوجه‌ شخص‌ يا چيز ديگري‌ غير از خودش‌ است: معنايي‌ که‌ به‌ تحقق‌ بپيوندد، انسان‌ ديگري‌ که‌ با آن‌ روبه‌ رو شود، آرماني‌ که‌ بدان‌ خدمت‌ کند و يا شخصي‌ که‌ به‌ وي‌ عشق‌ بورزد. آدمي‌ نه‌ با صرف‌ توجه‌ به‌ تحقق‌ خويشتن‌ که‌ با فراموش‌ کردن‌ خود، چشم‌ پوشيدن‌ از خود و وقف‌ خود در توجه‌ به‌ غير است‌ که‌ به‌ مقام‌ تحقق‌ معناي‌ عميق‌ زندگي‌ نايل‌ خواهد آمد».()

الف - معني‌ جويي

«نظريه‌هاي‌ انگيزش، بشر را موجودي‌ مي‌انگارد که‌ در مقابل‌ محرک‌ يا فشارهاي‌ درونيش‌ واکنش‌ نشان‌ مي‌دهد، غافل‌ از آنکه‌ آدمي‌ به‌ سؤ‌الاتي‌ که‌ زندگي‌ از او مي‌پرسد پاسخ‌ مي‌دهد و معناهايي‌ که‌ زندگي‌ تقديم‌ وي‌ مي‌کند به‌ مرحله‌ اجرا در مي‌آورد. اهميت‌ اين‌ پرسشها تا بدان‌ حد‌ است‌ که‌ پاسخگويي‌ به‌ آنها (بر خلاف‌ قول‌ آبراهام‌ مزلو) ربطي‌ به‌ برآورده‌ شدن‌ نيازهاي‌ اوليه()ندارد. زيرا حتي‌ هنگامي‌ که‌ اين‌ نيازها برآورده‌ نشده‌ است‌ نيز نياز متعالي‌ چون‌ معني‌جويي‌ بسيار ضروري‌ است‌ و اين‌ امر حاکي‌ از آن است‌ که‌ نياز به‌ معني‌ جويي‌ از ديگر نيازها مستقل‌ است، به‌گونه‌اي‌ که‌ آن‌ را نه‌ مي‌توان‌ به‌ ديگر نيازها افزود و نه‌ مي‌توان‌ از آنها کم‌ کرد، يعني‌ تلاش‌ براي‌ يافتن‌ معنايي‌ در زندگي، نيرويي‌ اصيل‌ و بنيادي‌ (پديداري‌ صرفاً‌ انساني) است، نه‌ توجيهي ثانوي‌ از کششهاي‌ غريزي».()

ب - معني‌ زندگي‌

گرچه‌ معني‌ جويي‌ در وجود بشر نهفته‌ است‌ ولي‌ آيا زندگي‌ را معنايي‌ هست؟ آيا مي‌توان‌ از معني‌ زندگي‌ تعريف‌ روشني‌ ارائه‌ داد؟ واقع‌ آن‌ است‌ که‌ بر مبناي‌ نظرية‌ فرانکل، باور معناي‌ زندگي‌ «اشراقي»()است‌ که‌ بر زندگي‌ هر فردي‌ مي‌تابد و اگر فرد نسبت‌ به آن‌ هشيار باشد زندگيش‌ را روشن‌ خواهد کرد. کسي‌ نمي‌تواند به‌ زندگي‌ ديگري‌ معنا بخشد زيرا «معناي‌ زندگي‌ امري‌ شخصي‌ است، نه‌ عام، لذا هر انساني‌ بايد خود به‌ دنبال‌ يافتن‌ معناي‌ زندگي‌ خود باشد»() وبه‌ دليل‌ همين‌ شخصي‌ بودن‌ معناي‌ زندگي‌ است‌ که‌ «پرسشهاي‌ مربوط‌ به‌ آن‌ را با عبارات‌ گسترده‌ و کلي‌ نمي‌توان‌ پاسخ‌ داد، بلکه‌ هر فردي‌ داراي‌ وظيفه‌ و رسالتي‌ ويژه‌ در زندگي‌ است‌ که‌ تنها خود او مي‌تواند آن‌ را تحقق‌ بخشد. بدون‌ تصور هرگونه‌ جانشيني‌ براي‌ وي‌ زيرا زندگي‌ قابل‌ برگشت‌ نيست».()بدين‌ ترتيب‌ «هر موقعيت‌ از زندگي‌ فرصتي‌ طلايي‌ است‌ که‌ گره‌اي‌ به‌ دست‌ انسان‌ مي‌دهد تا شانس‌ گشودن‌ آن‌ را داشته‌ باشد».()

«براين‌ اساس، انسان‌ آن‌ کس‌ نيست‌ که‌ مي‌پرسد «معناي‌ زندگي» چيست، بلکه‌ کسي‌ است‌ که‌ اين‌ پرسش‌ از او مي‌شود. زيرا اين‌ خود زندگي‌ است‌ که‌ اين‌ سؤ‌ال‌ را به‌ آدمي‌ عرضه‌ مي‌کند و انسان‌ مي‌بايد با پاسخ‌ دادن‌ به‌ زندگي‌ جوابي‌ براي‌ «چرا»يي‌ زندگي‌ بيابد».()نکتة‌ درخور توجه‌ آن‌ که‌ حتي‌ «نااميدي‌ به‌ خاطر تهي‌ و خالي‌ از معنا بودن‌ ظاهري‌ زندگي‌ يک‌ دستاورد بزرگ‌ انساني‌ است‌ نه‌ يک‌ روان‌ رنجوريِ‌ روان‌زادي‌ و «قدرت‌ جويي» (مهمترين‌ اصل‌ در روان‌شناسي‌ آدلر) و آنچه‌ ممکن‌ است‌ «لذت‌ جويي» (مهمترين‌ اصل‌ در روان‌شناسي‌ فرويد) خوانده‌ شود، هر دو جايگزيني‌ براي‌ يک‌ معنا جويي‌ ناکام‌ مانده‌ مي‌باشند».() گرچه‌ اينکه‌ شرايط‌ چه‌ تأثيري‌ بر معني‌جويي‌ در زندگي‌ دارند، نسبت‌ بين‌ ارزشها و معاني‌ چگونه‌ است‌ و خلأ‌وجودي‌ و ناکامي‌ وجودي‌ در معني‌ جويي‌ چيستند، مطالبي‌ است‌ که‌ از حوصلة‌ اين‌ مقال‌ خارج‌ بوده‌ و طالبان‌ را به‌ گفتار مبسوط‌ فرانکل‌ در اين‌ زمينه‌ ارجاع‌ مي‌دهيم.()

تحقق‌ معناي‌ زندگي‌ از سه‌ راه‌ ممکن‌ است:

- انجام‌ کاري‌ ارزشمند

- کسب‌ تجربه‌هاي‌ والايي‌ چون‌ برخورد با شگفتيهاي‌ طبيعت‌ و فرهنگ‌ و... و يا درک‌ فردي‌ ديگر، يعني‌ عشق‌ ورزيدن‌ به‌ او.

- تحمل‌ درد و رنج‌

مي‌دانيم‌ که‌ بر مبناي‌ انديشة‌ اگزيستانسياليستي، پديدة‌ عشق‌ (Love) و پديده‌ رنج‌(Suffering) هر دو پديده‌هايي‌ خاص‌ انسان‌ هستند و ترجمه‌ امري‌ چون‌ «عشق» به‌ «سائقه‌ يا غريزه‌ جنسي‌ که‌ مشترک‌ انسان‌ و حيوان‌ است‌ فقط‌ مي‌تواند راه‌ را بر درک‌ صحيح‌ آن‌ ببندد».() عشق‌ امري‌ شهودي‌ است‌ و همواره‌ باکسي‌ يا چيزي‌ بي‌ همتا و ويژه‌ سروکار دارد. از اعماق‌ ناهشار روحاني‌ ريشه‌ مي‌گيرد و تنها راهي‌ است‌ که‌ از طريق‌ آن‌ مي‌توان‌ به‌ اعماق‌ وجود انساني‌ ديگر دست‌ يافت.

رنج‌ نيز گرچه‌ گريزناپذير است‌ و «از سر جبر به‌ سراغ‌ انسان‌ مي‌آيد»؛() درمان‌ ناپذير است‌ و در زندگي‌ بشر قابل‌ ريشه‌ کن‌ شدن‌ نيست‌ ولي‌ از مهمترين‌ مسائل‌ و دغدغه‌هاي‌ آدمي‌ است. در واقع‌ رنج‌ از پايان‌ علم، آغاز مي‌شود. زيرا يا علي‌الاصول‌ علم‌ را توانايي‌ حل‌ آن‌ نيست‌ (مثل‌ مرگ) و يا امکانات‌ فعلي‌ فن‌آوري‌ قدرت‌ چاره‌ انديشي‌ ندارد. (مثل‌ برخي‌ بيماريها از قبيل‌ سرطان). اين‌ سخن‌ بدان‌ معنا است‌ که‌ رنج‌ سرنوشت‌ آدمي‌ و همزاد و همراه‌ اوست‌ که‌ گريز و گزيري‌ از آن‌ نيست. خداوند متعال‌ در قرآن‌ کريم‌ تصريح‌ دارد «لَقَد‌ خَلَقنا الاًنسانَ‌ في‌ کَبَدٍ»()(همانا نوع‌ انسان‌ را در رنج‌ و مشقت‌ آفريديم). همچنين‌ آدمي‌ در رنج‌ بردن‌ غريب‌ است‌ و «بايد اين‌ حقيقت‌ را بپذيرد که‌ در رنج‌ بردن‌ تک‌ و تنهاست».()خود اين‌ غربت‌ نيز يکي‌ از رنجهاي‌ انسان‌ است، اينکه «هيچ‌ کس‌ نمي‌تواند او را از رنجهايش‌ برهاند و يا به‌ جاي‌ او رنج‌ ببرد»() [ چرا که‌ رنج‌ بردن‌ هم‌ امري‌ شخصي‌privet) ) است‌ ]. بين‌ دو فرد مرزي‌ وجود دارد که‌ افراد را در جنبه‌هاي‌ خاصي، منحصر به‌ فرد (و تنها) مي‌نمايد و بنابراين‌ «هميشه‌ فاصله‌اي‌ هست».()«تنها فرصت‌ موجود در نحوة‌ مواجهه‌ با مشکلات‌ است.»()برخي‌ در برخورد با مشقتها با خوش‌بيني‌ ساختگي‌ (مثل‌ پناه‌ بردن‌ به‌ مواد مخدر يا فرو رفتن‌ در گذشته‌ و ناديده‌ انگاشتن‌ وضعيت‌ زمان‌ حال) خود را به‌ غفلت‌ مي‌زنند و در واقع‌ هرگز زمان‌ «حال» را درک‌ نمي‌کنند و عده‌اي‌ خود را مي‌بازند و تسليم‌ محض‌ حوادث‌ مي‌شوند بي‌ آنکه‌ تلاشي‌ براي‌ کاهش‌ سختيها از طريق‌ درمان‌ و يا تسکين‌ آن‌ بکنند. هر دو قشر گرفتار اشتباه‌ شده‌اند و آن‌ حذف‌ مسئله‌ به‌ جاي‌ حل‌ آن‌ است. در حالي‌ که‌ اگر آدمي‌ بداند چرا و براي‌ چه رنج‌ مي‌کشد و پاسخي‌ واقعي‌ به‌ شرايط‌ موجود بدهد به‌ سمت‌ «عميق‌ترين‌ و ژرفترين‌ معناي‌ زندگي‌ و برترين‌ ارزشها رهنمون‌ مي‌شود.»()در اين‌ حالت‌ نه‌ تنها رنج‌ آزار دهنده‌ نيست‌ بلکه‌ وسيله‌اي‌ است‌ براي‌ هدايت‌ به‌ سمت‌ کمال‌ معنوي‌ و در واقع‌ همين‌ لحظات‌ سخت‌ است‌ که‌ ارزش‌ دروني‌ هر فرد را محک‌ مي‌زند. و وقتي‌ «رنج‌ بردن‌ فرصتهاي‌ پنهاني‌ و نادر براي‌ دستيابي‌ به‌ کمال‌ دارد» يعني‌ نه‌ تنها مذموم‌ نيست‌ بلکه‌ آثار مثبت‌ بسياري‌ نيز دارد. به‌ ديگر سخن‌ مي‌توان‌ گفت‌ بر مبناي‌ نظر فرانکل‌ هر شري‌ در نظام کل‌ عالم، خيري‌ در خود نهفته‌ دارد ( و اين‌ يکي‌ از روشهاي‌ توجيه‌ شرور در عالم‌ است) پس‌ سخن‌ او توصيفي‌(descreption) از واقعيتي‌ است‌ که‌ او آن‌ را توصيه‌(Normation) مي‌کند.

در حقيقت‌ دو گونه‌ پاسخي‌ که‌ به‌ رنج‌ داده‌ مي‌شود، بستگي‌ به‌ تلقي‌ فرد از زندگي‌ و محيط‌ پيرامون‌ او دارد. اين‌ دو «همبستة» يکديگرند يعني‌ چگونگي‌ برخورد آدمي‌ هنگام‌ رنج‌ بردن‌ هم‌ به‌ آن‌ معنا مي‌دهد و هم‌ اين‌ معناي‌ رنج، معناي‌ زندگي‌ وي‌ را عوض‌ مي‌کند. اگر آدمي‌ خود را در زندگي‌ هدفمند ببيند، صاحب‌ کرامت‌ و حرمت‌ در زندگي‌ مي‌گردد و لذا در رويارويي‌ با تأثيرات‌ محيط‌ همواره‌ آزادي‌ معنوي‌ خود را حفظ‌ مي‌کند و حق‌ گزينش‌ عمل‌ را از دست‌ نمي‌دهد، بنابراين‌ موضعش‌ در برابر آنچه‌ از جانب‌ خداوند مي‌رسد نعمت‌ دانستن‌ آن‌ است‌ (ولو اينکه‌ اين‌ نعمت‌ در قالب‌ رنج‌ و تعب‌ باشد) و از اين‌ روست‌ که‌ امام‌ حسين‌ «ع» در واپسين‌ لحظات‌ زندگي‌ مبارکش‌ فرمود: «اًلهي‌ رِضاً‌ بِرِضائِکَ، صابِراً‌ عَلي‌ بَ‌لائِکَ...». اما شخصي‌ که‌ خود را اسير عوامل‌ و شرايط‌ محيطي‌ - اعم‌ از زيستي، روان‌شناسي‌ يا جامعه‌شناسي‌ - آنهم‌ به‌ نحو تصادفي‌ مي‌انگارد قهراً‌ از آزادي‌ خود بر گزينشِ‌ شيوة‌ مواجهه‌ با رنج‌ چشم‌ پوشيده‌ و همواره‌ خود را در تنگنا و فشار مي‌بيند و هر امري‌ براي‌ او آزار دهنده‌ تلقي‌ مي‌شود. نه‌ در شاديها و خوشيها حفظ‌ تعادل‌ مي‌کند و نه‌ در سختيها تاب‌ مقاومت‌ دارد. در شادمانيها غرق‌ در خرسندي‌ گشته، به‌ زمين‌ و زمان‌ مباهات‌ و فخر مي‌فروشد، در رنجها و ناکاميها از جهان‌ و جهانيان‌ قطع‌ اميد کرده‌ به‌ يأس‌ و نا اميدي‌ مي‌گرايد. حال‌ آنکه‌ اين‌ فراز و نشيب، اين‌ بالا و پايين‌ شدن‌ و يُسر و عُسر همه‌ براي‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ هيچ‌ کدام‌ دل‌ نبازي‌ که‌ هر دو گذرايند: «لِکَي‌لا‌ تأسَو‌ا عَلي‌ ما فاتَکُم‌ ولاتَفرَحوا بِما آتاکُمُ»()(تا هرگز بر آنچه‌ از دست‌ شما رود دلتنگ‌ نشويد و به‌ آنچه‌ به‌ شما رسد دلشاد (مغرور) نگرديد).

‌ج - ‌‌ميرايي‌ و جاودانگي

از اساسيترين‌ رنجهاي‌ آدمي، مرگ‌ است‌ زيرا در جريان‌ زندگي‌ همواره‌ خود را در حال‌ گذر ميان‌ دو عدم‌ - گذشته‌اي‌ که‌ از دست‌ رفته‌ و آينده‌اي‌ که‌ هنوز نيامده‌ است‌ - حس‌ مي‌کند «و تنها چيزي‌ که‌ برايش‌ وجود دارد «لحظة» زمان‌ «حال» است»()و از سوي‌ ديگر رنج و ميرندگي‌ و پريشاني، زندگي‌ را دچار تنش‌ و اضطراب‌ مي‌کند و آرامش‌ را از انسان‌ مي‌گيرد، پس‌ چگونه‌ مي‌توان‌ معنايي‌ براي‌ زندگي‌ چيست؟ آيا مي‌توان‌ علي‌ رغم‌ اين‌ گذرايي‌ و اين‌ سختيها به‌ زندگي‌ معنايي‌ واقعي‌ بخشيد؟ و براي‌ مرگ‌ و رنجهاي‌ اساسي‌ که‌ بشر با آنها دست‌ به‌ گريبان‌ است‌ توجيهي‌ يافت؟

پاسخ‌ هستي‌گرايي‌ «تکيه‌ بر زمان‌ حال‌ است‌ هر چند گذرا باشد. زيرا آنچه‌ در زندگي‌ واقعاً‌ از کف‌ مي‌رود امکانات‌ و توانائيهاست. معني‌ درماني، با عطف‌ توجه‌ به‌ گذرايي‌ هستي‌ و وجود انساني، به‌ جاي‌ بدبيني‌ و انزوا، انسان‌ را به‌ تلاش‌ و فعاليت‌ فرا مي‌خواند. بدبين‌ کسي‌ است‌ که‌ هر روز با ترس‌ و اندوه‌ به‌ تقويم‌ خود چشم‌ دوخته، برگي‌ از آن‌ را جدا مي‌کند و با جدا کردن‌ هر برگ، به‌ پايان‌ رسيدن‌ تدريجي‌ تقويم‌ را انتظار مي‌کشد. اما فردي‌ که‌ به‌ زندگي‌ از ديدگاهي‌ فعالانه‌ مي‌نگرد، نه‌ تنها برگهاي‌ کنده‌ شدة‌ تقويم‌ زندگي‌ را دور نمي‌ريزد بلکه‌ بر پشت‌ هريک‌ از آنها يادداشت‌ مهمي‌ نيز مي‌نگارد تا به‌ تدريج‌ تقويم‌ زندگيش‌ از «ناشده‌ها» و «ناکرده‌ها» به‌ «شده‌ها» و «کرده‌ها» تبديل‌ شود. پس‌ او نقش‌ خود را در زندگي‌ فعالانه‌ ايفا کرده‌ و از عمر پشت‌ سرگذاشته‌ خود شادمان‌ است. بنابراين‌ چنين‌ گذشته‌اي‌ نمي‌تواند موجب‌ غبطه‌ها و رشکها باشد. چرا که‌ گرچه‌ همه‌ چيز و همه‌ کس‌ گذرا است‌ اما جاودانه‌ نيز هست.»()به‌ تعبير ديگر هر فعلي‌ به‌ محض‌ وقوع‌ ابدي‌ مي‌گردد و ما مجبور نيستيم‌ کاري‌ براي‌ ابدي‌ شدن‌ انجام‌ دهيم. همين‌ که‌ کاري‌ انجام‌ شد و حادثه‌اي‌ رخ‌ داد، ابديت‌ کار خود را انجام‌ مي‌دهد ولي‌ مسئوليت‌ ما در اين‌ است‌ که‌ توجه‌ کنيم‌ چه‌ کاري‌ را براي‌ انجام‌ دادن‌ انتخاب‌ کرده‌ايم، چه‌ چيزي‌ را براي‌ اينکه‌ بخشي‌ از گذشته‌ شود و به‌ مرز ابديت‌ وارد شود برگزيده‌ايم. «جهان‌ دفتري‌ است‌ که‌ ما آن‌ را ديکته‌ مي‌کنيم‌ و همه‌ چيز در اين‌ دفتر ابدي‌ ثبت‌ خواهد شد. دفتري‌ که‌ طبيعتي‌ هيجان‌انگيز دارد، چون‌ زندگي‌ هر روز از ما سؤ‌ال‌ مي‌کند و ما بايد پاسخگو باشيم. يعني‌ زندگي‌ يک‌ دورة‌ طولاني‌ سؤ‌ال‌ و جواب‌ است‌ و تنها هنگامي‌ مي‌توان‌ پاسخ‌ مناسب‌ داد که‌ پاسخها براي‌ زندگي‌ باشد يعني‌ مسئولانه‌ باشد.

اگر چه‌ دفتر ابديت‌ هرگز گم‌ نمي‌شود ولي‌ اين‌ دفتر را هيچ‌گاه‌ تصحيح‌ نيز نمي‌توان‌ کرد.()از آنجا که‌ همه‌ چيز براي‌ هميشه‌ در گذشته‌ انباشته‌ مي‌شود، حساسيت‌ و ظرافت‌ مطلب‌ در آن‌ است‌ که‌ آنچه‌ مي‌خواهيم‌ با بخشي‌ از گذشته‌ کردن‌ به‌ آن‌ رنگ‌ ابديت‌ بزنيم، درست‌ و از سر مسئوليت‌پذيري‌ انتخاب‌ کنيم. سر گذرا بودن‌ زندگي‌ هم‌ همين‌ است: همه‌ چيز به‌ سرعت‌ در گذراست‌ تا از نيستي‌ آينده‌ به‌ ايمني‌ گذشته‌ پناه‌ برد و به‌ اين‌ جهت‌ در گذرگاه‌ و روزنة‌ تنگ‌ «حال» تراکم‌ وجود دارد. زمان‌ حال‌ مرز بين‌ آيندة‌ غير واقعي‌ و واقعيت‌ ابدي‌ گذشته‌ است. به‌ تعبيري‌ «زمان‌ حال‌ مرز «ابديت» است‌ و گستردة‌ ابديت‌ تنها تا زمان‌ حال‌ و تا لحظه‌اي‌ است‌ که‌ ما به‌ چيزي‌ اجازه‌ ورود به‌ آن‌ را مي‌دهيم.»() اين‌ عبور از زمان‌ حال‌ را به‌ خوبي‌ مي‌توان‌ به‌ ساعتهاي‌ شني‌ قديم‌ تشبيه‌ کرد. همه‌ شنهاي‌ بخش‌ بالائي‌ با فشار به‌ دهانة‌ تنگ‌ مياني‌ هجوم‌ مي‌آورند تا از آن‌ ناامني‌ بخش‌ بالا به‌ ايمني‌ قسمت‌ پائيني‌ برسند و آرامش‌ يابند و لذا در مرز عبور (بخش‌ مياني) همواره‌ تراکم‌ شديد است.

آخرين‌ فرايند در جريان‌ حيات، مرگ‌ است. در مرگ‌ که‌ دربرگيرندة‌ همة‌ حوادث‌ و جريانات‌ گذشتة‌ فرد است‌ جسم‌ و فکر [ روح‌ ] از دسترس‌ فرد بيرون‌ رفته‌ و تغيير ناپذير مي‌گردد. آدمي‌ انعکاس‌ رواني‌ بدني‌ خويش‌ را از دست‌ مي‌دهد و تنها خويشتن‌ روحاني‌اش‌ باقي‌ مي‌ماند. به‌ ديگر سخن‌ همان‌گونه‌ که‌ انسان‌ با نهادن‌ خيري‌ در گذشته‌ آن‌ را واقعيت‌ بخشيده‌ از خطر گذرا بودن‌ مي‌رهاند، همان‌طور هم‌ در لحظة‌ مرگ‌ خود را به‌ واقعيت‌ مبدل‌ مي‌کند و به‌ ابديت‌ مي‌پيوندد. پس‌ تولد و آغاز حيات‌ به‌ معناي‌ واقعيت‌ يافتن‌ نيست‌ بلکه‌ مرگ‌ چنين‌ امري‌ را تحقق‌ مي‌بخشد. چه‌ «خويشتن‌ انسان‌ يک‌ «بودن» نيست، يک‌ «شدن» است»()و اين‌ «شدن» هنگامي‌ کامل‌ مي‌شود که‌ زندگي‌ به‌ کمال‌ «مرگ» آراسته‌ گردد. گويي‌ که‌ مرگ‌ آخرين‌ مرز «حال» براي‌ پيوستن‌ به‌ ابديت‌ است. زيرا گرچه‌ مُهرپاياني است‌ بر همة‌ استعدادها و توانائيها، در عين‌ حال‌ سند معتبري‌ است‌ براي‌ جاودانه‌ شدن‌ آدمي‌ و در واقع‌ «در لحظه‌ مرگ‌ است‌ که‌ آدمي‌ «خويشتن» خود را خلق‌ مي‌کند»() و با پيوستن‌ به‌ ابديت‌ باقي‌ مي‌شود.

«و نترسيم‌ از مرگ‌

مرگ‌ پايان‌ کبوتر نيست‌

مرگ‌ وارونة‌ يک‌ زنجر نيست‌

مرگ‌ در ذهن‌ اقاقي‌ جاري‌ است‌

مرگ‌ در آب‌ وهواي‌ خوش‌ انديشه‌ نشيمن‌ دارد

و همه‌ مي‌دانيم‌

ريه‌هاي‌ لذت، پر اکسيژن‌ مرگ‌ است»()

‌د - آزادي

آزادي‌ يکي‌ از اساسيترين‌ پديدارهاي‌ اختصاصي‌ انسان‌ است‌ که‌ نشانگر «توانائيهاي‌ آدمي‌ براي‌ جدا کردن‌ خويشتن‌ او از خود است».()يعني‌ آدمي‌ مي‌تواند فارغ‌ از قيد و بند شرايط‌ در برابر مسائل‌ و موانعي‌ که‌ با آنها مواجه‌ مي‌شود، اتخاذ موضع‌ کند و در واقع‌ تصميم‌ بگيرد که‌ تسليم‌ شود تا شرايط‌ سر نوشتش‌ را تعيين‌ کنند يا ايستادگي‌ نمايد و بر آنها غلبه‌ يابد تا پا به‌ بعد انساني‌ بگذارد. همة‌ کساني‌ که‌ «با تلقي‌ بشر به‌ عنوان‌ قرباني‌ شرايط‌ مي‌خواهند او را از گناهش‌ تبرئه‌ کنند، شرافت‌ انساني‌ او را ناديده گرفته‌اند».() حال‌ آن‌ که‌ «گناه‌ کردن» و «غلبه‌ بر گناه» از ويژگيهاي‌ ممتاز آدمي‌ و حاکي‌ از مسئوليت‌پذيري‌ اوست. به‌ ديگر سخن، آزادي‌ همة‌ کلام‌ و تمام‌ حقيقت‌ نيست‌ بلکه‌ تنها نيمي‌ از کل‌ و جنبة‌ منفي‌ آن‌ است، نيمة‌ ديگر و بُعد مثبت‌ اين‌ پيکره‌ مسئوليت‌پذيري‌ است. چه، آزادي‌ افسار گسيخته‌ و مهار نشده‌ صرفاً‌ به‌ خودکامگي‌ و استبداد محض‌ مي‌انجامد و آنچه‌ بايستي‌ اين‌ رهاشدگي‌ را کنترل‌ نمايد پذيرفتن‌ مسئوليت‌ از جانب‌ فرد طالب‌ آزادي‌ است. و اين‌ يعني‌ توجه‌ داشتن‌ به‌ هر دو عنصر آزادي: «آزادي‌ از چه؟» و «به‌ چه؟». «عنصر «از چه» عبارت‌ است‌ از آزادي‌ از وادار شده‌ به‌ حرکت‌ - و «به‌ چه» عبارتست‌ از مسئول‌ بودن‌ آدمي‌ و وجدان‌ داشتن‌ او».()

ه - ناهشيار روحاني‌(Spiritual unconscious)

«تحليل‌ وجودي‌ با کشف‌ ناهشيار روحاني‌ از ورطه‌اي‌ که‌ روانکاوي‌ در آن‌ در غلتيده‌ بود، يعني‌ تحويل‌ ناهشيار به‌ نهاد Id))، دوري‌ گزيد. فرويد تنها ناهشيار غريزي‌ (Instinctual Unconscious) را ديد و با ناديده‌ گرفتن‌ بُعد روحاني‌ ناهشيار، آن‌ را بدجلوه‌ داد، در حالي‌ که‌ بعد روحاني‌ وجود نيز ناهشيار است. علاوه‌ براين، وجود يا بودن‌ اساساً‌ ناهشيار است‌ زيرا بنيان‌ وجود هرگز نمي‌تواند به‌ طور کامل‌ منعکس‌ گردد و لذا نمي‌تواند به‌ طور کامل‌ آگاه‌ از خود گردد. به‌ اين‌ ترتيب‌ اين‌ واقعيت‌ که‌ نمي‌توان‌ انسان‌ را موجودي‌ کاملاً‌ خردگرا به‌ حساب‌ آورد در معنا درماني‌ پذيرفته‌ شده‌ است‌ بدون‌ آن‌ که‌ به‌ سوي‌ ديگر طيف‌ که‌ بت‌سازي‌ غير عقلاني‌ غريزه‌ است‌ در افتد که‌ روانکاوي‌ افتاده‌ است».()

2. دين‌ و دينداري‌

دين‌ از پديده‌هاي‌ پيچيده‌اي‌ است‌ که‌ با تکيه‌ صرف‌ بر بخش‌ «هشيار» روان‌ قابل‌ توجيه‌ و تبيين‌ نبوده‌ و نيست. از اين‌ رو، تا قبل‌ از کشف‌ ناهشيار، روان‌شناسان‌ در توضيح‌ اين‌ پديدة‌ انساني‌ ناکام‌ بودند. فرويد با کشف‌ ناهشيار، فراخترين‌ ساحت‌ وجودي‌ آدمي‌ را که‌ گرچه‌ ناشناخته‌ بود ولي‌ مبناي‌ شکل‌گيري‌ همة‌ رفتارها و عملکردهاي‌ او بود بر ملا کرد و به‌ خوبي‌ نشان‌ داد که‌ منشأ افعال‌ آدمي‌ برخاسته‌ از بُعد ناهشيار است. هرچند چنان‌ مفتون‌ اين‌ کشف‌ بزرگ‌ شد که‌ دو مشکل‌ اساسي‌ را ناديده‌ گرفت. نخست‌ آنکه‌ با غريزي‌ کردن‌ ناهشيار، دامنة‌ آن‌ را بسيار تنگ‌ و محدود کرد و سپس‌ با رنگ‌ زدن‌ به‌ عقدة‌ اديپ‌ و مسائل‌ جنسي‌ به‌ کلي‌ آن‌ را نا کارآمد ساخت‌ و لذا هيچ‌گاه‌ نتوانست‌ در تحليل‌ نقش‌ اين‌ بيکرانة‌ وجود آدمي‌ در دين‌ موفقيتي‌ کسب‌ کند. تحليل‌ او از دين‌ تحريفي‌ از دين‌ بود که‌ در نهايت‌ مقبول‌ جامعة‌ علمي‌ و خصوصاً‌ روان‌شناسان‌ نيفتاد و ديگران‌ را بر آن‌ داشت‌ تا ايرادات‌ وي‌ را با حفظ‌ اصل‌ وجود «ناهشيار» برطرف‌ نمايند.

از جملة‌ اين‌ روان‌شناسان‌ يونگ‌ است‌ که‌ دو تلاش‌ عمده‌ و مهم‌ انجام‌ داد: اول‌ آنکه‌ ناهشيار را از حالت‌ شخصي‌ - غريزي‌ - بيرون‌ برد و به‌ آن‌ جنبة‌ «نوعي» بخشيد تا آن‌ را گسترده‌تر سازد. دوم‌ آنکه‌ عقدة‌ اديپ‌ را از سر راه‌ برداشت‌ و به‌ ناهشيار هرگز جنبه‌ جنسي‌ نداد. اين‌ تلاشها گرچه‌ اين‌ ساحت‌ وجودي‌ را گسترش‌ بخشيد ولي‌ يک‌ اشکال‌ همچنان‌ باقي‌ ماند. اينکه‌ در پس‌ ناهشيار جمعي‌ نيز - همچون‌ ناهشيار شخصي‌ و غريزي‌ - جبري‌ نهفته‌ است‌ که‌ سرنوشت‌ آدمي‌ را پيش‌ از تولد به‌ دست‌ مي‌گيرد و آينده‌ را بر مبناي‌ گذشته‌ رقم‌ مي‌زند. لذا «ناهشيار جمعي» که‌ از اين‌ حيث‌ فرويدي‌ است‌ مانند آن‌ از تبيين‌ بخش‌ عظيمي‌ از ساحتهاي‌ وجودي‌ آدمي‌ ناتوان‌ گشت.

اگر ناهشيار فرويدي‌ دايره‌اي‌ باشد، ناهشيار يونگي‌ دايره‌اي‌ با شعاع‌ بزرگتر است‌ که‌ همچنان‌ فقط‌ بخش‌ اندکي‌ از وسعت‌ بيکرانة‌ ناهشيار آدمي‌ را شامل‌ مي‌شود. زيرا به‌ هر حال‌ به‌ تجربة‌ اجداد ما محدود مي‌گردد و آن‌ گشادگي‌ واقعي‌ روان‌ آدمي‌ را نمايان‌ نمي‌سازد.

کوشش‌ فرانکل‌ بر آن‌ است‌ که‌ ضمن‌ ناديده‌ نگرفتن‌ اين‌ کشف‌ بزرگ‌ از آن‌ اشکالها و تنگ‌ نظريها هم‌ رهايي‌ يابد و به‌ اين‌ سبب‌ ناهشيار روحاني‌(Spiritual unconscious) را طرح‌ مي‌کند. ناهشيار جنسي‌ فرويد و ناهشيار جمعي‌ يونگ‌ صرفاً‌ تحليل‌ تجربه‌هاي‌ اين‌ سويي‌ آدمي‌ است‌ ولي‌ او به‌ افق‌ ديگري‌ از ساحت‌ وجودي‌ آدمي‌ چشم‌ مي‌دوزد که‌ معنوي‌ - روحاني‌ است‌ و امور والا و متعالي‌ چون‌ معني‌ جويي، عشق، آزادي، اختيار، مسئوليت‌پذيري، وجدان، ابديت‌ طلبي‌ و... را برخاسته‌ از اين‌ ساحت‌ والاي‌ وجودي‌ بر مي‌شمارد که‌ ريشه‌ در اعماق‌ ناهشيار دارد. بدين‌ ترتيب‌ آدمي‌ نه‌ محکوم‌ عوامل‌ جبري‌ گذشته‌ است‌ و نه‌ حتي‌ اسير وراثت‌ و دوران‌ کودکي‌ و «وراثت‌ را ارزشي‌ بيشتر از سنگهايي‌ که‌ از جانب‌ سازنده‌ رد يا پذيرفته‌ مي‌شوند، نيست‌ و صد البته‌ که‌ خود سازنده‌ از سنگ‌ درست‌ نشده‌ است. به‌ همين‌ ترتيب‌ نقش‌ دوران‌ کودکي‌ از وراثت‌ هم‌ کمتر است»() (بر خلاف‌ رأي‌ فرويد).

در مواجهه‌ با دين‌ و دينداري‌ نيز همين‌ نظر را دارد و از آنجا که‌ همچون‌ ساير روان‌شناسان‌ نمي‌تواند به‌ همه‌ وجوه‌ و جنبه‌هاي‌ دين‌ توجه‌ کند (چون‌ اساساً‌ روان‌شناسي‌ چنين‌ شأني‌ ندارد)، تنها به‌ جنبه‌هاي‌ رفتاري‌ آن‌ مي‌پردازد و لذا در زمينة‌ منشأ و خاستگاه‌ دين، تعريف‌ دين، تحول‌ ديني، آثار دين‌ و تعارض‌ علم‌ و دين‌ به‌ بحث‌ و بررسي‌ پرداخته‌ است. اما اگر کسي‌ گمان‌ برد همة‌ دين‌ يعني‌ همين‌ تجربه‌هاي‌ ديني، نگاهي‌ تحويل‌ گرايانه‌(Reduction) به‌ دين‌ کرده‌ و دين‌ را به‌ چيزي‌ کمتر از آن‌ ارجاع‌ داده‌ است‌ که‌ مراد خود روان‌شناس‌ هم‌ نبوده‌ و اين‌ در واقع‌ مغالطة‌ کنه‌ و وجه‌ است.

2-1- تعريف‌ دين‌

از آنجا که‌ فرانکل‌ در روان‌ درماني‌ خود همواره‌ بر «معني‌ جويي» تأکيد دارد، دين‌ را نيز در همين‌ راستا تعريف‌ مي‌کند: «دين‌ تکاپوي‌ بشر براي‌ يافتن‌ معنايي‌ غايي‌ يا نهايي‌ در زندگي‌ است».()يعني‌ رفتن‌ به‌ سمت‌ دين‌ برخاسته‌ از درون‌ فرد است‌ و او به‌ سوي انتخاب‌ دين‌ حرکت‌ مي‌کند نه‌ اينکه‌ چيزي‌ او را به‌ اين‌ امر واداشته‌ باشد. به‌ بيان‌ ديگر دين‌ باوري‌ نه‌ تنها از سر جبر نيست‌ که‌ در اين‌ صورت‌ «دين‌ پنداري‌ واهي‌ مي‌گردد»()بلکه‌ در نهايت‌ آزادي‌ و از سر مسئوليت‌پذيري‌ است‌ و اين‌ در مورد همة‌ انسانها صادق‌ است‌ زيرا «يک‌ احساس‌ مذهبي‌ عميق‌ و ريشه‌دار در اعماق‌ ضمير ناهشيار (يا شعور باطن) همة‌ انسانها وجود دارد»()بنابراين‌ احساسات‌ ديني‌ اموري‌ عارضي‌ و تحميل‌ شده‌ از بيرون‌ نيست‌ بلکه‌ ريشه‌ در ناهشيار روحاني‌ ما دارد و اين‌ بدان‌ معني‌ است‌ که‌ بر اساس‌ برداشت‌ خاصي‌ از نظرية‌ فطرت‌ مي‌توان‌ گفت‌ احساسات‌ ديني‌ از نظرگاه‌ فرانکل، فطريند. يعني‌ دينداري‌ امري‌ ثانوي‌ نيست‌ که‌ طي‌ فرايند خاصي‌ حاصل‌ شده‌ باشد بلکه‌ نهاد آن‌ در درون‌ آدمي‌ ريشه‌ دارد. پس‌ دينداري‌ همزاد و همراه‌ آدمي‌ است‌ البته‌ نه‌ به‌ معناي‌ مورد نظر يونگ‌ - که‌ ريشه‌ در ناهشيار جمعي‌ داشته‌ باشد - بلکه‌ به‌ معناي‌ فطري‌ بودنش. همين‌طور مي‌توان‌ گفت‌ دينداري‌ «همبستة» آدمي‌ است. همواره‌ بين‌ انسان‌ و دين‌ نسبت‌ خاصي‌ وجود دارد که‌ اگر فرد مجال‌ بروز به‌ آن‌ بدهد، قطعاً‌ به‌ نحوي‌ مطلوب‌ ظاهر مي‌گردد و اگر اين‌ فرصت‌ را از بين‌ ببرد و اين‌ امر دروني‌ را سرکوب‌ نمايد، اين‌ ميل‌ در اشکال‌ انحرافي‌ - از قبيل‌ خرافات‌ - ظهور خواهد کرد و در هر حال‌ خود را به‌ منصة‌ بروز و ظهور مي‌کشاند.

2-2- زمينه‌هاي‌ بروز دينداري‌

از آنجا که‌ هر امر فطري‌ و دروني‌ براي‌ فعليت‌ يافتن‌ و به‌ عرصة‌ حضور آمدن‌ نيازمند زمينه‌ و بستر مناسبي‌ است، دينداري‌ نيز شرايطي‌ را مي‌طلبد تا بتواند خود را نشان‌ دهد. بديهي‌ است‌ که‌ اين‌ شرايط‌ براي‌ افراد مختلف، متفاوت‌ خواهد بود: گاهي‌ کسي‌ که‌ در کشتي‌ با آسودگي‌ خيال‌ و به‌ آرامي‌ نشسته‌ است‌ و ناگهان‌ ميان‌ امواج‌ سهمگين‌ دريا اسير طوفان‌ مي‌گردد؛ در آن‌ لحظات‌ سخت‌ که‌ راه‌ به‌ جايي‌ نمي‌برد و اميدي‌ به‌ هيچکس‌ و هيچ‌ چيز نمي‌تواند داشته‌ باشد؛ اين‌ فروغ‌ اميد در دلش‌ به‌ خوبي‌ روشن‌ مي‌شود و او به‌ ياد مي‌آورد خدايي‌ دارد که‌ تنها از او مي‌تواند طلب‌ کمک‌ نمايد. به‌ تعبير کلي، سختيها و شدايد يکي‌ از بهترين‌ و مناسبترين‌ بسترهاي‌ ظهور خداباوريند. عين‌ همين‌ مثال‌ را خداوند در قرآن‌ کريم‌ ذکر مي‌فرمايد: «واًذ‌امَسَّکُمُ‌ الضُّرُّ‌ في‌ البَحرِ‌ ضَلَّ‌ ما تَد‌عُونَ‌ اً‌لا‌ اًياهُ»()()(و چون‌ در دريا به‌ شما خوف‌ و خطري‌ رسد در آن‌ حال‌ به‌ جز خدا همه‌ را فراموش‌ مي‌کنيد).

گاهي‌ روبه‌ رو شدن‌ با مرگ، به‌ شکلي‌ جدي، چنين‌ زمينه‌اي‌ را مهيا مي‌کند. مثل‌ کسي‌ که‌ به‌ بيماري‌ لاعلاجي‌ چون‌ سرطان‌ يا بيماريهايي‌ از اين‌ قبيل‌ مبتلا شده‌ است‌ و يقين‌ مي‌کند از دست‌ هيچ‌ کسي، هيچ‌ کاري‌ برنمي‌آيد و مرگ‌ در يک‌ قدمي‌ است. در اين‌ حالت‌ انقطاع‌ نيز - همچون‌ مورد قبلي‌ - ميل‌ به‌ خداباوري‌ آشکار مي‌شود و فردي‌ که‌ پاسخ‌ مثبت‌ به‌ آن‌ مي‌دهد به‌ آرامشي‌ وصف‌ ناشدني‌ دست‌ مي‌يابد که‌ بر مبناي‌ هيچ‌ معيار علمي‌ کنوني‌ قابل‌ توجيه‌ و تفسير نيست‌ جز اينکه‌ اين‌ کشش‌ در درون‌ ناهشيار فرد به‌ طور فطري‌ موجود بوده‌ و اينک‌ مجال‌ بروز يافته‌ است.

عده‌اي‌ با اقبال‌ دنيا و دريافت‌ نعمتهاي‌ الهي‌ به‌ او ايمان‌ مي‌آورند وبرخي‌ با ادبار دنيا و درافتادن‌ در گرداب‌ مصائب. دسته‌اي‌ هم‌ هستند که‌ نسبت‌ به‌ اقبال‌ و ادبار دنيا بي‌تفاوتند و در هر حالي‌ تنها او را مي‌بينند و بس‌ که‌ در بحث‌ از سنخهاي‌ دينداري‌ به‌ اين‌ دسته‌ بيشتر خواهيم‌ پرداخت.

گفتيم‌ که‌ يکي‌ از بسترهاي‌ ظهور دين، بيماري‌ است‌ «حتي‌ در موارد بيماري‌ شديد نظير روان‌ پريشي».()آنچه‌ در اينجا لازم‌ است‌ بدان‌ توجه‌ شود - چنان‌ که‌ فرانکل‌ نيز تصريح‌ دارد - آن‌ است‌ که‌ بيماري، مثلاً‌ روان‌ پريشي، صرفاً‌ زمينه‌ و بستر بروز است‌ و نبايد به‌ اشتباه‌ آن‌ را منشأ صدور دينداري‌ تلقي‌ کرد (چنان‌ که‌ برخي‌ به‌ اين‌ خطا لغزيده‌اند). خداوند امانت‌ دينداري‌ را در درون‌ (و به‌ تعبيري‌ در فطرت) همة‌ انسانها به‌ وديعه‌ گذاشته‌ است‌ و آنها بايستي‌ با ايجاد زمينه‌هاي‌ مناسب‌ به‌ اين‌ ساحت‌ وجودي‌ اجازه‌ خود نمايي‌ و ظهور دهند.

اما اين‌ مهم‌ است‌ که‌ چه‌ نوع‌ خداباوري‌ در ناهشيار انسان‌ است؟ آيا دين‌ معيني‌ مراد است‌ و يا نه، ديني‌ عاري‌ از هرگونه‌ تقيد و تعيني؟ به‌ ديگر سخن، آيا فرانکل‌ نوعي‌ پلوراليزم‌ گوهرگرايانة‌ ديني‌ را از اعماق‌ ناهشيار سراغ‌ مي‌گيرد - مثل‌ يونگ‌ - يا قائل‌ به‌ حصرگرايي‌ است‌ و يا اينکه‌ راه‌ حل‌ سومي‌ پيشنهاد مي‌کند؟ پاسخ‌ وي‌ يقيناً‌ منطبق‌ بر نظرية‌ يونگ‌ نخواهد بود. بر مبناي‌ نظر او گرچه‌ «مفهوم‌ دين‌ در معناي‌ وسيع‌ آن‌ - که‌ اينجا بر آن‌ تاکيد مي‌شود - از حيطة‌ تعاريف‌ محدود از خدا که‌ توسط‌ نمايندگان‌ ديني‌ فرقه‌ها و نهادهاي‌ مذهبي‌ ترويج‌ مي‌گردد، فراتر مي‌رود»() و معناي‌ وسيعي‌ از خداباوري‌ را در برمي‌گيرد که‌ همه‌ فرقه‌ها را شامل‌ مي‌شود، ولي‌ اين‌ به‌ معناي‌ قبول‌ پلوراليزم‌ ديني‌ نيست‌ زيرا واضح‌ است‌ که‌ «اگر قرار است‌ دين‌ زنده‌ بماند بايد کاملاً‌ شخصي‌ بشود».() در واقع‌ او تصور عامي‌ از خدا طرح‌ مي‌کند که‌ همه‌ تصورات‌ (فرقه‌ها) قابل‌ ارجاع‌ به‌ آن‌ هستند اما شديداً‌ با مفهوم‌ سازي‌ متألهان‌ و فيلسوفان، از خدا ستيزه‌ مي‌کند و همچون‌ يونگ‌ براين‌ باور است‌ که‌ با مفهوم‌سازي‌ فلسفي‌ و کلامي‌ نمي‌توان‌ تبليغ‌ خداباوري‌ کرد و اين‌ خطايي‌ آشکار است‌ که‌ گمان‌ کنيم‌ خداوند نيازمند رفتارها و اعتقادات‌ ماست‌ و همة‌ کساني‌ که‌ چنين‌ خدايي‌ را تبليغ‌ مي‌کنند کارشان‌ «ثمره‌اي‌ جز بدنام‌ کردن‌ [ بد معرفي‌ کردن‌ ] خدا ندارد. خدايي‌ که‌ تنها دغدغة‌ خاطرش‌ تعداد معتقدانش‌ باشد (آنهم‌ در راستاي‌ اين‌ شعار که‌ «صرفاً‌ معتقد بشو، همه‌ چيز رو به‌ راه‌ خواهد بود) قهراً‌ راه‌گشاي‌ عمل‌ نخواهد بود و چنين‌ دستوري‌ نه‌ تنها بر اساس‌ تحريف‌ هر مفهوم‌ منطقي‌ از معبود است، بلکه‌ مهمتر اينکه‌ محکوم‌ به‌ شکست‌ است».() از همين‌جا روشن‌ است‌ که‌ فرانکل‌ حصرگرايي‌ را نيز نمي‌پذيرد و براين‌ باور است‌ که‌ «براي‌ خداباوري‌ مردم‌ نمي‌توان‌ آنها را در خط‌ يک‌ کليساي‌ خاص‌ دعوت‌ کرد»()و نبايد چنين‌ تصوري‌ ايجاد کرد که‌ تنها يک‌ فرقه‌ ناجيه‌ است‌ و مصاب‌ و ديگران‌ ضاله‌اند و گمراه. بلکه‌ اصل‌ براين‌ است‌ که‌ در قدم‌ نخست‌ «خدا را به‌ گونه‌اي‌ قابل‌ باور ترسيم‌ نمائيم‌ و خود دعوت‌ کننده‌ نيز با اعتقاد و اعتبار عمل‌ کند»() تا بتواند مؤ‌ثر واقع‌ شود. زيرا «خداباوري‌ و دعوت‌ به‌ خدا از مقوله‌ اعمالي‌ که‌ با صدور فرمان‌ حاصل‌ مي‌شوند، نيست. نمي‌توان‌ حکم‌ کرد که‌ «خدا را باور کن»، بلکه‌ از آن‌ دسته‌ رفتارهايي‌ است‌ که‌ نياز به‌ ايمان، اميد، عشق‌ و اراده‌ در خود فرد دارد».()

در حقيقت‌ در يک‌ جمع‌بندي‌ از سخنان‌ وي‌ مي‌توان‌ گفت‌ بيشترين‌ تأکيد فرانکل‌ بر رابطة‌ فرد با خدا وبرقراري‌ چنين‌ ارتباطي‌ است. مهم‌ آن‌ است‌ که‌ آدمي‌ به‌ اين‌ نياز ناهشيار، آگاهي‌ يابد و به‌ آن‌ پاسخ‌ مثبت‌ دهد تا فروغ‌ دين‌ بر هستي‌ آدمي‌ بتابد و او را به‌ سمت‌ معناي‌ ژرف‌ زندگي‌ سوق‌ دهد و البته‌ براي‌ تداوم‌ اين‌ حيات‌ بايستي‌ به‌ آداب‌ و رسوم‌ ديني‌ خاص‌ تمسک‌ جست.

2-3- تعريف‌ خدا

تصوير فرانکل‌ از خدا دقيقاً‌ جيمزي()است: «خداوند شريک‌ صميمي‌ترين‌ و خودماني‌ترين‌ گفتگوهاي‌ تنهايي‌ ما است. هرگاه‌ که‌ با خودمان‌ در کمال‌ صداقت‌ ونهايت‌ تنهايي‌ سخن‌ مي‌گوييم، آن‌ کس‌ که‌ خود را براي‌ او بيان‌ مي‌کنيم‌ شايد بتوان‌ خدا ناميد».()در اين‌ تصوير نيز تأکيد فرانکل‌ را بر رابطة‌ فرد با خدا مي‌بينيم‌ و نه‌ بيان‌ اوصاف‌ و ويژگيهاي‌ خداوند. در واقع‌ او جنبه‌هاي‌ اعتقادي‌ به‌ خدا را که‌ چگونه‌ تصويري‌ بايد از خداوند داشت‌ و آيا اساساً‌ مي‌توان‌ تصويري‌ داشت‌ يا نه‌ و... را نمي‌پردازد و تنها به‌ آن‌ بخشي‌ مي‌پردازد که‌ در رفتار مؤ‌ثر مي‌افتد و از اين‌ روست‌ که‌ بيشترين‌ پافشاري‌ را نيز در ارتباط‌ فرد با معبودش‌ دارد. زيرا اين‌ رابطه‌ براساس‌ عشق‌ و علاقه‌ و ايمان‌ واراده‌ شکل‌ مي‌گيرد، نه‌ از سر جبر يا جدل‌ و منازعه. از همين‌ روي‌ است‌ که‌ خداوند هم‌ «با شخص‌ غيرمذهبي‌ به‌ بحث‌ و جدل‌ نمي‌پردازد چون‌ او خدا را با خود اشتباه‌ گرفته‌ و يا به‌ خطا او را نام‌گذاري‌ کرده‌ است».()در متون‌ ديني‌ ما آمده‌ است‌ اين‌ مردم‌ هستند که‌ از سر جهل‌ و ناداني‌ و يا کفر و عناد به‌ جدال‌ با خدا برمي‌خيزند، نه‌ اينکه‌ خداوند سر جدال‌ با آنها داشته‌ باشد: «و مِنَ‌الناسِ‌ مَن‌ يُجادِلُ‌ في‌اللهِ‌ بِغَيرِ‌ عِلمٍ‌ و لا‌ هُديً‌ ولا کتابٍ‌ مُنيرٍ()()(برخي‌ از مردم‌ از روي‌ جهل‌ و گمراهي‌ و بي‌ هيچ‌ کتاب‌ و حجت‌ روشن‌ در کار خدا جدل‌ مي‌کند). در واقع‌ خود خداوند شيوة‌ دعوت‌ انبيا به‌ حق‌ را «قول‌ نرم‌ و نيکو و کلام‌ حکيمانه‌ و اندرز دهنده» توصيف‌ و توصيه‌ مي‌کند و چنين‌ خدايي‌ قطعاً‌ خودش‌ به‌ مجادله‌ و ستيزه‌ بر نخواهد خواست: «أُد‌عُ‌ اًلي‌ سَبيلِ‌ رَبٍّکِ‌ بَالحِکمَةِ‌ وَ‌المَو‌عِظَةِ‌ الحَسَنَةِ‌ و جادِلهُم‌ بِالتي‌ هِيَ‌ أَحسَنُ»()(اي‌ رسول‌ ما) خلق‌ را به‌ حکمت‌ و برهان‌ و موعظه‌ نيکو به‌ راه‌ خدا دعوت‌ کن‌ و با بهترين‌ طريق‌ با اهل‌ جدل‌ مناظره‌ کن).

در واقع‌ بايد گفت‌ انسان‌ غير مذهبي‌ يک‌ گام‌ از هستي‌ عقب‌ مانده‌ است‌ چون‌ او «کيفيت‌ متعالي‌ وجدان‌ را به‌ رسميت‌ نشناخته‌ و آن‌ را تنها در قالب‌ واقعيت‌ روان‌شناختي‌اش‌ پذيرفته‌ است‌ (حال‌ آن‌ که‌ وجدان‌ نه‌ تنها واقعيتي‌ در قلمرو روان‌شناختي‌ است، بلکه‌ ارجاع‌ به‌ تعالي‌ (و يک‌ نمايانگر تعالي) نيز مي‌باشد و تنها وقتي‌ به‌ طور کامل‌ درک‌ مي‌شود که‌ اين‌ ويژگي‌ ارجاع‌ به‌ متعالي‌ در آن‌ لحاظ‌ شود) بنابراين‌ فرد غير مذهبي‌ در وجدان‌ خود توقف‌ مي‌کند و به‌ طور نارس‌ هم‌ توقف‌ مي‌کند. چون‌ وجدان‌ را آن‌ نهايتي‌ که‌ در برابر آن‌ مسئول‌ است‌ مي‌پندارد. غافل‌ از آن‌ که‌ وجدان‌ ما قبل‌ آخر است‌ و او در حرکت‌ براي‌ يافتن‌ معناي‌ غايي‌ حيات‌ هنوز به‌ بالاترين‌ نقطه‌ نرسيده‌ است‌ و قله‌ حقيقي‌ از ديد او مستور مانده‌ است».()

همچنين‌ اگر خداوند مي‌تواند شريک‌ صميمانه‌ترين‌ گفتگوهاي‌ ما شود، پس‌ بايد موجودي‌ مشخص‌ و خاص‌ - يک‌ الله‌ - باشد. موجودي‌ که‌ همراه‌ خلوت‌ و تنهايي‌ ماست‌ نمي‌تواند صرفاً‌ مفهومي‌ عام‌ و نامشخص‌ باشد بلکه‌ تشخص‌ او امري‌ قهري‌ و الزامي‌ است، به‌ گونه‌اي‌ که‌ بتوان‌ به‌ او اشاره‌ کرد و گفت‌ «او»، «هو» همان‌ کسي‌ است‌ که‌ من‌ خود را در معرض‌ او قرار داده‌ام‌ و پاسخم‌ مي‌دهد وقتي‌ که‌ مي‌خوانمش: «يُجابُ‌ اِذ‌ا دَ‌عي».()بنابراين‌ هرگز به‌ پلوراليزم‌ ديني‌ نمي‌رسيم‌ و هرگز نمي‌توان‌ از شريعت‌ و طريقت‌ رهيد و به‌ يک‌ حقيقت‌ بسنده‌ کرد. و اين‌ نکته‌اي‌ است‌ که‌ فرانکل‌ برآن‌ اصرار دارد و به‌ سختي‌ با قول‌ يونگ‌ که‌ به‌ الهيات‌ جامع‌ اديان‌ و گوهر مشترک‌ ديني‌ قائل‌ بود، مخالفت‌ مي‌ورزد.

‌2-4- سنخهاي‌ دينداري

همان‌طور که‌ افراد در سطح‌ انديشه‌ يکسان‌ نيستند، در ميزان‌ ايمان‌ و دينداري‌ نيز يک‌ سنخ‌ نمي‌باشند. اين‌ سخن‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ که‌ به‌ تعداد افراد، دينداري‌ داريم‌ بلکه‌ مراد آن‌ است‌ که‌ تا ندانيم‌ از چه‌ سنخ‌ ديني‌ سخن‌ مي‌گوييم، در باب‌ آثار و نتايج‌ آن‌ دينداري‌ نيز نمي‌توانيم‌ رأيي‌ داشته‌ باشيم. به‌ بيان‌ روشنتر از آنجا که‌ برخي‌ دين‌ را امري‌ مرضي‌ شمرده‌اند که‌ گريبان‌ انسان‌ را مي‌گيرد و لذا آن‌ را غير اصيل‌ و ناشي‌ از جبرها و کششهاي‌ بيروني‌ دانسته‌اند، قبل‌ از اينکه‌ بخواهيم‌ درصدد هرگونه‌ پاسخي‌ برآئيم‌ و يا نظر گاه‌ فرانکل‌ را جستجو کنيم‌ بايد بدانيم‌ حيطة‌ اين‌ سخنان‌ و کساني‌ که‌ به‌ مقابله‌ با آن‌ برخاسته‌اند کجاست‌ و آيا همة‌ آنها ناظر به‌ يک‌ سنخ‌ از دينداريند يا نه؟ واقع‌ آن‌ است‌ - و همه‌ مي‌دانيم‌ - که‌ اساساً‌ دينداري‌ دوگونه‌ است: دينداري‌ دروني‌ و دينداري‌ بيروني. وقتي‌ که‌ تلقي‌ ما از دين‌ امري‌ است‌ که‌ از درون‌ فرد (نه‌ به‌ معناي‌ مورد نظر فرويد و نه‌ به‌ معناي‌ مورد نظر يونگ‌ بلکه‌ به‌ معناي‌ ناشي‌ شدن‌ از ناهشيار روحاني) سرچشمه‌ گرفته‌ و از اعماق‌ ناهشيار تاسطح‌ هشيار آمده‌ است، آنگاه‌ فرد ديندار کسي‌ است‌ که‌ از سر اختيار و گزينش‌ و با آزادي‌ تمام‌ دين‌ را مي‌پذيرد و مقيد به‌ آداب‌ آن‌ مي‌شود و چنين‌ دينداري‌ - بر خلاف‌ دينداري‌ بيروني‌ - نه‌ تنها مرضي‌ نيست‌ و مخل‌ زندگي‌ آدمي‌ نمي‌باشد بلکه‌ آثار مثبت‌ فراواني‌ هم‌ بر جاي‌ مي‌گذارد و گرچه‌ فرانکل‌ به‌ دليل‌ ماکروتئوريسين‌ بودن‌ نتوانسته‌ آثار و توابع‌ چنين‌ دينداري‌ را به‌ نحو تجربي‌ نشان‌ دهد ولي‌ مي‌توان‌ گفت‌ کساني‌ که‌ براي‌ اثبات‌ مرضي‌ بودن‌ دين‌ و عارضي‌ (تحميلي) و غير اصيل‌ بودن‌ آن‌ دست‌ به‌ آزمايشهاي‌ تجربي‌ زده‌اند، ادعايشان‌ صرفاً‌ در حيطة‌ دينداري‌ بيروني‌ قابل‌ بررسي‌ از نظر اثبات‌ صدق‌ و کذب‌ است. و چنين‌ دينداري‌ از نظر امثال‌ فرانکل‌ اساساً‌ مردود است. وي‌ مي‌گويد: «آن‌ ديني‌ که‌ من‌ به‌ جانب‌ آن‌ رانده‌ شده‌ باشم، درست‌ به‌ همان‌ صورت‌ که‌ من‌ به‌ طرف‌ تلذذ جنسي‌ سوق‌ داده‌ مي‌شوم، چه‌ نوع‌ مذهبي‌ خواهد بود؟ از ديد خودم، من‌ کمترين‌ ارزشي‌ براي‌ دينداري‌ حاصل‌ از سائقه‌ قائل‌ نخواهم‌ بود. دينداري‌ اصيل‌ خصوصيت‌ «سوق‌ دادگي» يا «واداشته‌ شدن» را ندارد بلکه‌ برعکس‌ ويژگي‌ «تصميم‌ گيرندگي» دارد».()

اميرالمؤ‌منين‌ علي‌ «ع» مردم‌ را از حيث‌ دينداري‌ به‌ سه‌ سنخ‌ تقسيم‌ مي‌کند: کساني‌ که‌ چون‌ «بردگان» از ترس‌ عذاب‌ خدا را مي‌پرستند. گروهي‌ که‌ همانند «تجار» به‌ منظور دستيابي‌ به‌ پاداشها و نعمتهاي‌ الهي‌ پايبند دين‌ مي‌شوند و کساني‌ که‌ فارغ‌ از نيک‌ و بد و بهشت‌ و دوزخ‌ خدا را براي‌ خودش‌ مي‌پرستند، چون‌ سزاوار پرستش‌ است، و چون‌ «احرار» و «آزادگان» دينداري‌ مي‌کنند. تقسيم‌بندي‌ فرانکل‌ به‌ دينداري‌ اصيل‌ و غير اصيل‌ را نيز در همين‌ راستا مي‌توان‌ توضيح‌ داد. از ديد او تنها دينداري‌ دستة‌ سوم‌ (احرار) مي‌تواند اصيل‌ باشد زيرا «دين‌ تنها وقتي‌ مي‌تواند حقيقي‌ و اصيل‌ باشد که‌ وجودي‌ باشد و از عمق‌ درون‌ سرچشمه‌ بگيرد. جايي‌ که‌ انسان‌ به‌ نحوي‌ به‌ جانب‌ آن‌ واداشته‌ و مجبور نشده‌ باشد (نه‌ از سرترس‌ باشد و از روي‌ طمع) بلکه‌ مذهبي‌ بودن‌ را آزادانه‌ انتخاب‌ و به‌ آن‌ متعهد گردد»()والبته‌ چنين‌ ديني‌ مقبول‌ درگاه‌ الهي‌ خواهد بود چرا که‌ خود خداوند مي‌فرمايد هيچ‌ اجباري‌ در دين‌ نيست: «لا‌ اًکراهَ‌ فيِ‌الدينِ، قد تَبَيَّنَ‌ الرُّشدُ‌ مِنَ‌ الَغيِ»()(کار دين‌ به‌ اجبار نيست، (زيرا) راه‌ هدايت‌ و ضلالت‌ بر همه‌ کس‌ روشن‌ گرديد). چنان‌ که‌ مي‌بينيم‌ در هر دينداري‌ حقيقي‌ و اصيلي‌ - چه‌ در متون‌ ديني‌ و چه‌ در مطالب‌ روان‌شناسي‌ چون‌ فرانکل‌ - بر دو عنصر «آزادي» و «مسئوليت‌پذيري» که‌ دو نيمة‌ يک‌ حقيقت‌ تام‌اند و «گزينش» تاکيد شده‌ است()و هرگاه‌ از هريک‌ از اين‌ دو اصل‌ به‌ نحوي‌ غفلت‌ شود، دينداري‌ اصيل‌ به‌ سمت‌ مقابل‌ خود - يعني‌ دينداري‌ غير اصيل‌ و ساده‌لوحانه‌ و کودکانه‌ - سوق‌ داده‌ مي‌شود و «اين‌ حقيقت‌ به‌ کر‌ات‌ ديده‌ شده‌ که‌ دينداري‌ اصيل‌ هرگاه‌ گرفتار سرکوب‌ گشته، در شکل‌ يک‌ ايمان‌ ساده‌ لوحانه‌ و کودکانه‌ به‌ سطح‌ هشيار باز گرديده‌ و ظاهر شده‌ است. زيرا اين‌ دينداري‌ با مواد و عناصر فراهم‌ آمده‌ از تجارب‌ کودکي‌ تداعي‌ شده‌ است. اما صرفنظر از اينکه‌ چقدر ممکن‌ است‌ کودکانه‌ و ساده‌لوحانه‌ باشد، به‌ هيچ‌ وجه‌ نه‌ بدوي‌ است‌ و نه‌ به‌ ريختهاي‌ کهن‌ يونگي‌(Archetype) تعلق‌ دارد».()

2-5- تحول‌ دينداري‌

دين‌ که‌ منشأ فطري‌ در درون‌ روان‌ آدمي‌ دارد، براي‌ آنکه‌ به‌ منصه‌ ظهور برسد، شکوفا شده‌ و شکل‌ بگيرد، مراحل‌ تحولي‌ چندي‌ را طي‌ مي‌کند. قبل‌ از آنکه‌ سير اين‌ تحول‌ را از نظرگاه‌ فرانکل‌ جويا شويم‌ توجه‌ به‌ دو نکته‌ لازم‌ است: يکي‌ آنکه‌ روانشناسان‌ ديگر نيز به‌ چنين‌ بررسيهاي‌ تحولي‌ پرداخته‌اند و نظريه‌هاي‌ درخور توجهي‌ نيز طرح‌ کرده‌اند که‌ اين‌ مقال‌ را مجال‌ پرداختن‌ به‌ آنها نيست. همچنين‌ کساني‌ چون‌ هود که‌ در باب‌ روانشناسي‌ دين‌ به‌ نحو تجربي‌ به‌ بحث‌ پرداخته‌اند، در اين‌ زمينه‌ به‌ ضبط‌ تجربه‌هاي‌ ديني‌ نيز دست‌ زده‌اند که‌ فرانکل‌ به‌ دليل‌ ماکروتئوريسين‌ بودن‌ از آن‌ فارغ‌ است.

دين‌ و يا بهتر بگوييم‌ دينداري‌ از ديد فرانکل، فرايندي‌ است‌ از تحول‌ ناهشيار که‌ طي‌ سه‌ مرحله‌ حاصل‌ مي‌شود:

در اولين‌ گام‌ که‌ از سطح‌ هشيار برداشته‌ مي‌شود، اين‌ نکته‌ که‌ انسان‌ موجودي‌ آگاه‌ و مسئول‌ است‌ و به‌ مسئول‌ بودن‌ خود نيز آگاهي‌ هشيارانه‌ دارد، به‌ عنوان‌ واقعيتي‌ پديدار شناختي‌ براو رخ‌ مي‌نمايد. آنگاه‌ در مرحله‌ دوم‌ اين‌ مسئوليت‌پذيري‌ به‌ قلمرو ناهشيار قدم‌ مي‌گذارد. جايي‌ که‌ «همراه‌ با کشف‌ ناهشيار روحاني‌ - علاوه‌ بر ناهشيار غريزي()- کلمه‌ «خدا» يا لوگوسِ‌(Logos) ناهشيار نيز مکشوف‌ مي‌گردد و در واقع‌ همه‌ گزينشهاي‌ بزرگ‌ وجودي‌ در اعماق‌ آن‌ صورت‌ مي‌پذيرد».()در مرحلة‌ سوم‌ و گام‌ نهايي‌ «تحليل‌ وجودي‌ از دينداري‌ ناهشيار در درون‌ ناهشيار روحاني‌ پرده‌ بر مي‌دارد»()و حضور اين‌ دينداري‌ را در ژرفاي‌ ناهشيار روحاني‌ و به‌ عنوان‌ بخش‌ «متعالي» آن‌ بر ملا مي‌کند، «دينداري‌ ناهشياري‌ که‌ بايد به‌ عنوان‌ يک‌ رابطة‌ پنهان‌ با تعالي‌ - که‌ فطري‌ انسان است‌ - فهم‌ شود».() «و اگر کسي‌ مرجع‌ مختار چنين‌ رابطة‌ ناهشياري‌ را «خدا» بخواند، مناسب‌ است‌ که‌ از يک‌ «خداي‌ ناهشيار» سخن‌ بگويد. اما اين‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ به‌ اين‌ معنا نيست‌ که‌ خدا براي‌ خودش‌ نيز ناهشيار باشد، بلکه‌ به‌ اين‌ معنا است‌ که‌ خدا ممکن‌ است‌ براي‌ بشر ناهشيار باشد و يا اينکه‌ ارتباط‌ فرد با خدا ناهشيار باشد».()

اصطلاح‌ «خداي‌ ناهشيار» دچار سوء تعبير و کج‌ فهمي‌هاي‌ چندي‌ شده‌ که‌ برخي‌ ناشي‌ از خطاي‌ فهم‌ و برخي‌ مبنايي‌ است:

-1 از اينکه‌ ناهشيار آدمي‌ با تعالي‌ - و خدا- مرتبط‌ است، برخي‌ به‌ اشتباه‌ گمان‌ برده‌اند که‌ خدا در «درون‌ ما» و «ساکن‌ ناهشيار ما» است.()پس‌ ناهشيار ما امري‌ لاهوتي‌ است. «حال‌ آن‌ که‌ تمام‌ اينها چيزي‌ نيست‌ جز وجهي‌ از بازيهاي‌ سطحي‌ کلامي‌ و در واقع‌ ناهشيار فقط‌ بالاهوت‌ مرتبط‌ است‌ نه‌ اينکه‌ خودش‌ لاهوتي‌ باشد».()

-2 کج‌ فهمي‌ ديگر آن‌ است‌ که‌ گمان‌ شود چون‌ ناهشيار درک‌ حضور خداوند را مي‌کند، پس‌ «داناي‌ کل‌ است‌ يا از هشيار بهتر مي‌داند».()در حالي‌ که‌ ناهشيار نه‌ لاهوتي‌ است‌ و نه‌ حاوي‌ يا حامل‌ هيچ‌ يک‌ از صفات‌ لاهوت‌ و اساساً‌ فاقد علم‌ مطلق‌ لاهوتي‌ است.

-3 سومين‌ سوء تعبير، تلقي‌ «خداي‌ ناهشيار» همچون‌ نيروي‌ عمل‌ کنندة‌ غير شخصي‌ در بشر است. اين‌ پندار که‌ امري‌ غير دروني‌ (غير اصيل‌ ) از درون‌ ناهشيار (غريزي‌ يا نوعي) آدمي‌ او را به‌ سوي‌ خدا مي‌کشد، موجب‌ بزرگترين‌ غفلت‌ از مهمترين‌ اصل‌ دينداري‌ شده‌ است، يعني‌ شخصي‌ بودن‌ و خصوصي‌ بودن‌ رابطة‌ فرد با خدا حتي‌ درسطح‌ ناهشيار (چيزي‌ که‌ همواره‌ فرانکل‌ بر آن‌ تأکيد کرده‌ است) و اين‌ بزرگترين‌ اشتباهي‌ بود که‌ کارل.جي. يونگ‌ مرتکب‌ شد. اگر چه‌ «بايد براي‌ يونگ‌ به‌ خاطر کشف‌ عناصر مشخصاً‌ ديني‌ در درون‌ ناهشيار احترام‌ و ارزش‌ قائل‌ شد ولي‌ با وجود اين‌ او اين‌ دينداري‌ ناهشيار انساني‌ را در جايگاه‌ اشتباهي‌ قرار داد و آن‌ را متعلق‌ به‌ حيطة‌ انگيزه‌ها و غرايز دانست‌ - جايي‌ که‌ دينداري‌ ناهشيار ديگر موضوع‌ گزينش‌ و تصميم‌ فرد نيست. به‌ موجب‌ نظر يونگ، چيزي‌ در درون‌ ما مذهبي‌ است، اما اين‌ «من» نيستم‌ که‌ مذهبي‌ هستم، چيزي‌ در درون‌ من، مرا به‌ سوي‌ خدا مي‌کشاند ولي‌ اين‌ «من» نيستم‌ که‌ انتخاب‌ مي‌کنم‌ و مسئوليت‌ را مي‌پذيرم. براي‌ او دينداري‌ ناهشيار به‌ ندرت‌ کاري‌ با تصميم‌ شخصي‌ دارد. اما احتجاج‌ ما اين‌ است‌ که‌ دينداري‌ کمترين‌ منشأ را در ناهشيار جمعي‌ دارد، دقيقاً‌ به‌ اين‌ علت‌ که‌ دين‌ با تصميمهاي‌ بسيار شخصي‌ که‌ انسان‌ مي‌گيرد - حتي‌ اگر تنها در سطح‌ ناهشيار باشد - سروکار دارد. دينداري‌ در واقع‌ با تصميم‌گيرندگي‌ آن‌ پابرجاست‌ و با سوق‌ دادگي‌ فرو مي‌ريزد. چنانکه‌ ارزشها نيز چنين‌اند. يعني‌ انسان‌ را برنمي‌انگيزانند و او را سوق‌ نمي‌دهند، بلکه‌ انسان‌ را به‌ سوي‌ خود مي‌کشند و قطعاً‌ در چنين‌ کششهايي‌ همواره‌ آزادي‌ گزينش‌ وجود دارد. بنابراين‌ انسان‌ هرگز به‌ سوي‌ رفتار اخلاقي‌ يا عمل‌ مذهبي‌ (ديني) سوق‌ داده‌ نمي‌شود بلکه‌ تصميم‌ مي‌گيرد اخلاقي‌ رفتار کند و يا مذهبي‌ عمل‌ نمايد. براين‌ اساس‌ «ناهشيار روحاني» و به‌ ويژه‌ موضوعات‌ ديني‌ آن، يعني‌ آنچه‌ که‌ ناهشيار متعالي‌ خوانده‌ايم، يک‌ عامل‌ وجودي‌ است‌ و نه‌ يک‌ فاکتور غريزي‌ و اين‌ چنين‌ بودني به‌ وجود روحاني‌ تعلق‌ دارد و نه‌ به‌ واقعيت‌ روان‌ فيزيکي».()

از آنجا که‌ دينداري‌ ناهشيار از درون‌ فرد سرچشمه‌ مي‌گيرد و «نه‌ از خزانه‌ غيرشخصي‌ تصاويري‌ که‌ مشترک‌ بين‌ همة‌ بشريت‌ است‌Archetype) يونگي)، با وراثت‌ به‌ معناي‌ زيست‌ شناسانة‌ آن‌ هم‌ ارتباطي‌ ندارد و موروثي‌ نخواهد بود بلکه‌ از طريق‌ قالبهاي‌ فرهنگي‌ که‌ دينداري‌ شخصي‌ در آن‌ قالبها شکل‌ مي‌گيرد، منتقل‌ مي‌شود. اين‌ قالبها به‌ صورت‌ زيست‌ شناختي‌ منتقل‌ نمي‌شوند بلکه‌ از طريق‌ جهان‌ نمادهاي‌ سنتي‌ بومي‌ فرهنگ‌ معيني‌ انتقال‌ داده‌ مي‌شوند. اين‌ جهان‌ نمادها در ما مادرزادي‌ نيستند بلکه‌ ما در آنها زائيده‌ مي‌شويم. بنابراين‌ اشکال‌ مذهبي‌ متنوع‌ وجود دارند و در انتظار آنند که‌ توسط‌ بشر به‌ يک‌ طريق‌ وجودي‌ آميخته‌ شوند يعني‌ بشر آنها را از آن‌ خود نمايد. اما آنچه‌ به‌ اين‌ منظور کمک‌ مي‌کند هيچ‌ ريخت‌ کهني‌(Archetype) نيست، بلکه‌ دعاهاي‌ پدران‌ ما، مراسم‌ کليساها و کنيسه‌هاي‌ ما، الهامات‌ و وحي‌هاي‌ پيامبران‌ ما و الگوهاي‌ ساخته‌ شده‌ توسط‌ قديسين‌ و صديقين‌ مي‌باشد. فرهنگ‌ به‌ اندازة‌ کافي‌ قالبهاي‌ سنتي‌ براي‌ پرکردن‌ انسان‌ از مذهب‌ زنده‌ مانده‌ عرضه‌ مي‌کند که‌ هيچ‌ نيازي‌ به‌ اختراع‌ خدا نيست. بنابراين‌ هيچ‌ کس‌ خدا را به‌ همراه‌ خود در قالب‌ يک‌ ريخت‌ کهن‌ فطري‌ حمل‌ نمي‌کند و لذا دينداري‌ اصيل‌ نمي‌بايستي‌ با ساده‌انگاري‌ با دينداري‌ بدوي‌ يا عتيق‌ يکي‌ گرفته‌ شود».()

2-6- نسبت‌ دين‌ و روان‌شناسي‌

«گرچه‌ - از يک‌ سو- دين‌ ممکن‌ است‌ اثر روان‌ درماني‌ بسيار مثبتي‌ بر بيمار داشته‌ باشد اما بايد توجه‌ هم‌ داشت‌ که‌ نيت‌ دين‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ روان‌ درماني‌ نيست. دين‌ ممکن‌ است‌ در درجة‌ دوم، چيزهايي‌ نظير بهداشت‌ رواني‌ و تعادل‌ دروني‌ را ارتقا دهد ولي‌ هدف‌ آن‌ در ابتدا و به‌ طور عمده‌ متوجه‌ راه‌حلهاي‌ روان‌شناختي‌ نيست، بلکه‌ دين‌ براي‌ رستگاري‌ روحي‌ است‌ و لذا به‌ مراتب‌ بيش‌ از آنچه‌ روان‌ درماني‌ بتواند به‌ انسان‌ تقديم‌ مي‌کند، اما در عين‌ حال‌ از انسان‌ خيلي‌ بيشتر مي‌طلبد. از اين‌ رو هر نوع‌ آميختگي‌ در هدفهاي‌ ويژة‌ دين‌ و روان‌ درماني‌ به‌ درهم‌ ريختگي‌ مي‌انجامد زيرا اهداف‌ اين‌ دو از هم‌ متفاوتند گرچه‌ گاهي‌ اثرات‌ مشترک‌ دارند»()و دقيقاً‌ به‌ همين‌ دليل‌ روان‌ درمانگر غير مذهبي‌ هرگز حق‌ بهره‌برداري‌ از احساسات‌ مذهبي‌ بيمار به‌ منظور به‌ کارگيري‌ در سلامت‌ رواني‌ او را ندارد. زيرا در نگاه‌ او دين‌ «ابزاري‌ در جهت‌ بهبود بهداشت‌ رواني»()خواهد بود و ابزار انگاري‌ (Instromentalism) دين‌ از مهمترين‌ خطاهايي()است‌ که‌ روان‌ درماني‌ در آن‌ درغلتيده‌ است.

از سوي‌ ديگر، در منظر روان‌شناسي‌ چون‌ فرانکل‌ دينداري‌ و حتي‌ باور به‌ خداي‌ واحد براي‌ رسيدن‌ به‌ معناها و ارزشهاي‌ مشترکي‌ که‌ همة‌ مردم‌ بتوانند در آنها سهيم‌ باشند، کفايت‌ نمي‌کند و هنوز يک‌ گام‌ مانده‌ است‌ و آن‌ قدمي‌ است‌ که‌ «هزاران‌ سال‌ بعداز آن که‌ بشريت‌ يکتاپرستي‌ و توحيد را، اعتقاد و باور به‌ خداي‌ واحد را توسعه‌ داد، بايد برداشته‌ شود و آن‌ آگاهي‌ و اشعار بريکتايي‌ انسانها و هشياري‌ وحدت‌ انسانيت‌ است‌ که‌ من‌ آن‌ را «مون‌ - آنتروپيسم‌ (Mon - Anthropism) مي‌نامم»() و اين‌ تنها رمز بقا است.

‌2-7- تعارض‌ علم‌ و دين

نگرش‌ فرانکل‌ به‌ تعارض‌ احتمالي‌ بين‌ علم‌ و دين‌ برگرفته‌ از يک‌ باور کلي‌ است‌ که‌ کساني‌ چون‌ پياژه‌ نيز آن‌ را بيان‌ کرده‌اند. اينکه‌ در غالب‌ زمينه‌هايي‌ که‌ ايهام‌ تناقض‌ و تعارض‌ ميان‌ علم‌ و دين‌ شده، مرور زمان‌ ثابت‌ کرده‌ است‌ که‌ چنين‌ تناقضي‌ هرگز وجود خارجي‌ و واقعي‌ نداشته‌ زيرا يا همگامي‌ عملي‌ آن‌ دو به‌ اثبات‌ رسيده‌ است، يا تفاوت‌ اساسي‌ و مبنايي‌ در نگرش‌ به‌ يک‌ مسئله‌ خاص‌ وجود داشته‌ است‌ که‌ به‌ طور کلي‌ آن‌ دو را در روش‌ ونتيجه‌ از هم‌ متمايز مي‌ساخته‌ و عدم‌ توجه‌ به‌ اين‌ مهم، موجب‌ مغالطه‌ گشته‌ و يا گاهي‌ در بستر زمان‌ روشن‌ گرديده‌ است‌ که‌ اين‌ دو سخن، دوروي‌ يک‌ سکه‌اند، پس‌ هر دو يک‌ چيز را (ولي‌ از دو جهت) مي‌گويند و هيچ‌ تناقض‌ يا تنافري‌ در کار نيست. بنابراين‌ هيچ‌گاه‌ نبايد از تعارض‌ ظاهري‌ هراسيد و همواره‌ «آزادي‌ پژوهشهاي‌ علمي‌ بايد اين‌ خطر را که‌ يافته‌هايش‌ ممکن‌ است‌ مخالف‌ و متضاد با باورها و اعتقادات‌ ديني‌ باشد، بپذيرد. و تنها آن‌ دانشمندي‌ که‌ حاضر است‌ با روحيه‌اي‌ مصمم‌ براي‌ خود مختاري‌ فکر بجنگد ممکن‌ است‌ پيروزمندانه‌ زنده‌ بماند تا ببيند چگونه‌ نتايج‌ پژوهشهايش‌ در نهايت‌ بدون‌ هر گونه‌ تعارضي‌ با حقايق‌ اعتقادي‌ تطابق‌ دارد»()زيرا «هريک‌ از علوم‌ مقطعي‌ از واقعيت‌ را نمايش‌ مي‌دهند و لذا اين‌ تناقضات‌ ظاهري، وحدت‌ واقعيت‌ را نقض‌ نمي‌کند. پس‌ نبايد ساده‌انگار بود و قبول‌ يکي‌ را مستلزم‌ نفي‌ ديگري‌ دانست‌ و به‌ بيراهه‌ رفت».()

‌3. نقدر وبررسي

گفتني‌ است‌ که‌ فرانکل‌ با ابتنأ روان‌درماني‌ برمعني‌ درماني‌ هستي‌گرايانه، يکي‌ از بزرگترين‌ گامها را در علم‌ روان‌شناسي‌ برداشته‌ است. رهانيدن‌ انسان‌ از فرو رفتگي‌ صرف‌ در چنگال‌ غريزه‌ و اجداد مادون‌ انساني‌ و باور وجود او و معاني‌ صرفاً‌ انساني‌ در وجود او از مهمترين‌ دستاوردهايي‌ است‌ که‌ روان‌شناسي‌ به‌ دست‌ آورده‌ است. شناختن‌ پايگاه‌ انساني‌ رفتارهاي‌ آدمي‌ - ناهشيار روحاني‌ - نيز کشف‌ مهم‌ ديگر اين‌ مکتب‌ روان‌ درماني‌ است.باور به‌ اينکه‌ انسان‌ در جايي‌ انسان‌ است‌ و از حيوان‌ تمايز مي‌يابد - و در واقع‌ انسانيت‌ او و حيثيت‌ و ارزش‌ او هم‌ از همان‌ نقطه‌ آغاز مي‌شود و نه‌ جهات‌ قبلي‌ که‌ مشترک‌ با حيوان‌ بود، نکته‌اي‌ است‌ که‌ فرويد با همة‌ عظمتش‌ و آدلر با همة‌ تلاشش‌ نتوانستند دريابند.

اما معني‌ درماني‌ گمشدة‌ آدمي‌ را در درون‌ خودش‌ جستجو مي‌کند و نه‌ در نظامهاي‌ بدوي‌ و نه‌ در ريختهاي‌ کهن‌ غير انساني‌ و آنچه‌ انسان‌ در زندگي‌ از دست‌ مي‌دهد و به‌ دنبال‌ اين‌ گم‌ گشتگي‌ دچار حيرت، سرگشتگي، افسردگي، اضطراب‌ و تنش‌ روحي‌ و رواني‌ مي‌گردد، ناشي‌ از همين‌ امر انساني‌ است. با اين‌ وجود، فرانکل‌ نيز گاهي‌ از خطا به‌ دور نمانده‌ و پرداختن‌ به‌ امري‌ او را از امور ديگر باز داشته‌ است‌ که‌ به‌ برخي‌ از آنها مي‌پردازيم.

3-1- او بر معناي‌ زندگي‌ تکيه‌ مي‌کند، آنقدر که‌ باور مي‌کند انسان‌ حقيقي‌ کسي‌ است‌ که‌ توانسته‌ معناي‌ زندگي‌ خود را - که‌ امري‌ شخصي‌ هم‌ هست‌ - تحقق‌ بخشد، حالا اين‌ معنا هر چه‌ باشد فرقي‌ نمي‌کند. بدين‌ ترتيب‌ ميان‌ انساني‌ که‌ به‌ بدترين‌ها دست‌ مي‌زند و در آن‌ راستا مي‌کوشد به‌گونه‌اي‌ که‌ موجب‌ نابودي‌ جامعه‌اي‌ و يا حتي‌ جهاني‌ مي‌شود (بدون‌ هيچگونه‌ احساس‌ ناآرامي‌ در وجدان‌ و يا قلب‌ ) انساني‌ که‌ همة‌ هستي‌ خود را به‌ پاي‌ آرامش‌ و رستگاري‌ خود و ديگران‌ مي‌گذارد از اين‌ حيث‌ تفاوتي‌ نيست. زيرا هر دو، حداکثر تلاششان‌ را براي‌ رسيدن‌ به‌ معنايي‌ که‌ از زندگي‌ درک‌ مي‌کرده‌اند، انجام‌ داده‌اند و از آنجا که‌ معناي‌ زندگي‌ شخصي‌ است‌ چگونه‌ مي‌توان‌ گفت‌ که‌ يکي‌ دريافتن‌ آن‌ به‌ خطا رفته‌ و مرتکب‌ اشتباه‌ شده‌ است‌ و ديگري‌ راه‌ را درست‌ طي‌ کرده‌ است؟ در واقع‌ ملاک‌ قضاوت‌ در اينجا چه‌ خواهد بود؟

3-2- همچنين‌ معيارها و ملاکهاي‌ «من‌ حقيقي» چيست؟ به‌ بيان‌ ديگر بر مبناي‌ اگزيستانسياليسم‌ فاصله‌ و شکاف‌ ميان‌ «من‌ حقيقي» آدمي‌ و «من‌ واقعي» انسان‌ موجب‌ حرکت‌ و پويش‌ او به‌ سمت‌ تحقق‌ ظرفيتها و استعدادهاي‌ بالقوه‌اش‌ مي‌گردد و در اين‌ خود شکوفايي‌ انساني‌ است‌ که‌ فرد تعالي‌ مي‌يابد و رو به‌ کمال‌ مي‌رود. «من‌ واقعي» واضح‌ و روشن‌ است، اما «من‌ حقيقي» چه؟ ويژگيهاي‌ «من‌ حقيقي» چيست‌ و بر چه‌ مبنايي‌ اين‌ ويژگيها تعيين‌ گشته‌ است؟

3-3- فرانکل‌ گفته‌ است‌ آدمي‌ «هر قدر محو ديگران‌ شود، بيشتر به‌ انسانيت‌ نزديک‌ شده‌ است» و اين‌ «ديگر»ي‌ ممکن‌ است‌ يک‌ کار ارزشمند، يک‌ هدف‌ والا يا فرد ديگري‌ باشد که‌ به‌ او عشق‌ مي‌ورزد و يا ... سؤ‌ال‌ اين‌ است: اگر صرفاً‌ محو ديگري‌ شدن‌ را موجب‌ تعالي‌ بدانيم، فردي‌ که‌ عاشق‌ انساني‌ ديگر شده‌ با فردي‌ که‌ به‌ خداي‌ واحد مهر مي‌ورزد و فقط‌ در برابر او سراز پا نمي‌شناسد تنها تفاوتشان‌ در ميزان‌ عمق‌ و ژرفاي‌ تحقق‌ معناي‌ زندگي‌ است. حال‌ آنکه‌ از چشم‌ خود او هم‌ نبايد پوشيده‌ مانده‌ باشد که‌ هر قدر طرف‌ مقابل‌ آدمي، يعني‌ معشوق، از سعة‌ وجودي‌ بيشتري‌ برخوردار باشد، عاشق‌ نيز، روح‌ بزرگتري‌ خواهد يافت. آنگاه‌ ظرف‌ وجودي‌ انسان‌ کجا و وجود لايتناهي‌ بما لايتناهي‌ خداوندي‌ کجا؟!! و انساني‌ که‌ اسير فرد انساني‌ ديگر (از نوع‌ خودش) گشته‌ کجا و انساني‌ که‌ به‌ فراتر از هستي‌ پيوسته‌ است‌ کجا؟!!!

در حقيقت‌ اين‌ اشکال‌ از مسئله‌اي‌ مبنايي‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد و آن‌ سکولاري‌ انديشيدن‌ وي‌ در باب‌ باور به‌ خدا است. يعني‌ خداي‌ مورد قبول‌ او هم‌ امري‌ اين‌ جهاني‌ و برآمده‌ از همين‌ هستي‌ است‌ و نه‌ چيزي‌ فراتر از آن. اين‌ خطا، خاستگاه‌ فرويدي‌ دارد و او بود که‌ نخستين‌ بار در عالم‌ روان‌شناسي‌ به‌ اين‌ باور گرائيد.

3-4- با اينکه‌ فرانکل‌ با کشف‌ ناهشيار روحاني‌ گامي‌ بزرگ‌ در جهت‌ انساني‌ کردن‌ خصوصيات‌ انساني‌ برداشت‌ و با اينکه‌ صراحت‌ دارد که‌ تا انسان‌ و ويژگيهاي‌ خاص‌ وجوديش‌ را باور نکنيم، او را به‌ درستي‌ نشناخته‌ايم، با وجود اين، انسان‌ مورد قبول‌ او همان‌ انسان‌ فرويدي‌ ( و دارويني) است‌ يعني‌ انساني‌ برآمده‌ از حيوان‌ که‌ البته‌ پس‌ از برآمدن، تمايز يافته‌ است. از اين‌ رو فرانکل‌ نيز همچون‌ فرويد ناهشيار غريزي‌ را به‌ عنوان‌ ويژگي‌ مشترک‌ انسان‌ و حيوان‌ مي‌پذيرد و همين‌ جا بايد پرسيد آيا او در درک‌ اين‌ بُعد از وجود انسان‌ دچار لغزش‌ نشده‌ است؟ آيا وجه‌ مشابهت‌ اين‌ دو، دليل‌ عينيت‌ آنها است؟ به‌ نظر مي‌رسد او به‌ تنگنايي‌ دچار شده‌ است‌ که‌ فرويد بر سر راه‌ روان‌شناسي‌ و روان‌شناسان‌ ايجاد کرده‌ است.

‌‌پي‌نوشتها

- طرح‌ اين‌ اثر را وامدار راهنمائيهاي‌ بي‌دريغ‌ استاد ارجمند جناب‌ آقاي‌ دکتر قراملکي‌ هستم.

- مارتين‌ هايدگر، ص‌ 37 - 38

- همان، ص‌ 48

- همان، ص‌ 41

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 34 - 36

- وقتي‌ خود انگيختگي‌ داريم، روشن‌ است‌ که‌ حرکت‌ فرد ناشي‌ از حرکت‌ درون‌ او است‌ و نه‌ تحريک‌ عوامل‌ بيروني.

- ماکرو تئوريسين‌ها بنيانگذاران‌ نظريات‌ عام‌ در روانشناسي‌اند که‌ با ارائه‌ تئوريهاي‌ عام‌ فراتجربي، به‌ تحليل‌ دين‌ مي‌پردازند.(قبسات، سال‌ دوم، شماره‌ اول).

- انسان‌ در جستجوي‌ معني، ص‌ 135

- همان، ص‌ 172 - 99

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ اول، ص‌ 25

- طبقه‌بندي‌ مزلو از نيازهاي‌ بشر:

-1 نيازهاي‌ جسماني‌ يا فيزيولوژيک‌

-2 نيازهاي‌ ايمني‌

-3 نيازهاي‌ محبت‌ و احساس‌ تعلق‌

-4 نياز به‌ احترام‌

-5 نياز به‌ دانستن‌ و فهميدن‌

-6 نياز به‌ تحقق‌ خود

شايان‌ ذکر است‌ که‌ از ديدگاه‌ او اين‌ طبقه‌بندي‌ براساس‌ اولويت‌ و تقدم‌ مرتبه‌اي‌ نيازها است‌ به‌گونه‌اي‌ که‌ تا نيازهاي‌ يک‌ طبقه‌ برآورده‌ نشود آدمي‌ نيازهاي‌ طبقه‌ بعدي‌ را جستجو و طلب‌ نمي‌کند.

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ اول‌

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ اول،ص‌ 27 - 28

- انسان‌ در جستجوي‌ معني، ص‌ 113

- همان، صص‌ 113 - 163

- همان، ص‌ 164

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 35 و 164

- خدا در ناخودآگاه، صص‌ 133 - 200

- الف‌ - فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ اول‌

ب‌ - فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ دوم‌

ج‌ - خدا در ناخودآگاه، ص‌ 17

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ چهارم، ص‌ 83

- انسان‌ در جستجوي‌ معني، ص‌ 99

- سورة‌ بلد/4

- انسان‌ در جستجوي‌ معني، ص‌ 99 - 172

- همان‌

- سهراب‌ سپهري، منظومة‌ بلند «مسافر»

- انسان‌ در جستجوي‌ معني، ص‌ 99 - 172

- انسان‌ در جستجوي‌ معني، ص‌ 99 - 172

- سورة‌ حديد/ 23

- انسان‌ در جستجوي‌ معني، ص‌ 187 - 188

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ هفتم، صص‌ 113 - 126

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ هفتم، ص‌ 113 - 126

- همان‌

- همان‌

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ هفتم، ص‌ 113 - 126

- سهراب‌ سپهري، منظومه‌ بلند «صداي‌ پاي‌ آب»

- انسان‌ در جستجوي‌ معني، ص‌ 205 - 208

- همان‌

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 87 - 92

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 44 - 100

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ دوم،ص‌ 42 - 57

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 22

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ دوم‌

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 19

- سوره‌ اسرأ/ 67

- در سورة‌ عنکبوت/ 65 و سورة‌ لقمان/ 32 و سورة‌ انعام/-63 64 به‌ آيات‌ مشابه‌ برمي‌خوريم.

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 19

- همان، ص‌ 22 - 24

- همان‌

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 22 - 24

- همان‌

- همان‌

- همان‌

- دين‌ و روان، ويليام‌ جيمز

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقاله‌ دوم، ص‌ 61 - 62

- همان‌

- سوره‌ حج/ 8 و سوره‌ لقمان/ 20

- آيات‌ مشابه‌ در بيان‌ اين‌ مطلب‌ بسيار است، از قبيل‌ سوره‌ غافر/ 5، سوره‌ حج/ 3، سوره‌ غافر/4 و آيات‌ ديگر.

- سوره‌ نحل/ 125

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 87 - 92

- در سورة‌ بقره، آية‌ 186 مي‌خوانيم: «وَ‌اِذا‌ سَألَکَ‌ عِبادي‌ عَني‌ فَِاني‌ قَريبٌ‌ أُجيبُ‌ دَ‌عوَةَ‌ الد‌اعِ‌ اِذا دَ‌عانِ» (و چون‌ بندگان‌ من‌ از دور و نزديکي‌ من‌ از تو پرسند بدانند که‌ من‌ به‌ آنها نزديک‌ خواهم‌ بود، هرکه‌ مرا خواند دعاي‌ او اجابت‌ کنم).

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 101 111-

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 116

- سورة‌ بقره/ 256

- اين‌ تعبيرات‌ در لسان‌ افراد مختلف، متفاوت‌ است. به‌ عنوان‌ مثال‌ گوردون‌ و. آلپورت‌ از آن‌ به‌ دينداري‌ بالغانه‌ (دروني‌ و اصيل) و غير بالغانه‌ (بيروني‌ و مرضي) تعبير مي‌کند. همين‌طور هود و ديگران‌ که‌ بيانات‌ متفاوت‌ ديگري‌ دارند.

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ -101 111

- ناهشيار غريزي‌ که‌ زيگموند فرويد آن‌ را کشف‌ کرد.

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 99 - 101

- همان‌

- همان‌

- همان‌

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 101 111-

- همان‌

- همان‌

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 101 - 111

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 101 - 111

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 119 - 120

- همان‌

- خطاي‌ تحويلي‌نگري‌(Reduction) که‌ قبلاً‌ هم‌ آن‌ را توضيح‌ داده‌ايم.

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 200

- خدا در ناخودآگاه، ص‌ 120 - 121

- فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، مقالة‌ دوم‌ و نيز انسان‌ در جستجوي‌ معني، ص‌ 205 - 208

‌‌منابع‌

-1 فرانکل، ويکتور، معني‌ درماني‌ چيست؟ انسان‌ در جستجوي‌ معني، ترجمة‌ دکتر نهضت‌ صالحيان، محسن‌ ميلاني، انتشارات‌ شرکت‌ نشر وپخش‌ ويس. چاپ‌ چهارم، 1368.

-2 فرانکل، ويکتور، خدا در ناخودآگاه، ترجمه‌ و توضيحات‌ دکتر ابراهيم‌ يزدي. انتشارات‌ مؤ‌سسه‌ خدمات‌ فرهنگي‌ رسا، چاپ‌ اول، 1375، بخش‌ اول.

-3 فرانکل‌ ، ويکتور، فرياد ناشنيده‌ براي‌ معني، ترجمة‌ علي‌ علوي‌نيا، مصطفي‌ تبريزي، نشر يادآوران، 1371.

-4 جان‌ مک‌ کواري، مارتين‌ هايدگر،مجموعة‌ پديدآورندگان‌ کلام‌ جديد (2)،ترجمة‌ محمد سعيد حنايي‌ کاشاني، ويراستاري‌ شهرام‌ پازوکي، انتشارات‌ گروس، چاپ‌ اول، 1376.

5 - و يليام‌ جيمز، دين‌ و روان.

-6 قراملکي، احد فرامرز، «تحليل‌ فراسوي‌ روانشناختي‌ فرويد از دين»، فصلنامه‌ قبسات، سال‌ دوم، شماره‌ اول، بهار 1376

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:29 PM | |

مولوي شاعر- روانشناس

مولوي شاعر- روانشناس

غافلگيرانه است:

بخشي از تعليمات روانشناسانه مولوي را مورد بررسي قرار مي دهيم.

آيا مايليد بدانيد تعليم و تربيت رواني و حتي ذهني افراد از کدام نقطه ،کدام بزنگاه آغاز مي شود؟ اگر در حال آموزش دادن به کسي هستيد مي دانيد کدام موقعيت رواني او براي شروع آموزش بهترين وقت است؟آيا مي دانيد تمام افراد بشريک نقطه شروع مشترک براي تعليم پذيري دارند؟ آن نقطه مشترک غفلت است؛ نکته اول غفلت است.

دقت کنيد خلاصه حکايت اول: پادشاهي عاشق کنيزي مي شود،از ذوق عشق به حال و حرکت در مي آيد. به راه مي افتد تا تکامل خود را در جرياني جذاب و هموار،به طور طبيعي طي کند. تا اينجا همه چيز خوب است. اما يکباره مانعي ظاهر مي شود و مسير هموار را سد مي کند؛کنيزک بيمار مي شود.بيماري کنيزک پادشاه را غافلگير مي کند. عدم تناسب ها آغاز مي شود. پادشاه بدون آمادگي در وضعيت غير قابل پيش بيني قرار مي گيرد. شرايط بيروني وضعيت را تشديد مي کند،چگونه؟خب،هيچ طبيبي درمان بيماري کنيزک را نمي داند،موقعيت رواني پادشاه را مرور مي کنيم. از طرفي حس حرکت با تمام قواي دروني،مشتاق و مجذوب و از سوي ديگر مانع و راه بسته،حس حرکت او را تبديل به نياز به حرکت کرد. او هنوز خود را درک نمي کند.هنوز متوجه يا خودآگاه به موقعيت تضاد آميزخود نيست.کدام تضاد؟ از طرفي فشار واقعيت بيروني و از طرفي فشار کيفيت دروني. واقعيت بيروني تمام ماجراهاست که در مرکز آن معشوق بيمار قرار دارد و کيفيت دروني عشق است و عدم آگاهي برخورد با وقايع بيروني. دقت کنيد: غفلت موجب عدم آگاهي ماست.عدم آگاهي موجب احساس تضاد است.احساس تضاد موجب مقاومت است،يعني دو فشار در برابر هم قرار مي گيرند. مقاومت موجب تآخير است .تاخير موجب بحران مي شود و بحران موجب حضور مي شود. حضور موجب هماهنگي است هماهنگي همان آمادگي است. دقت کنيد دوباره بخوانيد ،سرنخ همين جاست.مدار زندگي چيزي مطلوب و مطبوع را نشانمان مي دهد،مثل کنيزک. ما آن را برمي گزينيم،مثلا عاشق مي شويم. آنقدر يافته خود را با خودمان يکي و متناسب ميابيم که از وابسته بودن مطلوبمان با ساير واقعيات غافل،غافل مي مانيم.ناگهان نقصي در موقعيت پديد مي آيد،مثلا کنيزک بيمار مي شود و ما غافلگير مي شويم. مولوي نقص موقعيت را در حکايت کنيزک و پادشاه اين گونه بيان کرده است:


  • آن يکي خر داشت پالانش نبود کوزه بودش آب مي نامد بدست آب را چون يافت خود کوزه شکست

  • يافت پالان،گرگ خر را در ربود آب را چون يافت خود کوزه شکست آب را چون يافت خود کوزه شکست

کسي کوزه اي داشت ولي آب نداشته است. آب را مي يابد کوزه اش را از دست مي دهد.پادشاهي عاشق مي شود و به محض شکل گيري ظرفيتي عاشقانه،معشوق خود را از دست مي دهد.خلاصه يا ظرف در دسترس نيست يا مظروف. اين نقص موقعيت در زندگي همه ما،صرف نظر از تمام تاثيراتي که بر نمي شماريم،يک تاثير بسيار بسيار برجسته دارد و آن غافلگيرانه بودن آن است. غافلگيري،رفع غفلت است.آستانه هوشياري است. آيا از اين آستانه عبور مي کنيم يا نه،بحث ديگري است،ولي درک غفلت و غافلگيري و فايده اين دو در روند زندگي رواني هر فرد عامل بسيار مهمي براي ادامه فعاليت روحي ماست. غافلگيري پس از رخ دادن،شرايط رواني خاصي را موجب مي شود که اگر آن را نشناسيم بازگشت به حال تعادل ميسر نمي شود. اولين وضعيت پيش آمده پس از غافلگيري، احساس مقاومت در برابر مورد ناخواسته است.

راه گنج :

مولوي شاعر روانشناس 2:

چنان که مي دانيد مثنوي معنوي اثر مولوي يکي از برجسته ترين آثار در زمينه ادبيات تعليمي است. اين اثر چگونه تاثير مي دهد؟هوشياري، از غفلت آغاز مي شود. غفلت باعث بوجود آمدن عدم تناسب و هماهنگي در تمامي امور محسوس و نا محسوس زندگي ماست. ما در مرحله غفلت خود به طور ناآگاهانه باعث شکل گرفتن مشکلاتمان مي شويم، اعم از مشکلات فردي و جمعي کاملا تحت تاثير خود و سايرين.

انيشتين مي گويد: در همان سطح فکري که مشکلاتمان را بوجود مي آوريم، نمي توانيم مشکلات را حل کنيم .براي حل مشکلات بايد سطح فکر خود را ارتقا دهيم. براي ارتقاي سطح فکر بايد در معرض آموزش و تعليم تازه قرار بگيريم.به ابياتي از داستان کنيزک و پادشاه توجه کنيد.


  • هر چه کردند از علاج و از دوا آن کنيزک از مرض چون موي شد از قضا سر کنگبين صفرا فزود شه چون عجز آن حکيمان را بديد پا برهنه جانب مسجد دويد

  • گشت رنج افسون و حاجت ناروا چشم شه از اشک خون چون جوي شد روغن بادام خشکي مي افزود پا برهنه جانب مسجد دويد پا برهنه جانب مسجد دويد

چون به خويش آمد زغرقاب فنا...

پس از آنکه کنيز بيمار مي شود پادشاه با تکيه به راه حل هايي موجود و شناخته شده مثل مراجعه به طبيبان، وعده پاداش در و مرجان و غيره مي خواهد معشوق خود را درمان کند ولي ميسر نيست.اين يعني امکاناتي که هنگام برخورد اوليه ما با مشکلات به چشم ما مي آيد اغلب در سطح فکري قرار دارند که جوابگوي مسله ما نيستند، کاربرد متناسب ندارد ولي ما اين را نمي دانيم، درک نمي کنيم و اين ضعف، موجب مقاومت و ماندن در وضعيت بحراني است.موجب تاخير ماست ! مقاومت در شرايط بحراني به خودي خود موجب عدم تعادل است.

چرا عدم تعادل؟چون در چنين وضعي هنوز خود را با ثقل طبيعي خود احساس نمي کنيم ،بلکه مسئله را از خودمان بزرگتر و مسلط ميابيم.ثقل ادراک ما در بيرون از ما و در يک موضوع که همان مشکلمان باشد متمرکز مي شود و توازن ما توازن رواني ما از تعادل خارج مي گردد.

اين وضع آنقدر دوام مي يابد تا بفهميم که راه حل هاي شناخته شده قبلي منجر به توفيق نمي شود، نمي شود و نمي شود تا به خود بياييم.

يک بار ديگر دوره مي کنيم: يک تضاد ما را غافلگير مي کند، مشکل را احساس مي کنيم و به دنبال راه حل در ذهنيت پيشين خود مقاومت مي کنيم اين مرحله از هوش رفتن است. آنقدر در مقاومت خود ضربه مي خوريم تا دوباره به هوش بياييم و اين به هوش آمدن ،به خود آمدن ،همان حرکات چنين آگاهي است که به شکل احساس تازه اي از خود متولد مي شود. از ايجا به بعد خود را احساس مي کنيم.ما آدم ها به وسيله دو عامل بسيار آشنا و جاري خود را احساس مي کنيم 1) محبت 2)مشکلات 0 هر دو اينها باعث مي شود ما خود را احساس کنيم، يکي عشق و ديگري مشکلات عشق، يکي مثبت، و ديگري منفي، پس تعادل و حرکت ، حرکت سالم!

آيا مي دانيد چگونه به وسيله محبت خود را احساس مي کنيم؟اصلا همه ما معتقديم محبت خوب است،چرا؟

آنقدرها هم که فکر مي کنيد جواب اين سوال بديهي و آشکار نيست دقت کنيد! مي دانيد که اولين احساس هويت ما کاملا بستگي به حس لامسه ما دارد؟ فکر مي کنيد چرا نوازش شدن و نوازش کردن مطلوب است؟ وقتي نوزاد در آغوش والدين خود نوازش مي شود بدست خود ،تن خود و خود را احساس مي کند و به طور همزمان،نوازشگر نيز ديگري را احساس مي کند،مدار رابطه،کامل است.در شرايط فقدان محبت،مشکلات ،ما را به خود مي آورد.دقيقا با همان مکانيزم محبت. هنگام درک بحران و حرکت به سوي راه حل،درک خود باز هم از جسمانيت آغاز مي شود،ولي اين بار با احساس خستگي,سنگيني و رخوت،موقعيت خود را در مي يابيم. در هر دو موقعيت محبت و مشکلات, خود انسان در عمل و واقعيت شکل مي گيرد و فعال مي شود. اين خود باور،با خود ذهني متفاوت است , خود ذهني ما در شرايط منفي و مثبت از فعاليت,خلاقيت و حرکت باز مي ايستد. خود ذهني در شرايط منفي قهر و ترسيده عقب مي نشيند و در شرايط مثبت,تنبل و سنگين,خود را مي خواباند. در حال حاضر خود ذهني و خود طبيعي و عيني ما هر دو وجود دارد. شاعر روانشناس اين دو خود را به زيبايي شناسايي مي کند و خود ذهني را دستگير و تسليم مي کند،تسليم خود.

راه گنج :

مولوي شاعر روانشناس3:

دالان پنهان


  • چون به خويش آمد ز غرقاب فنا کاي کمينه بخششت ملک جهان من چه گويم چون تو مي داني نهان...

  • خوش زبان بگشا در مدح وثنا من چه گويم چون تو مي داني نهان... من چه گويم چون تو مي داني نهان...

به طور معمول وقتي افراد به مشکل يا مساله اي برخورد مي کنند که انتظار آن را نداشته اند،غافلگير مي شوند،هر کس به نسبتي در اين مرحله باقي مي ماند و مقاومت مي کند.تاخير ناشي از مقاومت فرد را با دقيقه بحراني مشکل مواجه مي سازد. اين مواجهه موجب حرکت و تبديل است ،تبديل ذهنيت به واقعيت،به عبارت ديگر،بحران،افراد را از خود نيمه خواب ذهني بيدار مي کند و به خود هوشيارتري مي آورد، در اين مرحله اصطلاحا آدم به خودش مي آيد.هنگام درگيري با موقعيت هاي تازه ،وقتي ذهنيت سابق فاقد کارايي تشخيص داده مي شوند،نياز تازه اي احساس مي شود که خود اين نياز و ادراک آن ,راهي است،بلکه تنها راه است براي پيمودن و به آستانه بعدي رسيدن.

آن نياز کدام است؟نياز نزديک شدن به قدرتي پنهان،نهان، توانا و خالي از اشتباه،نياز نزديک شدن به عالم غيب را به سادگي تعريف کنيم،علامه طباطبايي مي فرمايد: (علل و شرايطي که در پس پرده جهل انسان پنهان است و براي انسان پوشيده است،غيب ناميده مي شود.) يعني هر آنچه در دسترس و ديدرس ما نيست ولي در کار موثر است ، تحت عنوان امور غيبي قرار مي گيرد. دقت کنيد: درست در همين مرحله که انسان نيازمند ارتباط گرفتن با عوامل غيبي مي شود واقع بيني او در حال تکامل است. هنگام قرار گرفتن در موقعيت هاي تازه چه منفي و چه مثبت، ما ملزم به نوسازي و تقويت دستگاه واقع بيني خود هستيم.واقع بيني ما آدمها تاريخ مصرف دارد.

معلومات ما موارد مصرف خود را سپري مي کند و نوبت مجهولات مي رسد. در شرايط تازه و روز به روز بايد معلومات تازه به کمک ادراک ما بيايد. در شرايط تازه بايد بخشي از مجهولات کهنه ما مستهلک شود،تبديل شود و نگاه و بينش و طرز تلقي تازه را شکل مي دهد.اينها مجموعا يعني خود آگاهي خود را تقويت کردن,عقل جزئي خود را گسترده ترين،به کل نزديکتر شدن!ما به طور دائم درک بصري خود را از ظاهر خود ,تقويت و حساس مي کنيم.چگونه؟به وسيله آيينه,هرروز،بارها در يک روز,براي پيدايش,براي آرايش.ما علاوه بر آيينه به حس ديگري مجهز هستيم که آن عبارت است از:احساس بدن يا خودآگاهي به بدن خود.

يعني توانايي آگاهي و مراقبت از وضعيت ظاهري خود بدون استفاده از آيينه و فقط به وسيله در کمان از خودمان.اين احساس,اين آگاهي و مراقبت بايد به سطح معنوي زندگي نيز سرايت کند,اين نياز,نياز نزديک شدن به عوامل نهاني و پنهاني،راهي يا دالاني پنهان به سوي واقع بيني معنوي.راهي است به سوي تقويت خود آگاهي باطني,معمولا از سطح ظاهر آغاز مي شود و به باطن حرکت مي کند.بايد راه بيفتيد و دالان پنهان آگاهي را سير کنيد.اين راهي است که نمي شناسيدش و از آن بيم داريد ولي مثل خود آگاهي ظاهري,مجهز هستيد،شما مجهز به خود طبيعي هستيد.خود طبيعي ترس را انگيزه حرکت و عمل قرار مي دهد,ولي خود ذهني ترس را انگيزه ترک عمل قرار مي دهد.مثال:يکي از ماهرترين و حرفه اي ترين چتربازهايي که در حال حاضر فعال است انگيزه اقدامش به چتربازي ترسش از ارتفاع بوده است,اين فرد کاملا مجهز به خود طبيعي خود است وذهنيت خود را دستگير و تسليم کرده است.

خلاصه :

1)تضاد يعني شرايط مطلوب همراه موانع نامطلوب

2)احساس غافلگيري از تضاد و مقاومت در برابر آن به وسيله ذهنيات سابق

3)پس از تاخير ناشي از مقاومت و ضربه خوردن,به خود آمدن.

4)دنبال راهي تازه و امن گشتن و نهاني ها را طلب کردن,يعني نادانستها را نزد خود کشيدن و خود به سمت آنها حرکت کردن ,يعني هم نيرو وارد کردن و هم پذيرفتن نيروهاي بيروني.

اين حرکات و اين جوش و تپش ها ،همگي ، همان جريان بلوغ رواني ما است. هنگامي كه مايليد فال قهوه بگيريد، يا به حافظ تفألي بزنيد، يا استخاره كنيد، يا مشاوره كنيد، يا دعا و نذر و نياز به درگاه تواناي نهاني ببريد، در تمام اين قبيل حالات، نيازمند گسترش واقع بيني و معلوم كردن بخشي ديگر از مجهولات خود هستيد، مجهولات شق بزرگي از واقعيات هستند كه نمي گذارند نسبت به آنها بي تفاوت باشيد، بايد كشفشان كنيد. دالان نهان، پر از آينه است، روشن است چون پر از آگاهي است. به نهانخانه تازه اي دعوت شده ايد. به گوش رسيدن اين دعوت به زبان روانشناسي مي شود؛ انطباق خودآگاه و ناخودآگاه بر هم. اظهار نيازهاي دروني يكي از راه هاي اين انطباق است..

منبع :

همشهري

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:27 PM | |

لیـــــوان رو زمین بگذار!!

لیـــــوان رو زمین بگذار!!




استاد وارد کلاس شد و ليوان آبي را که دستش بود، بالا گرفت تا همه ببينند.
از شاگردان پرسيد كه به نظر شما وزن اين ليوان چه‌قدر است؟

شاگردان جواب دادند: «50 گرم، 100 گرم، يا 150 گرم.»

استاد گفت: «من هم بدون وزن کردن، نمي‌دانم که وزن آن دقيقا چه‌قدر است،
اما سوال من اين است که، اگر اين ليوان
چند دقيقه دستم باشد، چه اتفاقي
مي‌افتد؟»

شاگردان جواب دادند: «هيچ اتفاقي نمي‌افتد.»


استاد باز پرسيد: «حالا اگر يک ساعت اين ليوان را نگه دارم، چه مي‌شود؟»

بچه‌ها جواب دادند، «دست‌تان درد مي‌گيرد.» پرسيد: «اگر يک روز
نگه دارم، چه مي‌شود؟»


بچه‌ها گفتند: «عضلات‌تان به خاطر فشار زياد روي آن، بي‌حس مي‌شود و درد مي‌گيرد.» يکي از آن‌ها به شوخي گفت: «احتمالا بايد به بيمارستان برويد.»


استاد گفت: «چرا دست من بي‌حس مي‌شود؟ مگر در اين مدت، وزن اين ليوان تغيير کرده؟ چرا فشار آن، روي دستم بيشتر مي‌شود؟ حالا من بايد چه كار كنم؟»


بچه‌ها گيج شده بودند و نمي‌دانستند چه جوابي بدهند. بالاخره يکي از آن‌ها گفت: «ليوان را زمين بگذاريد.»


استاد گفت: «دقيقا. اين همان کاري است که بايد انجام دهيد.
ليوان را روي زمين بگذاريد. درست مثل مشکل‌هاي زندگي، اگر چند دقيقه آن‌ها را در ذهن‌تان نگه داريد، هيچ اتفاقي نمي‌افتد.
اگر يک ساعت به آن‌ها فکر کنيد، مغزتان درد مي‌گيرد و اگر مدت طولاني‌تري به آن‌ها فكر كنيد، کم کم شما را فلج مي‌کنند.»


فکر کردن به مشكل‌هاي زندگي مهم و لازم است، اما مهم تر آن است که در پايان هر روز، آن‌ها را زمين بگذاريد و بخوابيد.
به اين ترتيب ذهن‌تان در فشار قرار نمي‌گيرد و صبح مي‌توانيد با انرژي و روحيه کافي، از خواب بيدار شويد و هر مساله و مشکلي را حل كنيد.

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 6:30 PM | |

انتخاب دانشجوي نمونه كشوري در روانشاسي باليني از دانشگاه تبريز

يكي از دانشجويان شاهد و ايثارگر دانشگاه تبريز از طرف وزارت علوم، تحقيقات و فن آوري به عنوان دانشجوي نمونه كشوري در رشته روانشاسي باليني معرفي شد.

به گزارش گروه علمي - آموزشي «شبكه خبر دانشجو» احمد منصوري از دانشجويان شاهد و ايثارگر دانشگاه تبريز در رشته تحصيلي روانشناسي باليني در مقطع كارشناسي ارشد ناپيوسته به عنوان دانشجوي نمونه كشوري انتخاب شد.

بر پايه همين گزارش، احمد منصوري در سال 1385 نيز از طرف دانشگاه تربيت معلم تهران به عنوان دانشجوي نمونه علمي، فرهنگي و پژوهشي معرفي شده بود.

يادآور مي شود، تعداد طرح هاي پژوهشي، ترجمه و تاليف كتاب، تعداد مقاله هاي علمي و پژوهشي، برگزاري نمايشگاه و فعاليت هاي فرهنگي، هنري و اجتماعي از جمله معيارهاي انتخاب دانشجوي نمونه در كشور بوده است

منبع خبر:شبکه خبر دانشجو

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:56 AM | |

به ازاي هر خودکشي دست کم شش نفر درگير مي شوند

خودکشي تاثيرات عميق رواني اجتماعي از خود به جاي مي گذارد و به ازاي هر خودکشي دست کم شش نفر درگير مي شوند و چنانچه خودکشي درمکان هاي جمعي مانند مدرسه و دانشگاه رخ دهد، صدها نفر را درگير مي کند.

دکتر سيد مهدي حسن زاده، دبير علمي سمينار ملي بررسي رفتارهاي خودکشي و راهکارهاي پيشگيري از آن در ايران در حاشيه سمينار با بيان اين مطلب به ایسنا گفت: خودکشي يک بيماري نيست بلکه سرانجام همه کساني است که درد مشترکي به نام «روان درد» دارند.

وي ادامه داد: خودکشي يک موفقيت نيست؛ لذا ديگر از واژگان متروک خودکشي موفق و ناموفق استفاده نمي‌شود.

حسن زاده ادامه داد: بخش عمده اي از مراجعان اورژانس هاي کشور به ويژه اورژانس مسمومين و بيمارستان‌هاي سوانح سوختگي را کساني تشکيل مي دهند که از رفتارهاي خودکشي رنج مي برند و اين مراجعات بار سنگيني را بر دوش نظام سلامت کشور چه از نظر خدماتي و چه از نظر مالي وارد مي کنند که بار عاطفي وارد بر خانواده و جامعه قابل سنجش نمي باشد.

دکتر جعفر بوالهري، رييس اين سمينار هم به خبرنگار ايسنا گفت: از مهمترين محورهاي اين همايش مي توان به همه گيرشناسي رفتارهاي خودکشي، برنامه‌هاي پيشگيري، بيماري‌هاي روانپزشکي و خودکشي و عوامل خطر و محافظت کننده از رفتارهاي خودکشي اشاره کرد.

وي افزود: اين سمينار داراي دو پانل است که پانل اول با عنوان رسانه ها و نحوه انتشار اخبار خودکشي و پانل دوم با عنوان خودکشي يک معضل طبي يا اجتماعي برگزار خواهد شد.

اين سمينار از چهارم اسفندماه به مدت دو روز از سوي دانشگاه علوم پزشکي ايران در سالن همايش هاي رازي برگزار مي شود

 

منبع خبر:سلامت نیوز

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:55 AM | |

بافتن تفنني خطر بروز زوال عقل را به تاخير مي‌اندازد

پژوهشگران مي‌گويند: انجام سرگرمي‌هايي مانند بافتن تفنني لباس، مطالعه كتاب و يا انجام بازي‌هاي رايانه‌اي زمان بروز اختلال مشاعر و زوال عقل را در افراد به تاخير مي‌اندازد و احتمال تضعيف حافظه را كاهش مي‌دهد.

اين محققان از سوي ديگر تاكيد كردند كه مشاهده تلويزيون مخصوصا اگر زياد و به صورت افراطي صورت گيرد خطر زوال عقل را تشديد مي‌كند. به همين ترتيب هرچه زمان بيشتري را صرف تماشاي تلويزيون كنيد سرعت تخريب و تضعيف حافظه افزايش پيدا مي‌كند.

در اين پژوهش نزديك به 200 فرد 70 تا 89 ساله كه با مشكلات خفيف حافظه‌اي مواجه بودند با گروهي از افراد سالم در همين گروه سني مورد مقايسه قرار گرفتند. محققان مركز طبي مايوكلينيك در مينسوتاي آمريكا از داوطلبان درخواست كردند كه فعاليت‌هاي روزانه‌شان را كه در ظرف يكسال گذشته انجام داده بودند، شرح دهند. هم چنين از آنها خواسته شد توضيح دهند كه در سنين 50 تا 65 سالگي چه نوع فعاليت ذهني داشته‌اند.

براساس اين گزارش كه در نشست آكادمي نورولوژي آمريكا ارائه شده است، يك ميليون نفر ظرف 10 سال آينده به آلزايمر مبتلا خواهند شد و به همين خاطر كشف راه‌هاي جديد براي مقابله با زوال عقل و پيشگيري از آن براي بشر ضروري است.

در اين گزارش آمده است: افرادي كه در دوران ميانسالي معمولا با تفريحاتي چون مطالعه كتاب، حل كردن جدول يا بافتن لباس مشغول بوده‌اند 40 درصد كمتر دچار تضعيف و تحليل حافظه مي‌شوند. اين افراد هم چنين در دوران سالخوردگي و سنين بالاتر بين 30 تا 50 درصد كمتر به بيماري زوال عقل مبتلا خواهند شد. از سوي ديگر تماشاي تلويزيون به مدت كمتر از هفت ساعت در روز 50 درصد احتمال تحليل حافظه را كاهش مي‌دهد اما بيشتر از اين ساعت، به حافظه آسيب مي‌رساند.

متخصصان مي‌گويند: ورزيده كردن و به چالش كشيدن مغز با يادگيري مهارتهاي جديد، انجام پازل و معما و جدول و حتي يادگيري يك زبان جديد مي‌تواند از بروز زوال عقل و آلزايمر پيشگيري كند.

منبع خبر:سلامت نیوز

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:52 AM | |

سومين كنفرانس بين المللي علوم شناختي

پژوهشكده علوم شناختي سومين كنفرانس بين المللي علوم شناختي را در تاريخ 13 الي 15 اسفند ماه سال 1387 برگزار خواهد نمود. آموزش و پرورش شناختي به عنوان موضوع مورد تاكيد در اين كنفرانس مورد توجه قرار خواهد گرفت. به علاوه ساير موضوعات مرتبط با علوم شناختي از جمله روانشناسي شناختي، علوم اعصاب شناختي، هوش مصنوعي، فلسفه ذهن، زبانشناسي شناختي و ساير زمينه هاي مرتبط نيز از محورهاي مورد بحث در كنفرانس خواهند بود.
محل برگزاري كنفرانس سالن‌هاي شهيد مطهري و علامه جعفري دانشگاه تربيت مدرس خواهد بود.

دانشگاه تربيت مدرس در بزرگراه جلال آل احمد، پل نصر قرار دارد.

منبع خبر:www.iccs.ir

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:49 AM | |

شهادت ثامن الحجج

.
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضی اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقیِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَمَن تَحت الثَّری اَلصِدّیقِ الشَّهیدِ صَلاةً کَثیرَةً تآمَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةکَاَفضَلِ ما صَلَّیتَ عَلی اَحَدٍ مِن اولیائِکَ

ایام سوگواری مولا" ثامن الحجج" بر شما تسلیت و تعزیت باد.

سایت پخش زنده از حرم مطهر امام رضا(ع)

                                                       

                                                            

دل همیشه غریبم هوایتان كرده است               هواى گریه پایین پایتان كرده است

و گیوه‏هاى مرا رد پاى غمگینت                        مسافر سحر كوچه هایتان كرده است

خداش خیر دهد آن كسى كه بال مرا                كبوتر حرم باصفایتان كرده است

چگونه لطف ندارى به این دو چشمى كه             كنار پنجره هایت صدایتان كرده است

چگونه از تو نگیرم نجات فردا را                         خدا براى همین‏ها سوایتان كرده است

چرا امید ندارى مدینه برگردى                          مگر نه آنكه خدا هم دعایتان كرده است

میان شهر مدینه یگانه خواهرتان                      چه نذرهاى بزرگى برایتان كرده است

تو آن نماز غریب همیشه‏ها هستى                   كه كوچه ‏هاى خراسان قضایتان كرده است

سپیده‏اى و به رنگ شفق در آمده‏اى                 كدام زهر ستم جابجایتان كرده است

 

                                     

                                                           

                                                   

 

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 12:28 PM | |

سنگ تراشان

استاد سنگ تراشان  فرمود:

ـ در عزت نفس،سخن از نفس در ميان است،نه از مال و مكنت و تاييد و تحسين.
ـ كسي نمي تواند بدون رضايت شما احساسي را بر شما تحميل كند.
ـ به جاي اينكه به باغ ديگران سرك بكشيد و ذهن خود را به كار ايشان معطوف كنيد به كار خود بپردازيد و هر چه مي خواهيد در باغ خويش بكاريد.

 
 

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:11 AM | |

تولد

 

 

کلیپ تولد                                   

 

امروز تولد عزیزم بود.

 

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:47 PM | |

کلاس دکتر شیری درباره روانشناسی عمقی depth psychology برای دانشجویان روانشناسی و مشاوره و مددکار

کانون مطالعاتی دانشگاه علامه طباطبایی ( طلوع ) جلساتی آزاد  ویژه دانشجویان  روانشناسی و مشاوره و مددکاری ترتیب داده اند که دکتر شیری در آن مباحث روانشناسی عمقی Depth Psychology  را از پایه تدریس میکنند . روانشناسی عمقی شاخه ای از روانشناسی است که برای تحلیل مسائل از دانشهای زیر استفاده میکند تا دیدی نسبتا جامع از شرایط ارائه کند :

روانشناسی /  فلسفه / ادیان/ اسطوره Mythology / ادبیات
کارل گوستاو یونگ روانپزشک بزرگ سوئیسی ، این رشته را بنیان نهاده است و اکنون در دنیا دکتر جیمز هیلمن ، سرآمد متفکرین این شاخه دانش است.
دکتر شیری ، آموزه های آکادمیک خود را در زمینه یونگ در University of Oxford گذرانده است و ارتباطهای علمی مناسبی با مراکز یونگ انگلستان دارد (University of EAssex)
 
تاریخ کلاس : شنبه ها ساعت 13 الی 15 / کلاس 103 پردیس مرکزی دانشکده روانشناسی دانشگاه علامه طباطبایی
آغاز از شنبه 3 اسفند
مباحث مورد بحث :
  • زندگی یونگ ، تاریخچه ، تفاوتهای روانشناسی عمقی و کلاسیک ( فروید) ناخودآگاه جمعی  Collective unconsious 
  • نگاه به بیمار توسط یونگین ها
  • کاربرد ادبیات و داستان در  تحلیل مراجع و تعبیر رویا ( آشنایی با بانو  ماری لویی فون فرانس )
  • مولوی ، ابن عربی ، علوم انسانی مفید در درمان
  • رابرت بلای، ژوزف کمپبل از اسطوره تا تحلیل
  •  اسطوره های ایرانی و تاثیر آن بر درمانگر و درمانجوی ایرانی ( آثار استاد جلال ستاری )
  • مصاحبه بهتر ، همکاری بهتر در درمان
در این دوره سعی بر گفتمان و توسعه فرهنگ مطالعاتی دسته جمعی دارد  و هدف اینست که محققین و مطالعه گران و سخنوران ورزیده ای تربیت شود و آخرین کتب روز دنیا در این زمینه ها معرفی گردد و دانشجویان در زمینه تعامل با بیماران ورزیده بشوند و نگاه تحلیلی Analytic  به هنر و فیلم و مقولات اجتماعی را تمرین کنند.
ظرفیت کلاس 40 نفر 10 نفر دانشجویان غیر دانشگاه علامه طباطبایی با اجازه و هماهنگی با دکتر شیری میتوانند در این دوره شرکت داشته باشند
برای ثبت نام 09352335864 تماس بگیرید
 
 
 
 

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:43 AM | |

20 راه برای افزایش شادابی و طول عمر


20 راه برای افزایش شادابی و طول عمر

زندگي ايده‌آل:سرچشمه جوانی و شادابی چیست؟ گذر عمر امری اجتناب ناپذیراست. با این حال همه انسانها تمایل دارند که در این گذار ناگزیر زندگی همچنان سالم، شاداب و زیبا باقی بمانند. در ادامه به 20 مورد از روش های رسیدن به این خواسته معقول اشاره می کنیم.


1-   ازدواج: مطالعات نشان می دهد که درصد مرگ و میر در افراد مجرد به طور بارزی بیشتر از افراد متاهل می باشد.


2-    قهقهه زدن: محققان می گویند که خنده بهترین دارو است که موجب ارتقا پاسخ ایمنی ، کاهش قند خون ، افزایش جریان اکسیژن در بدن و بهبود کیفیت خواب می شود. جریان متوسط خون در هنگام خندیدن و بعد از آن 22% افزایش می یابد . در حالیکه استرس های روحی جریان خون را 35% کاهش می دهد.


3-    داشتن حیوان خانگی: فعالیت بدنی ناشی از مراقبت از این حیوانات یکی از راه های حفظ سلامت است. بعلاوه محبت کردن ویا تماشای حرکات جالب حیوانات منجر به آرامش انسانها می شود و آنها دنیای بیرون از خود را نیز تماشا می کنند.


4-    ترک سیگار: افرادی که سیگار می کشند تقریبا 13 سال شانس زندگی را از دست می دهند. بعلاوه انواع بیماری های مزمن ناشی از مصرف سیگار نیز کیفیت عمر باقی مانده را کاهش می دهد.


5-    ورزش بیشتر: ورزش باعث تقویت قلب و افزایش پمپ خون می شود . کلسترول و فشار خون کاهش می یابد. عامل پیشگیری و کنترل دیابت است. ماهیچه ها و استخوانها را تقویت می کند. آیا همه این مدارک کافی نیست تا گویای مزیت واقعی ورزش برای سلامت فرد باشد.


6-    فعالیت مغزی: بازی شطرنج، مطالعه روزنامه، حل جدول از جمله فعالیت های مثبت مغز است. فعالیت های مغزی مانع از بروز آلزایمر می شود.


7-    کمتر در معرض نورخورشید قرار گیرید: استفاده از کرم ضد آفتاب، عینک دودی  و کلاه لبه  پهن مانع از آسیب های ناشی از نور خورشید می شود و احتمال بروزسرطان پوست (شایع ترین نوع سرطان) را کاهش می دهد.


8-    ملاقات پزشک: ملاقات منظم پزشک عمومی می تواند شانس زندگی سالم را افزایش دهد. زیرا انجام معاینات توصیه شده توسط پزشک ، پیشگیری به موقع از بروز انواع بیماری ها را میسر می کند.


9-    خوردن ماهی: خوردن حداقل دو وعده غذایی ماهی در هفته بسیار مفید است. زیرا احتمال مرگ ناشی از بیماری قلبی را کاهش می دهد. مانع از لخته شدن خون، کاهش مقدار چربی و احتمال چاقی می شود. بعلاوه سرشار از مواد مغذی مثل سلنیوم، پروتئین و آنتی اکسیدان می باشد.


10-    خوردن میوه ها و سبزیجات تازه: بروکلی ، کلم، موز و سایر میوه ها و سبزیجات سرشار از ویتامین ، مواد معدنی ، فیبر و آنتی اکسیدان می باشد.


11-    تماس فیزیکی (در آغوش گرفتن): زوجهایی که برای مدتی تماس فیزیکی ساده مثل در آغوش گرفتن یا دست در دست برقرار می کنند کمتر دچار مشکلات قلبی و افزایش فشار خون می شوند.


12-    کاهش مصرف الکل : زیاده روی در مصرف الکل شانس زندگی بیشتر را کاهش می دهد.


13-    خواب کافی: خواب کمتر از 6 ساعت در شب تاثیر منفی بر سلامت فرد دارد و احتمال بروز دیابت را افزایش می دهد.


14-    خوش بینی و تفکر مثبت: شانس زندگی افراد دارای این خصلت 19% افزایش می یابد. این چنین افرادی کمتررنج می برند.


15-    کاهش مصرف چربی: غذاهای کم چرب احتمال بروز بیماری های قلبی را کاهش می دهد.


16-    مراجعه به دندانپزشک: مراجعه مرتب به دندانپزشکی و معاینه دندانها از بروز انواع بیماری های دهان و دندان جلوگیری می کند. زیرا این بیماری ها به نوبه خود منجر به بروز بیماری های تنفسی و قلبی می شود.


17-    کنترل استرس : کنترل استرس به هر طریق ممکن مثل دریافت مشاوره ، مدیتیشن و یا ورزش شانس زندگی را افزایش می دهد. استرس باعث کاهش جریان خون ، افزایش کلسترول ، کاهش فعالیت مغزی و ضعف سیستم ایمنی می شود.


18-    برگشت به مدرسه: ادامه تحصیل و یا آموزش مداوم در زندگی کیفیت زندگی سالم را ارتقا می دهد.


19-    خوردن ویتامین ها: ویتامین های مختلف مانع از بروز بیماری های قلبی میشود.یکی مولتی ویتامین خوب حاوی مواد معدنی ، آمینو اسید، عصاره گیاهی و سایر مواد مغذی است.


20-    نوشیدن چای: نوشیدن چای سبز احتمال بیماری های قلبی- عروقی  را کاهش می دهد.


منبع:  سلامت نیوز

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:40 AM | |

پنج علامت هشداردهنده بدخلقی کودکان ؛ این کودکان نحس


پنج علامت هشداردهنده بدخلقی کودکان ؛ این کودکان نحس

زندگي ايده‌آل:پنج علامت هشداردهنده بدخلقی کودکان که نشان دهنده اختلالات روانی بنیادی است کشف شده است.


بدخلقی و نحسی کودکان برای والدین جانگداز و طاقت فرسا می‌باشد، از بین تمام آنها پنج نوع و روش بدخلقی و نحسی وجود دارد که می تواند دال بر مشکلات روحی و روانی جدی کودک باشد.


در واقع هر کس که تجربه زندگی و یا مراقبت از کودکان 3 تا 5 ساله را داشته چنین رفتارهایی را از طرف کودکان نظاره کرده است.


به گزارش   سلامت نیوز، طی مطالعه ای انجام شده ثابت شده است که نوع کج خلقی کودکان سالم در مقایسه با کودکان مبتلا به مشکلات روحی روانی متفاوت است. این رفتارهای غیرعادی کودکان که می تواند ناشی از مسائل بنیادی باشد عبارتند از:


-خشونت و تعدی نسبت به پرستار ، اشیاء و یا هر دو: اگر این رفتار به وفور ملاحظه شود می تواند نشانه اختلالات مزاحم باشد. این رفتار چندان غیر رایج نیست. کودکانی که به مادران خود لگد می زنند تنها به این دلیل که برای آنها بستنی قیفی نخریده اند، نمونه بارز این نوع نحسی می باشد. اگر این گونه اعمال در اکثر مواقع از طرف کودک مشاهده شود نیازمند توجه و نگرانی است.


-خودآزاری: کودکان مبتلا به افسردگی شدید و یا دچار اختلال ذکر شده قبلی بیشتر از سایر کودکان خودشان را گاز می گیرند یا خود را خراش می دهند یا به اصطلاح چنگ می زنند، سرشان را به دیوار می کوبند و یا به چیزی لگد می زنند تا در واقع به پای خود ضربه بزنند.


-بدخلقی و نحسی متناوب: کودکان پیش دبستانی که بیش از 10 تا 20 مرتبه در ماه دچار کج خلقی می شوند و یا بیش از 5 مرتبه در روز نحسی می کنند دچار بیماری روانی هستند.


-بدخلقی و نحسی طولانی مدت: 5 دقیقه بدخلقی کودکان، به حساب والدین 1000 سال طولانی به نظر می رسد. ولی کودکانی که مرتبا بدخلقی می کنند و این اوقات تلخی آنها بیش از 25 دقیقه به طول می انجامد دچار مشکلات جدی هستند. کودکان نرمال هم ممکن است کج خلقی طولانی مدت داشته باشند ولی این حالت در آنها دیر به دیر اتفاق می افتد.


-عدم توانایی در آرام کردن خود بعد از نحسی: کودکانی که نیازمند یک فشار خارجی برای آرام کردن خود هستند، از جمله این افراد می باشند. در این حالت والدین ناچار به دادن حق السکوت هستند یا اینکه آنها را از موقعیت و فضای موجود خارج کنند.


در برخورد با این کودکان دو راه وجود دارد:


1-مراجعه به روانشناس عصب به منظور ارزیابی وسیع. زیرا بعضی از این  بدخلقی کودکان پاسخی به ناهنجاری های خانه و خانواده است.


2-مراجعه مستقیم به روانشناس کودک برای کنترل عاطفی کودکان


والدین به خاطر داشته باشید که تنها آنها نیستند که با چنین کودکانی برخورد می‌کنند ، تعداد این کودکان بسیار زیاد است و درمان آنها بی تردید امکان پذیر می‌باشد.


منبع خبر:سلامت نيوز


[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:38 AM | |

شيوه زندگي يکي از مهم‌ترين عوامل موفقيت است


شيوه زندگي يکي از مهم‌ترين عوامل موفقيت است

زندگي ايده‌آل:آيا تا به حال در شرايطي بوده‌ايد که به خودتان بگوييد «من هرچه قدر تلاش کنم باز هم موفق نخواهم شد؟» وقتي هميشه با وجود تلاش فراوان شکست بخوريد؛ يعني يک جاي کارتان از ريشه خراب است. يکي از اين «جا‌هاي کار» قوه خلاقيت است! اگر در هر کاري هيچ خلاقيتي از خود نشان ندهيد در آن کار موفق نخواهيد


در وبلاگ "زنگوله" آمده است: هر عنواني که داشته باشيد در کارتان به خلاقيت نياز داريد، پس منتظر معجزه نباشيد و از همين حالا دوران خلاقيت و موفقيت در زندگي تان را شروع کنيد.


شما به کار خود علاقه نداريد؛ اين مشکل را خيلي از افراد دارند. هميشه دوست داشته‌ايد طراح اتومبيل شويد، اما چشم بهم زده‌ايد و مي‌بينيد آنچه داريد فوق ليسانس مهندسي نساجي است و نزديک سي سال سن!


خوب در اين شرايط نمي‌شود انتظار داشت شما صبح به صبح با ايده‌هاي نابي در رابطه با نساجي از خواب برخيزيد و با شوق و ذوق سرکار رويد. هيچ کس به خوبي خودتان نمي‌تواند براي آينده تصميم‌گيري کند، اما در اين حد بگويم که يا بايد سراغ طراحي اتومبيل برويد يا بايد به نساجي علاقه‌مند شويد. اديسون مي‌گويد: «من حتي يک روز هم در زندگي‌ام کار نکردم، آن‌ها همه تفريح بود.»


شما امور مهم از غير مهم را به خوبي تشخيص نمي‌دهيد. مشغول بودن به معني مفيد بودن نيست. اينکه شما از شش صبح تا نه شب سر کار هستيد تضميني براي موفقيت شما نيست. موقعي انتظار نتيجه خوب داشته باشيد که واقعا کار کنيد. حتي اگر يک ساعت کار مفيد انجام دهيد نتيجه آن را خواهيد ديد، اما صرفا سر کار رفتن نتيجه خوب به همراه نخواهد داشت.


اديسون مي‌گويد:«مشغول بودن هميشه به معني مفيد بودن نيست، کار واقعي وقتي مشخص مي‌شود که نتيجه خوبي بدهد و براي گرفتن نتيجه خوب چيزهايي از قبيل برنامه‌ريزي، هماهنگي، ذکاوت، شجاعت و… لازم است. با تظاهر کردن چيزي درست نمي‌شود.»


شما خيلي زود دلسرد مي‌شويد. امروز با شوق و ذوق راجع به ايده جديدتان با همه بحث مي‌کنيد و فردا به همه مي‌گوييد« ايده مسخره‌اي بود فايده نداشت، يه فکر ديگه کردم….» در اين حالت يا راه درست فکر کردن و تصميم گرفتن را بلد نيستيد يا زود دلسرد مي‌شويد. به جاي اينکه هر روز يک ايده جديد بدهيد ماهي يک ايده را عملي کنيد. از ميان فکر‌هايتان بهترين را انتخاب کنيد و روي آن وقت بگذاريد و با پشتکار جلو برويد.


شما اشتباهات خود را زود فراموش مي‌کنيد. همه ما اشتباه مي‌کنيم، هيچ شک و ايرادي هم به اين وارد نيست و اين کاملا طبيعت انسان است. اما اينکه هر دفعه اشتباه قبليتان را از ياد ببريد و دوباره آن را تکرار کنيد به هيچ وجه قابل قبول نيست. وقتي اشتباهي مي‌کنيد به خود بگوييد اين برايم درس خوبي شد که ديگر هرگز اين اشتباه را تکرار نکنم و اين را به خاطر بسپاريد.


شما به کار کردن عادت نداريد. اگر هميشه عادت داشته‌ايد از نه صبح تا پنج عصر بنشينيد پشت ميز و امضا يا مهر بزنيد انتظار نداشته باشيد در کار جديد تان خلاقيت فوق العاده‌اي داشته باشيد. يک شبه هيچ چيز عوض نخواهد شد، پس فقط به کاري که مي‌کنيد ايمان داشته باشيد و با پشتکار و صبر جلو برويد. «صبر و شکيبايي کليد موفقيت است فقط بايد به آن ايمان داشته باشيد.» (اديسون)


شما وقفه زيادي بين کار‌ها مي‌اندازيد. اصلا و ابدا مشکلي با يک استراحت و تفريح به موقع نيست، اما بايد هميشه به ياد داشته باشيد چه موقع هر چيزي کافي است و براي انجام دادن آنچه به نفع تان است اراده داشته باشيد.


شما شيوه زندگي نا سالمي‌داريد. باور بکنيد يا نه «شيوه زندگي» يکي از مهمترين عوامل موفقيت شماست. پس به زندگي‌تان نظم و ترتيب دهيد و آن را درست مديريت کنيد.

مبع:مجله زندگی ایده آل

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:37 AM | |

صميميت

صميميت شاهراه موفقيت است

زندگي ايده‌آل:يك رهبر خوب بيش از آنچه که از خود بگويد از ديگران مي‌گويد.


به گزارش  وبلاگ "آيين خوشبختي  آمده است: يك رهبر خوب هميشه شادي‌هايش را با ديگران و غم آن‌ها را با خود قسمت مي‌كند.


يك رهبر خوب بيشتر از آنكه بخواهد ديگران براي وي كار كنند، مشتاق است تا براي ديگران كار كند.


يك رهبر خوب بيشتر از آنكه خود را باور دارد ديگران را باور مي‌کند.


يك رهبر خوب بيشتر از خود به ديگران مي‌انديشد.


يك رهبر خوب بيشتر از راحتي خود به راحتي ديگران مي‌انديشد.


يك رهبر خوب بيشتر از پيروزي خود به پيروزي ديگران مي‌انديشد.


يك رهبر خوب بيش از منافع خود به منافع ديگران مي‌انديشد.


يك رييس نمونه موفقيت ديگران را موفقيت خود مي‌داند.


يك رييس نمونه پيشرفت کارمندانش را پيشرفت خود مي‌داند.


بزرگترين رمز موفقيت آن است که بدانيم مي‌توانيم. ظرف موفقيت انسان در روحيات او نهفته است. از صفات بارز افراد موفق داشتن هدف است.


طاعوني خطرناك‌تر از تفكر منفي براي انسان وجود ندارد. تفكر منفي به مانند موريانه‌ها پايه‌هاي زندگي را نابود مي‌کند. تفكر مثبت آهن‌ربايي ‌است كه همه خوبي‌ها را به خود جذب مي‌كند.


راستگويي به اعتبار و اعتبار و ثروت شما مي‌افزايد. صميميت شاهراه موفقيت است.

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:36 AM | |

چه كار كنيم بچه های لوس و نونور نداشته باشيم؟


چه كار كنيم بچه های لوس و نونور نداشته باشيم؟

زندگي ايده‌آل:خوشبختانه باید گفت که هیچ کودکی لوس متولد نمی شود. ولی از همان ابتدا شیوه برخورد والدین به طور ناخودآگاه می تواند باعث بروز این خلق و خوی ناخواسته شود.


شاید نرمی و لطافت بیش از اندازه والدین در برخورد کودک چنین تاثیری دارد. به طور طبیعی کودکان معصوم هستند و به گونه ای با نمک رفتار می کنند و قلب والدین و اطرافیان را نسبت به خود رئوف کرده و باعث می شوند که والدین برای آنها هر کاری انجام دهند. اما لوس کردن کودکان باعث می شود که آنهمه جذابیت و گیرایی یکباره نابود شود.


به گزارش سلامت نیوز،  از جمله علامت های رفتاری کودکان لوس عبارتند از:


1-    برای رسیدن به خواسته شان متوسل به گریه و فریاد می شوند.


2-    خود را روی زمین انداخته و بلند نمی شوند.


3-    این کودکان اغلب بدخلق بوده و حتی در زمان تنبیه نیز والدین را می زنند.


4-    زمانی که از آنها سوال می کنید ، توجه نمی کنند.


5-    آنها نسبت به شما و سایر بزرگترها بی ادب و گستاخ هستند.


6-    آنها از بازی کردن و برقراری ارتباط با کودکان دیگر اجتناب می کنند و حاضر نیستند که اسباب بازی خود را به دوستشان بدهند.


7-    اغلب خودنمایی می کنند و نسبت به همسالان خود برتری جویی کرده، می خواهند در مرکز توجه باشند.


8-    هر آنچه دیگری دارد را می خواهند و زمانی که آن را بدست می آورند ، تقاضای چیز جدیدتری می کنند.


9-    اغلب شلخته هستند و حتی علی رقم خواهش والدین از این کار اجتناب نمی کنند.


10-    از رفتن به بستر خواب اجتناب می کنند.


 


شیوه مقابله با کودکان لوس


1-    در مقابل رفتار خوب به آنها جایزه دهید و در مقابل رفتار بد ، آنها را تنبیه کنید.


2-    اگر برای درخواست چیزی شروع به داد و فریاد کردند، به آنها ندهید و آنچه دوست می دارند را نیز از آنها بگیرید.


3-    اگر از روی زمین بلند نشدند آنها را بلند کرده و به داخل اتاقشان ببرید تا زمانی که آرام شوند و عذر خواهی کنند.


4-    اگر آنچه را از آنها خواسته اید بدون پاسخ بگذارند سریعا آنها را تنبیه کنید.مثلا به گوشه ای برده و تا عذر خواهی نکرده اند به آنها اجازه حرکت ندهید.


5-    اگر حاضر نشدند اسباب بازی خود را با دیگری شریک شوند، اسباب بازی را از آنها بگیرید.


6-    هر آنچه را می خواهند برای آنها نخرید، تا از روی استحقاق و شایستگی بدست آورند.


7-    اگر اتاق خود را به هم می ریزند به آنها اجازه خروج ندهید تا زمانی که اتاق را کاملا مرتب کنند.


8-    ساعت خواب را به آنها تحمیل کنید و بر سرحرف خود بایستید و مقاومت کنید.


9-    در مقابل کارهای درستی که انجام می دهند آنها را تشویق کنید.


منبع:سلامت نيوز

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:34 AM | |

:: مطالب اخیر



ارتباط با مدیریت ...
* نام و نام خانوادگی :
* آدرس ایمیل:
موضوع پیام:
*پیام: