
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو
بانام:روانشناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران - سخن بزرگان در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو
باید معنا ، چیستی و چرایی امور را درک کنی تا بتوانی عبور کنی و جلو بروی وگرنه ، اگر هوشیار و پر از ظرافت و فهمیدگی نباشی ، ساده ترین موضوعات برایت پیچیده ، لاینحل ، آزار دهنده و دیگرگون خواهد بود ...
وقتی پر از سوال باشی می توانی مفید باشی ، می توانی سازنده باشی ، می توانی دوست بداری و دوست داشته شوی . می توانی پر تلاش باشی و راه حل بیابی ، می توانی از میان کوله باری از رنج ها ، موانع و محدودیتها راهی برای عبور پیدا کنی .. می توانی روشن ببینی و از خودت ، تغییراتت ، سختی هایت و اشتباهاتت نهراسی ، درس بگیری و پیش بروی ... می توانی بفهمی که تو هم انسانی هستی همچون بقیه که با آزمون و خطا بزرگ می شوی ،..
با سوال کردن و کنکاش و جستجو ، می آموزی که انسانها با هم برابرند و هیچ کس به هر دلیلی مجاز به برتری جویی و سلطه گری نیست ... یاد خواهی گرفت که همانگونه که تو با تجربیات و گذشتن و آموختن از خطاها و اشتباهاتت رشد می کنی ، دیگران هم اینگونه اند ... خواهی آموخت که همانگونه که هیچ کس بر تو برتری و ترجیح ندارد ، تو نیز حق خود برتربینی نداری ...
آن وقت است که تلاش می کنی با این باور، خویشتن ، خانواده ، محیط و جامعه ای بسازی پویا و متحول ... و در این راه ناهموار و پر افت و خیز ، هیچگاه نقش خودت را کوچک ، ضعیف ، ناچیز و ناتوان نخواهی دید ... بلکه با تکیه بر بزرگی وجود، همیشه تاثیر گذار و نافذ خواهی بود ...
آزمون ها و پرسشنامه های روانشناختی![]()
اخبار روانشناسی ، روانپزشکی و مشاوره![]()
مجلات تخصصی و سایت های روانشناسی![]()
(مقالات متخصصین(انگلیسی![]()
(مقالات متخصصین(فارسی![]()
معرفی اختلالات روانی_رفتاری![]()
روان شناسان مشهور Key people![]()
اساتید محترم cv![]()
پایان نامه ها![]()
روانشناسی کودک![]()
خانواده![]()
ویژه دانش آموزان![]()
اخبار آ.پ و هسته مشاوره![]()
نکته های زندگی![]()
سخن بزرگان![]()
حدیث روانشناسی![]()
مناجات با خالق هستی![]()
نغمه های جان![]()
معرفی کتاب![]()
مناسبت ها![]()
کلیپ![]()
بدون شرح![]()
بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:57 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:40 PM
|
|
من در میان موجودات از گاو خیلی میترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
( ابن سینا)
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد.
(نارسیس)
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف میشوی و مهمتر آنکه خوک از این کار لذت میبرد.
(جورج برنارد شاو)
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور میکند.
(مونتسکیو)
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.
(انیشتین )
بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی......
(نلسون ماندلا )
یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند.
(آلبرت انیشتین)
روان نژندها توی آسمان، قصرها میسازند. روانپریشها توی آنها زندگی میکنند. روانپزشکها میروند اجارهها را میگیرند.
جملۀ «نگران نباش، درستاش میکنیم.»، از مقدسترین عباراتِ دنیاست. فکر میکنم کسانی که روزی این جمله را از کسی میشنوند، جزء آدمهای خوششانس دنیا به حساب میآیند. «نگران نباش، درستاش میکنیم.»
خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنهای ایستادهاید تا خود را وزن کنید، در حالی که شکمتان را تو دادهاید.
(چارلز استیون هامبی )
بچهدار شدن تصمیم خطیریست. با این تصمیم میگذارید که قلبتان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تنتان به سر برد.
(الیزابت استون )
میشود از امشب قانون تازهای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیشتر از نیاز، مهربان باشیم.
(جی.ام. بری )
شاید چشمهای ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشکهایمان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفافتری ببینیم.
(الکس تان )
دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند
(انتوان چخوف )
بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست .
(آلبر کامو )
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانهاش خراب میشود و هر کسی بخواهد خانهاش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.
(پروفسور حسابی )
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است
(ویل دورانت)
مردم دو دستهاند، یا گول میخورند یا گلوله...
از دفتر خاطرات یک دیکتاتور
هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد .
( ارد بزرگ )
من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان
(افلاطون )
وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی
از کنار همین آدمها رد میشی
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:41 PM
|
|
هدر دادن زمان، خودكشي حقيقي است.
((يونگ))
فرهنگ، رودخانه اي به قدمت تاريخ است.
((يونگ))
تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم آن را تغيير دهيم.
((كارل يونگ))
هر چيزي كه ما را خشمگين مي سازد،
مي تواند ما را به خودآگاهي و شناخت بهتر خودمان هدايت كند.
((كارل يونگ))
كسي كه به ظاهر و بيرون مي نگرد،
در خواب است و آن كه درون را مي نگرد، آگاه و بيدار است.
((كارل يونگ))
رسيدن به آگاهي، بدون زجر نمي باشد.((كارل يونگ))
آنچه ما را از ديگران برآشفته مي كند،
راهنمايي است كه مي توانيم با كمك آن، خودمان را درك كنيم.
((كارل يونگ))
هر گونه ستمگري كه مرتكب شويم يا حتي در انديشه ي آن باشيم،
روزي، تلافي آن را از روان ما باز پس خواهد گرفت،
بي آنكه خود را درگير كاهش مجازات يا بخشودن ما كند.
((يونگ))
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:31 PM
|
|
سخن بزرگان:
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد. «نارسیس»
------------------------------
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی است.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش را بزن ...
خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق درهها پرت کند .
------------------------------
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، دری دیگر باز میشود
ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم.
«هلن کلر»
----------------------------------
برای پختهشدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید.
------------------------------
همیشه بهترین راه را برای پیمودن میبینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم.
«پائولو کوئلیو»
----------------------------------
اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را
غافلگیر کند، درست مانند آغاز.
-------------------------------
هیچکس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد؛
و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.
--------------------------
بمانيم تا کاری کنیم، نه اين كه کاری کنیم تا بمانیم.
«دکتر شریعتی»
---------------------------------
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد بهزودی موفق میشود، ولی او میخواهد خوشبختتر از دیگران باشد و این مشکل است
. زیرا او دیگران را خوشبختتر از آنچه هستند تصور ميكند
-------------
تاریخ یک ماشین خودکار و بیراننده نیست و بهتنهایی استقلال ندارد، بلکه تاریخ
همان خواهد شد که ما میخواهیم.
«ژان پل سارتر»
------------------------
بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آنها تعریف کردید خجل شوند، و اگر بد گفتید، سکوت کنند.
«جبران خلیلجبران»
---------------------------------
مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست، هزینه است!!!!
-----------------------------
در زندگی از تصور مصیبتهای بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند.
-------------------------
سادهترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی
باشی که دیگران میخواهند
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 4:3 PM
|
|
سخني از ناپلئون
هرگز اشتباه نکن ....
اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن
اگر تکرار کردي ... اعتراف نکن
اگر اعتراف کردي ... التماس نکن
اگر التماس کردي ... ديگر زندگي نکن
اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشهاي را بالا ببري
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست...عشق اينست که من چترم را روي دلدار بگيرم واو نبيند....نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد
انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست. تا ابد دور خودتان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهيد
گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم نه لبخندمي زنيم نه شکايت مي کنيم فقط احمقانه سکوت مي کنيم
بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا
خوشبختي مثل يك توپ است وقتي در حركت است به دنبالش مي دويم و وقتي ايستاده است به آن لگد مي زنيم
عشق مثل آبي است درون دستت كه اگر از آن غافل شوي جز خاطره چيزي برايت باقي نمي ماند
هميشه در شيرين ترين لحظات زندگي در انتظار تلخي باش که غم و شادي با هم است مانند مرگ و زندگي ...........با همه مهربان بودن و بخشنده بودن است که جاودانه است
آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند
پروانه اغلب فراموش مي کند که روزي کرم بوده است
مهرباني را درنقاشي کودکي ديدم که خورشيد را سياه کشيده بود که پدرش زير نورخورشيد نسوزد
در کوهپايه هاي عشق دستت را به کسي نده تا از ان نترسي که در ارتفاعات دستت را رها کند
سخني از کنفوسيوس: مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نيست و مرد کوچک تکبر دارد ولي وقار ندارد
بدبختي اين حسن را دارد که دوستان حقيقي را به ما مي شناساند...سخني از بالزاک
هميشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اينکه آنها سزاوار بخشش اند بلکه تو سزاوار آرامش هستي سخني اززرتشت
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 12:25 PM
|
|
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 4:52 PM
|
|
خوشبختي ما در سه جمله است:
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
دکتر علی شریعتی
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:27 PM
|
|
انسان از آزادی مطلق وحشت دارد
چون می خواهد در دام مسولیت
که لازمه آزادی است نیفتد
ولی اگر خود را تابع حکم فرد یا گروه و یا
دستورهای دینی و آیینی بداند
مسولیتها را بر عهده آنها انداخته
و خود را از مسولیت ها و جواب گویی
به مسائل مختلف رها میسازد
چون اگر انسان آزادی مطلق داشته باشد
نسبت به هر کاری احساس مسولیت میکند
و خود را نسبت به آن پاسخگو میداند
نیاز دیگر انسان این است که
احساس کند به جایی تعلق دارد
اریش فروم
روانکاو و فیلسوف

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:34 AM
|
|
ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و ...
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 12:25 PM
|
|
آن كسان كه فروتن باشند،
و تواضع را، و خاكسارى را، پيشه خويش دارند، زندهاند، و پُر فروغ، و نمىميرند، و نه تاريك مىشوند.
و اين را در حالى مىگفت، كه با چُوبَكى، خاكسترها را به كنار مىزد،
و مىديدم كه زغالها آتشند، و روشن، و چه گرم!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:37 AM
|
|
پدرم او را گفت: از اينكه مىبينم به جان يك يكِ موهاى سپيد خود افتادهاى، و آنهمه را سياه مىكنى، چنين مىانگارم كه امروز كسى را نيافتهاى، تا كه آن را سياه كنى!
و او به تبسم گفت: عمارتِ تن نيز به تعمير حاجتمند است!
و پدرم گفت: به شرط آنكه در گذار سيل نباشد.
و همينطور كه با دستش به شانهاش مىزد، گفت: موى سفيد، گرده صبح قيامت است.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:36 AM
|
|
از عمر، به خزانش رسيده بود،
و همه چيزش را از دست دادهبود
و بسانِ ماه، كه در روزهاى آخرينِ ماه، از دست داده باشد، آنچه را از نور، كه به عاريت از خورشيد ستانده است،
و كهولت، نيز به زمينش نشانيده بود،
گلايهوار پدرم را گفت: هيچم توان نيست، و كارى نمىتوانم كرد، و از پا فتادهام!
پدرم او را گفت: خوشا به احوالت، كه بيمِ از پا فِتادن را ندارى!
و مرا گفت: خاكسارى و تواضع همين ثمر را دارد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:35 AM
|
|
مىآمد،
و سوارش كودكى، اما به خواب!
و مىرفت، هر كجا كه بخواهد!
پدرم گفت: دلى كه غافل باشد، و نه در ياد خداوند، او هم خوابيدهاى است، و مىرود به همانجا كه مَركب تن خواهد.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:35 AM
|
|
پدرم مىگفت: فرصتها از دست مىشوند، و نمىتوان بازِشان به چنگ آورد!
و به نسيمى اشارت رفت، كه در حال مىوزيد، و با خود شميم خوش گلها را داشت،
و گفت: نسيم عمر مىوزد، و فرصتها را به غارت مىبرد، و مگر مىتوان بازشان يافت.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:9 PM
|
|
ميان جمع، و به جدل مشغول،
و اين را، از پختگى خويش مىانگاشتم!
وقتى كه به خانه باز مىآمدم، ديدم كودكانى چند، پرتابِ سنگ مىكنند، به سمت شاخهاى، از يك درخت، كه بر ديوار خانهاى افتاده، و بر كوچهاى سايه مىافكند!
اما، ميوهاى نمىفِتاد،
زيرا كه تمامى كال بودند و نارس!
خواستم بدانم كه حكم شريعت چيست؟
همينكه پدرم را ديدم، پرسيدم: اگر شاخهاى از يك درخت، از حدود و حريم خانهاى خارج شود، و بر ديوار كوچهاى افتد، رهگذران را چه حكم باشد، مىتوانند از ثمرهاى آن بهرهاى برند؟
گفت: مانعى نيست،
و پرسيد: اين سئوال از چه بود؟!
و ماجرا را گفتم،
گفت: چه خوب بود به آن كودكان مىگفتى ميوهها هنوز كالند،
و تا كالند، خامند، و همين است، كه به زير بار سنگها هر چند درشت و محكم باشند، نمىروند، و هماره با سنگها به جدل مىباشند.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:7 PM
|
|
سر به گريبان داشت، و در انديشه!
در پاسخ پدرم، كه به چه مىانديشد گفت: به خود، به اينكه چگونه مىتوانم از خود گذشت!
و به گمانش كه به زور عقل مىتوانست!
پدرم گفت: به زور و زر ميسر نيست اين كار!
مگر بالا رود، دست، و تازيانه عشق!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:6 PM
|
|
جز عارفانه نمىگفت،
و من شيداى وى بودم، و شيفتهاش،
و نه حتى دمى، بى خيالش،
عاقبت پدرم لب را گشود!
وتازه دانستم، كه او شيادى است بى بخت، و من نيز باختهام!
آرى، او از سبوى معرفت، چيزى نوش ننموده بود،
و تنها لاف آن مىزد!
اين را، وقتى يافتم، كه براى پدرم از وصف، و سجاياى وى مىگفتم،
و پدرم كه بى اعتنا مىشنيد، به دنبال سخنم به كنايت گفت: زمينهاى شور، و شورهزارها، تنها لافِ آب را مىزنند!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:6 PM
|
|
به اصرار، پدرم را مىگفت: روزى كه دنيا به تو پشت مىكرد، فروتن بودى، و اين، نه چندان هنر!
و شگفت اينجاست، كه امروز، كه دنيا به تمامى بر تو اقبال نموده است، نيز بر همان شيوهاى، و همان رفتار!
اين را، از كجا آموختى؟
از كدام مكتب؟!
پدرم گفت: از مكتب سايهها!
كه سايهها افتادهاند،
و افتادگى را هميشه پيشه خويش دارند،
چه بر آبادى افتند، و چه بر خرابهها!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:6 PM
|
|
روزى از مَحَلَّتِ كوزهگران مىگذشتيم،
يكى به راه پدرم سبز شد،
و از خود گفت، و از پريشىها، و بى سامانى فرداى كهولت، و پيرى خويش،
و مىگفت: كسى ندارد، و نه كارى، و دلش آشوب و آشفته است، كه فردا، چه بازى كند روزگار!
و اينكه: اگر بى سر و سامان باشد، چه خواهد شد؟!
پدرم او را به تبسم گفت: از اين انديشه فارغ باش!
كه آنكه سرداد، سامان نيز خواهد داد.
و دلش آرام شد.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:5 PM
|
|
بر سبزههاى كنار جويى نشسته بود، و با خود مىگفت: بى حاصل بود! بى حاصل بود!
او را گفتم: از چه مىگوييد؟!
گفت: از اين جوى، آبى گذشت، و از خود سبزهها برجاگذاشت،
اما، عمرى از ما گذشت، و همچنان خشكيم، و نه سبز، و بى هيچ سبزى!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:5 PM
|
|
پدرم، هيچگاه خارها را خوار نمىانگاشت!
و مىگفت: اينها! قانعانِ دشتند.
و من معناى اين سخن را ندانستم!
تا آنكه روزى به رسم عادت، با بچههاى همسال، آتش بازى مىنموديم،
ديدم كه هيزمهاى درشت، و بزرگ، به آتشهاى كم قانع نمىشدند، و آتشهاى كم، آنان را روشن نمىساخت،
اما خارها، كافى بود، كمترين حرارت و يا كوچكترين آتشى به دست آرند، چه قانع بودند و با همان آتش اندك چه برمىافروختند!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:4 PM
|
|
عبوسِ عبوس بود!
پدرم او را گفت: چه اتفاق افتاده است؟!
و او گفت: آسايش را نمىدانم كه چيست؟!
به مثل شنيدهاى كه مىگويند: فلان، با دانهاى از انگور شيرين، و با دانهاى غوره ترش مىشود!
پدرم گفت: مادرم را خداى بيامرزاد، اين را، بسيار مىگفت!
و او گفت: واين حكايت من است!
پدرم گفت: و ما نيز در اين مصيبتيم،
و خواهيم بود، تا وقتى كه كوچكيم، و در رشد و تعالى خويش نكوشيم!
آنسوىتر بچهها آتشى افروخته بودند، و دامن دامن خار به درون آن مىريختند، و شعلهور مىشد!
پدرم گفت: آن آتش، كم است، و اندك، و ناچيز، و كوچك، اين است كه با كمى خار، شعلهاش بالا مىگيرد، و اگر از آن، كمى كاسته شود، به پايين مىرود!
اما، خورشيد كه دريايى از آتش است، برايش چه تفاوت، كه صحرايى از خار بر آن بيفزايى، يا بكاهى!
نه كم مىشود، و نه زياد!
و آن مرد گفت: آرى همين است، كوچكيم،
آنهم، آنچنان، كه گويى كودكيم!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:4 PM
|
|
پدرم را گفتم: زخم زبان آدميان، آدمى را زبون مىسازد،
اما، در شگفتم كه چرا براى پارهاى چنين نباشد!
و از هيچ ملامتى، هيچ ملالتى نمىيابند!
و او، همانند كسى كه روزى، چيزى را از دست داده باشد، آهش برآمد، و گفت: خاصيت نخست عشق، آنست، كه آدمى را بيباك مىكند!
اما بيش از اين نگفت، گويى به زمينى مىمانِستم شور، و نمىخواست دانههاش را باطل كند!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:3 PM
|
|
بر بالين سَرِ وى،
و به حِرز و دعا مشغول،
اما، او بر تنها گليم خانهاش آرام، آرميده بود،
و مىرفت، كه براى اولين بار، آخرين سفر خود را بيآغازد!
و رفت، و چه راحت!
بى هيچ فغان و اندوه!
او را بر تابوتى سوار كردند، و با چه جاه و جلالى كه مىبردند!
وقتى كه بر سنگ غسالخانه بود، و بر او آب مىپاشيدند، پدرم را گفتم: چرا آب؟
و او گفت: مگر نه آنكه بر پشت پاى مسافران آب مىريزند!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:3 PM
|
|
او مىگفت: در اين روزهاى سخت پيرى، كه خزان عمرِ بى حاصل است، و برگريزان حواس، و هر روز چيزى را از دست مىدهم، وقتى به گذشتههاى دورِ دور مىانديشم، احساس باختن دارم!
پدرم ايشان را به تسكين گفت: تا آنجا كه به ياد دارم، مردمان، به تمامى حسرت شما را داشتند،
و شما، روزى از آموختن سرنتافتى،
همواره پاىِ تخته تعليم بودى،
و كودكان را به دانش و علم رهنمون!
و او آهى برآورد، و گفت: كاش نخست دكان خود را، و خوديتها را تخته مىنمودم!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:56 PM
|
|
سوزَش تمام بود، و مىگفت: بار خداوندا!
خاك، آفريده ما نيست،
و ما، از آن، مىسازيم،
خم را، سبو را، خشت را، پيمانه را،
بى آنكه بخواهد، و تمنا دارد!
ما نيز خاكيم، و خاكسار تو، و هم آفريدهات،
و تو را با چشمى پر از اميد، و با دستى پر از نياز، مىخواهيم، و مىخوانيم كه ما را به حالِ خود وامگذارى، و از ما نيز بسازى خمى را، يا كه سبويى،
باشد كه خود برداريم، شرابى از معرفتت!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:56 PM
|
|
و حيف بود،
زيرا كه پاك بود، و زلال،
اين بود كه نشستم، و با حوصلهاى تمام، تمام خاشاك، و خسها را، از آب گرفتم، و همزمان، يكريز با خواهرم كه كوچك بود، و تازه به حرف آمده، حرفها مىگفتم!
پدرم، كه در سايه ديوار، به ديوار پشت داده بود، و تكلمهاى بسيار مرا مىشنيد، و هم به ستوه آمده بود، گفت: جان من! خموشى به دريا مىماند، و گوهر خيز!
و سخنها، و حرفهاى زائد، و بى معنى، به سانِ خار و خس!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:55 PM
|
|
من كه حتى خَراشى هم بر آن نمىديدم،
بيچاره آن كودك مىرفته است، و پايَش را بى آنكه بخواهد، به عصاى آن پير خورده بود، و او چه فريادها كه مىكرد!
و اگر كسى نمىدانست، و تنها آن فريادها را مىشنيد، مىگفت: دودمانش دود شده است! و همه چيزش از دسترفتهاست!
و من، با ديدن آن ماجرا، خاطرم مشغول بود،
از اينكه: چگونه مىشود، كه پيران، حرصى بيش دارند!
كه پدرم گفت: به گمان تو، ريشههاى يك نخل كهنسال بيش است، يا ريشههاى يك نخل جوان؟!
پاسخش را هيچ نگفتم،
زيرا دانستم، او مرا پاسخ گفته است،
پاسخ همان شبههاى كه در خاطرم بود!
آرى، آن پدرِ سينه صاف، خاطرم را خوانده بود!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:55 PM
|
|
ديدنى بود!
از اين سو زنجير و قفل مىآويخت،
و از ديگر سوى، سنگهايى درشت، بر پشت آن مىنهاد!
تا مباد هيچكس به گلزارش پايى نهد!
بيچاره از تاراج خزان غافل بود!
پدرم وقتى كه به آنجا مىرسيد، مىايستاد،
و چه وجدى مىيافت از بوى خوش گلها!
همان روزى كه آن مرد حريص، درب شكسته گلزار خويش را آنچنان مىبست، پدرم گفت: آفرين بر سخاوت گلها!
مىدانند كوتاهى دستان ما را،
و اينكه نمىتوانيم، به حضورشان باريابيم، تا كه از نزديك ما را عطاها بخشند،
اما بوى خويش را حوالت مىكنند!
وقتى كه به راه افتاديم، پدرم را گفتم: حريصان مال دنيا چرا اينهمه كجرفتارند؟!
مگر نه آنكه، همه چيز دارند؟!
گفت: پيچ و خموار رفتن در طينت مار است، گو كه بر گنجها نشيند!
و اينكه گفتى: همه چيز دارند، به خطا گفتى!
آنها يك چيز را ندارند، و آن، باطنى جمع، و دلى آسوده!
مگر با جمع مال، دل را نيز مىتوان جمع داشت؟!
هرگز!
آنسان كه خار خار حرص نتوانست، فلس را از طينت ماهيان به دور سازد!
گفتم: سير نمىشوند آيا؟
گفت: به چاه مىمانند،
كه هيچگاه از آب سيرى ندارد.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:54 PM
|
|
مىگفت: از اين راه نمىآيم!
گفتم: پدر! شايد او را نبينيم،
تازه، زبان خوشِ تو، دهان آن خصم بدكردار را خواهد بست،
درست مثل افسونى كه بر مار خوانند!
و او گفت: هيچ افسون، چون نديدن، نيست روى مار را.
گفتم: او را موعظت كن شايد به راه آيد!
كه پخته گويى، كار خامان را، تواند ساخت، آنچنانكه گرمى آتش، زبان خار را كوتاه مىدارد!
گفت: راستى، و راست رفتن، براى مار، به سنگ راه مىماند،
و كجرفتارى چونان بال و پر!
و پدرم راست مىگفت!
عذابش فزون باد! ستم بر ستم مىنمود!
و ستمديدگان، از دست كردار وى، چونان سپندِ بر آتش، به فرياد بودند!
اما پدرم مىگفت: ظلم به ظلمت شب مىماند، كه هر چه بيشتر شود، و پيشتر رود، به صبح و روشنايى نزديكتر است!
و روزى در پاسخ يكىشان كه سخت به تنگ آمده بود، و مىگفت: چه دراز است عمر ظالمان، گفت: چنين نخواهد بود!
بلكه آدميان شرور به شَرَر مىمانند،
و حيات شَرَر، بس كوتاه!
بسان برقى است، كه به جان ابرهاى آسمان مىافتد،
چه زود طومار حياتش طى مىشود!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:54 PM
|
|
در سكوت شب، پدرم را گفتم: از سكوت، با من بگو
و از فضيلتهايش،
و اينكه چرا پارهاى پر سخناند، و لاف زن، و گزافه گوى!
و همچنانكه مىگفتم، فتيله فانوس را كوتاه مىكردم، و پايين مىكشيدم!
و او گفت: از چه فتيله را كوتاه مىكنى؟!
و من، سر را به آسمان بردم،
يعنى كه آسمان مهتابى است!
و او همچنانكه سر را به آسمان داشت، گفت: فرزندم! آدمى به فانوس همانند است، و زبانش نيز به فتيلهاى!
و اين فتيله نيز كوتاه نخواهد شد، جز آنكه آسمان دل، مهتاب باشد، و روشن!
و من مىدانستم، كه پرگويان چه تاريك دلاند!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:53 PM
|
|
هميشه خود مىگفت: ميوهها، تا خاماند نبايد چيد!
اما، آنروز، چيد!
و به دستِ دوست من داد، و رفت!
و ما نيز برفتيم!
دوستم چشمش به ميوه بود، و مرا پرسيد: پدرت، چه منظور داشت؟!
چرا اين ميوه كال را چيد؟! اين كار طفلان است كه در اين فصل، ميوهها را مىچينند، و گمانشان آنست كه به ميوهاى دست يافتهاند؟!
گفتم: نپرس كه حيرانم، و نمىدانم!
در ميان راه، ديديم دو دختر بچهاى، كه يكىشان ديگرى را مىگفت: تو مىخواهى چكاره شوى؟!
و ما بخنديديم!
كمى پيشتر رفتيم، و من دوستم را گفتم: راستى، تو مىخواهى، در اين دنيا چكاره باشى؟!
و او گفت: من بر آنم كه در اين دنيا، قدرت را، شهرت را، و ثروت را، به تمام به چنگ آرم!
و من با شگفتى، گفتم: راستى! پدرم كيست؟
كاش مىتوانستم، او را، آنسان كه هست بشناسم!
و او شگفتش تمامتر، و گفت: منظور؟!
گفتم: او با يك نگاه تو را شناخت، كه در سر چه هوسها دارى!
محضِ همين بود كه ميوهاى نارس، و خام چيد، و به دست تو داد،
يعنى كه اين ثمرهاى دنيوى كه تو به دنبال آن هستى، تمامى خام است، و تنها، كام خود را با آنهمه تلخ مىدارى،
پدرم خواست بگويد، اگر چه در ظاهر بزرگ مىنمايى، اما كارت، و فكرت بسان يك طفل است،
درست مثل خود، كه كارى طفل گونه كرد، و اين ميوه را چيد!
او مىخواست بگويد: اين ميوهها، اين ثمرها، كه در سر دارى، تنها با تابش آفتاب قيامت است كه شيرين مىشود، نه با تابش آفتاب كم جان دنيا...
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:53 PM
|
|
آن شب كه از مسجد، باز مىآمديم، بازش ديديم،
همان جوانك هوسباز، كه جز هوس، چيزى نتواند فهميد،
پدرم او را صدا كرد، و آمد،
و مرا گفت: به كنارى روم، و رفتم،
و مىشنيدم كه او را به نصيحت مىگفت: راه دورى پيش دارى!
و چونان ارباب هوس سستى مكن!
كه عمر گرانبار خويش را، بسانِ جَرس، صرف پوچ گويى، نبايد نمود!
و لوح دل را، تخته مشق هوس، نبايد كرد!
تو مىتوانى بر بى سايهگان سايه باشى،
هماى وجود خويش، اسير كمترها مكن!
كه به قفس مانندترند!
مىدانى در اين خراب آباد دنيا به چه مىمانى؟!
به يك عنكبوت، كه از تار و پود زندگانى خويش، تنها و تنها، دام مگسى ساخته است!
زَهِى خسارت!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:52 PM
|
|
به تعارف نمىگفت،
راستى كه زيبا بود،
به قسمتى خيره شد، و گفت: اينها! چه باشد؟!
گفتم: درياى نقاشى من نيز بى حباب نمىتواند بود!
گفت: بيچاره!
و رفت!
و ديگر او را نديدم تا به وقت نماز،
وقتى كه مىرفت تا به سجاده نشيند، مرا ديد،
نگران بودم!
گفت: نگرانى چرا؟!
گفتم: چرا نباشم، مگر نه آنكه بيچارهام؟!
به تبسم گفت: فرزندم! خطابم با تو نبود!
با آن حباب بودم، كه بر درياى نقش خويش كشيده بودى،
تو آن را بيچاره نمىدانى؟!
حباب را مىگويم، مگر نه آنكه براى چند صباحى از زندگانى دنيا، خود را به هوا آلود،
و از دريا فاصله يافت،
حال آنكه از درياست، و آنچه دارد از دريا، و لا جرم به دريا باز خواهد گشت!
آنگاه دستش به پيشانى گرفت، و سر را تكان مىداد، و مىگفت:
انا لله و انا اليه راجعون!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:52 PM
|
|
پدرم با همه كس مىنشست،
اما، مرا مىگفت: با همه كس ننشينم!
و نمىدانستم چرا؟!
روزى به نخلى پشت داده، و نشسته بود، و در حال خود،
و ديدم كه با انگشت خويش بر خاك مىنويسد!
پرسيدم: چيست؟!
گفت: سخن نخستى است، كه نخستين روز، مرا در مكتبخانه آموختند!
آرى، الف بود!
و مىگفت: جانم فداى الف!
الف، همواره به يك حال است، و استوار، چه با خود باشد، و چه با ديگر حرفها!
راست مىگفت: هر حرف را كه ديدم، وقتى كه با حرفى ديگر مىنشست، خودش را مىباخت، و خودش را از دست مىداد!
و وقتى كه گفت: دوست دارم بمانند الف باشى، دانستم كه چرا هميشهام مىگفت، با همه كس منشين!
و دانستم كه چرا خود مىنشست!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:52 PM
|
|
پدرم گفت: چرا غنچه را مىماند، و فرو بسته است؟!
گفتم: غمين است، و دلش تنگ!
و هم گفتم: اين تنها دوست من، تنها همين يك عيب را دارد، يعنى كه زود مىرنجد!
و تحمل درشتىها، و دشوارىهاى زندگى را ندارد!
و گرنه، سينهاش مثل آيينهاست، و صاف، و پاك، و زلال!
پدرم گفت: براى آيينه، چه گل، و چه خار، هيچ تفاوت نباشد!
آنچنان كه براى ريگزاران، كه مىنوشند، آب را، چه شيرين، و چه تلخ!
و گفت: هر گاه آدمى، نسبت به خار و گل زندگى، و لطف و عتاب آن، چنين بى تفاوت بود، سينهاش بمانند آيينه است!
و سنگ چه رياضتها كشيد، تا آيينه شد!
و چه رياضتها بايد كشيد، تا دل آيينه شود!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:51 PM
|
|
سبزِ سبز بود، مثل چمن!
خواستم بنشينم،
پدرم گفت: كنارِ اين آب منشين آلوده است!
راست مىگفت: بوى تعفن داشت!
و جز اين هم انتظار نمىرفت!
آبى كه به يكجا ماند، و تنها راحت و رفاه را طالب باشد، جز ماندابى، و گندآب شدن، چه فرجامى تواند داشت؟!
و نيز از دست دادن همه چيز، حتى بوى آب بودن!
به دنبال پدرم به راه افتادم،
مىشنيدم كه آيات خدا را تلاوت مىكرد،
كدام آيه بود نمىدانم!
همين را به ياد دارم كه در آن آمده بود: سيروا آدمها! حركت كنيد! وانايستيد!
ومن، آنروز، آنرا، خوب مىفهميدم!
و گويى از پيش چشمانم مىگذشت، زندگانى آن دسته از كسان را، كه در اوج رفاه بودند، اما رنگ انسانى خويش را باخته، و حتى بوى انسان بودن را!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:50 PM
|
|
بالا مىآمد، كه پايين نمىرفت!
بسيار بوديم،
و بسيار كشيديم،
اما تمامى نداشت،
و همچنان خانه بر آب بود، و پر آب!
پدرم، صاحب خانه را، كه به گوشهاى كِز كرده بود، وتكيهاش بر ديوار، و مىگريست، گفت: اين، دردى است بى درمان، و از گريه هم كارى پيش نمىرود، جان من! خانه را در پستىها، و گودىهاىِ زمين نبايد ساخت!
و او چه با معنى مردى!
گفت: به حالِ خود مىگريم!
كه سالهاى سال است، خود را خرجِ پستها نمودم، و به پستىها تن دادم، و كنون آب نَفْس، تمام خانه وجودم را برداشته است!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:50 PM
|
|
و من، پدرم را، شِكوَه مىكردم، و شكايت،
نه از وى،
كه از دوستان بى مهرم!
از اينكه: آنان مرا ملامت مىدارند،
و دوستر آن دارند، كه من آنگونه باشم، كه مىخواهند،
نه آنسان كه خدايم خواهد!
و گفتم: اين ملامتها، پايم را كُند مىكند، و راهَم را مىبندد!
و شايد، به همان رنگ در آيم كه آنها خواهند!
پدرم گفت: كاش آن گرداب دستى داشت، و مىتوانستم بر آن بوسهاى دهم!
گفتم: از چه روى؟!
گفت: هيچگاه، هيچ خار و خسى، آن را از تاب وگردش باز نمىدارد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:50 PM
|
|
هراسان، برخاستم!
پدر، بر سجاده خويش بود،
به لطافت گفت: بخواب! چيزى نيست، صداى خِش خِشِ برگهاست!
و خوابيدم، اما خوابم نبرد،
شنيدم كه پدر با خود مىگفت: بيچاره برگها! روزى كه با درخت بودند، و با هم، سبز بودند، و در حيات، و در رشد،
و طوفان، نمىتوانست ايشان را بگويد: بالاى چشمهاتان ابروست!
اما، اكنون، كمترين بادها، بر آنان، حكومت مىراند!
و من، از اين سخن، به ياد سخن واعظ شهر افتادم، كه شبى ما را مىگفت: تا با خداييد، با هم خواهيد بود، و با حيات، و با نشاط، و هيچ قدرت بالايى، نتواند، كه بر شما حكومت راند!
اما اگر از فطرت خويش فاصله جوئيد، و رنگ خويش را ببازيد، مىافتيد، و مىخشكيد، و از آن پس، كمترينها، و ناچيزها، بر شما حكومت مىدارند!
... و در اين ميان، پدرم برخاست، و پنجره را بست!
او را گفتم: خوب شد!
از صداىِ خش خشِ برگها كه بگذريم، هواى سرد نيز به داخل نخواهد شد!
و او گفت: همين هواى سرد، و همين سردىها، آنها را از خود بى خود ساخت، و از درخت جدا، و از همديگر نيز هم!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:49 PM
|
|
نمىدانم چرا؟!
اما، مىگرييدم، و او با شدتِ تمام، و تمام خشم، مرا مىگفت: هميشه شر بودى، وشور، مثل اشكهايت،
و هيچگاه شيرين نبودى!
رفيق خوب هم تو را خوب نكرد!
و نمىكند!
و سودى هم ندارد!
و به چاه پر آب خانه مان اشارت رفت، و گفت: خوشا چاهى كه آب از خود برآرد!
و گرنه، چه فايدتى دارد كه آدمى به آن، آب افزايد!
تازه، مىشود به مانند حوض،
كه آبها را هم ضايع مىكند، و مىگنداند، و از آنها جلبك مىسازد!
و هيمنجا بود كه آهنگ مناجات پدرم، خواب از چشمانم ربود، و بيدار شدم!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:49 PM
|
|
اشكِ چشمانِ خسته طفل را پاك مىكرد،
و پدرش را مىگفت: چنان رفتارى با حيوان نمىتوان داشت!
جاى انگشتهاى خود را، بر صورت اين طفل مىبينى؟!
اين سرخىها، نشانِ آتش فرداست!
طاقت آن را خواهى داشت؟!
تحملش را مىتوانى؟!
و او گفت: اين پسرِ بى سروپا، زندگى را، بر جانم، تلخ داشته،
و هر چه مىگويم، خلافش مىكند!
همين امروز، پيش از آنكه به آسيا رَود، او را به تكرار گفتم: مراقب باش، ومواظب، مبادا دانههاى گندم، با دانههاى عدس قاطى شود!
اما، مگر به گوشش فرو رفت!
همه را قاطى كرد، و به آسيا برد،
و آسيا هم، همه را آسياب كرد!
پدرم آن طفل را گفت: به احتياط باش و در مراقبت!
سخنهاى پدر را، هميشه آويزه گوش خويشدار!
و نيز اين سخن مرا، كه: دنيا به سانِ آسياست،
و خوبها را، و بدها را، به يك چوب مىراند،
پس مباد كه خود را به آن بسپارى!
و هميشه خود را به خداوند بسپار!
كه او خوب را خوب، و بد را بد مىداند، و يكى را پاداش، و آن ديگر را كيفر مىدهد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:48 PM
|
|
با حسرت تمام، مىنگريست، و مىگريست!
و نپرسيدم چرا!
اما خود گفت: وقتى نگاهم به اين موجها مىافتد، دلم بيتاب مىشود، و به احوال ايشان، غبطهها مىخورم!
كاش، من هم موج بودم،
كه، موجها، عاشقند،
عاشق دريا!
هر چه دارند از درياست،
و هر چه مىخواهند از دريا!
و طوفان بلا، هر چه بر اِيشان بيشتر تازد، شور و مستىشان بالا گيرد،
و چنان با دريا به خلوت مىنشينند، كه ديگر كسى ياراىِ آن نيست، كه با ايشان نشيند!
گوئيا، مستِ مست مىشوند!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:48 PM
|
|
در مسجد بازار، واعظ شهر، مردمان را وعظ مىگفت،
و مىگفت: خداوند، در دلهاى شكسته است،
به آرامى پدرم را گفتم: اين سخن، يعنى چه؟!
پاسخم را نگفت!
وقتى كه باز مىگشتيم، به ناگاه، چشمانش به گوشهاى خيره شد،
نور بود، نور آفتاب، كه از سقف شكسته بازار داخل مىشد، و بر آنجا مىتابيد، پدرم، سقف را اشارت كرد، و پرسيد: چرا، تنها از همين يك قسمت است كه آفتاب مىتابد؟!
گفتم: از آنروى، كه تنها همين يك قسمت است، كه شكسته است.
گفت: و خداوند نور است،
و بر دلى نمىتابد جز آنكه شكسته باشد!
و افزود: داغها، بلاها، محنتها، مصيبتها، همه براى آنست كه اين دل بشكند، و آن نور بتابد!
و ديگر هيچ ضرور نبود كه مرا بگويد: هر چه دل بيشتر بشكند، نور خداوند بر آن بيش مىتابد، زيرا كه مىديدم قسمتهايى ديگر، از سقفِ همان بازار، كه شكستگىهاش بيش بود، و نور آفتاب از آنجا بيشتر مىتابيد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:47 PM
|
|
دنيا كم از كيميا نيست،
و آدمى به كام خود تواند رسيد،
به شرط آنكه سستى را، و رخوت را، و تنبلى را، و تكاسل را، به كنارى نهد،
و صبور باشد، و پر شكيب، و مقاوم، و مستقيم، و سخت،
و اينگونهاست كه به نور خواهد رسيد، و به روشنايى، و از سردىها، و تاريكىها به دور خواهد بود،
و مرا مىگفت: در كودكىهاى خود، بر سنگهاى سخت كوه، آهن مىكوفتى، و جرقهها در پى داشت،
كه آغازى بود بر آتشهاى بزرگ،
و تو هيچگاه بر سنگها، كلوخ نمىكوبيدى،
و مىدانستى كه از هم پاشيده خواهد شد،
و به جرقه ها، و نور كه نخواهى رسيد هيچ، بل غبارش، و گردها، چشمانت را خسته خواهد نمود، و جامهات را آلوده!
و آنگاه گفت: فرزندم! دنيا سخت است، و زندگى سخت، پس مباد كه سخت كوش نباشى، كه شكسته خواهى شد، و بى هيچ نور، و در ظلمتى تمام، و تمام خواهى شد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:47 PM
|
|
عصايى به دست، و دستى دراز، و كمك مىخواست، با چه عجزى!
و چه مىناليد!
پدرم گفت: چشم را به آدمى دادهاند، براى شكار، شكار عبرتها،
و اين مرد، عبرتى است، بس عظيم!
و ماجرايش گفت،
كه روزى، چه ستمها، به دست وى، بر مردم شهر رفتهاست،
سايهاش را كه مىديدند، به سويى پناه مىبردند،
خانهها را خراب مىكرد، و آنجا را شخم، و جو مىكاشت!
و از آهِ مردم، و نالههاشان، چه انبساطى مىيافت!
اما، امروز، خود چه مىنالد!
همينجا بود كه يكى از راه رسيد، پدرم را گفت: كجاى بازار زنجير مىفروشند؟!
و من، به جاى پدرم، ايشان را پاسخ گفتم،
يعنى، نشانى را دادم، و رفت،
پدرم گفت: همين زنجيرها را ديدهاى؟
و اينكه هميشه چه شيونها، كه دارند!
تنها كافى است به آنها دستى رسد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:46 PM
|
|
و آن روز مرا وعظ كرد،
مىگفت: فرزند! آدمى تا با خود است، و در خود، به رشدى دست نمىيازد، و رويشى نمىيابد،
همان هم كه هست نمىماند، كه كاسته مىشود، و پوك، و پوچ، و پوسيده!
و در اين ميان دختركى مىگذشت، و به دامان خود پارهاى از گندم داشت، و شايد به آسياب مىبرد!
پدرم او را ديد، و مرا گفت: دانهها، تا در دامناند، خوشه نخواهند شد، و نه خرمن!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:46 PM
|
|
اول چيزى كه شكست، سكوت بود،
و كودكان، به تمامى، از خير صيد خويش گذشتند، و يكپارچه فرياد!
و داشت دلها نيز مىشكست، كه شناورى از خود گذشت، و خود را به دريا افكند، و وى را نجات!
پدرم او را به دامن گرفت، و گفت: كودكم! تو را، دستانت رهايى داد!
اگر اين دستان خود را بالا نمىگرفتى، كدامين كس مىتوانست، فهم كند، كه دستخوش هلاك مىباشى؟!
و هم به ياد دار كه: اين دنيا، بحرى پرآشوب است، و خطر هلاك بيش، پس، دستانت هميشه به دعا، و به آسمان بلند باشد!
كه به حتم نجات خواهى يافت!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:45 PM
|
|
با خار، به دنبال خار مىگشت!
برادرِ پدرم بود،
تمام گلهاى باغ چيده، اما دستانش، هيچ گلى همراه نداشت!
ولى، خارها، چه بسيار!
و بيچاره با يك خار، به دنبال آنهمه مىگشت.
پدرم با من نبود،
و اگر بود، با ديدن آن ماجرا، مرا حكمتى مىآموخت!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:45 PM
|
|
سخت در انديشه بودم!
در اينكه چرا از همه چيز توانستم بريد جز از خود!
گريه كودكم مرا آشفته ساخت، و رشته افكارم بريد، پرسيدم: چرا مىگريد؟!
مادرش گفت: از من، نارنج مىخواهد!
و به گوشش فرو نمىرود كه: نارنجها سبزند، و نارِس، و خام، و از شاخهها دست برنمىدارند!
و من، پاسخم را يافتم!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:44 PM
|
|
چنين خواهم كرد!
چنان خواهم كرد!
و ديگر همه چيز به كام من است، و به نام من!
و هيچ چيز مرا ناكام نتواند نمود!
و او، خوب كه اين حرفهايم را شنيد، مشتى خاك برداشت، و بر كف من ريخت، و گفت: پيش آن جوى بريز، تا آب به بند آيد!
گفتم: اين مشت خاك! در برابر آن جوى آب! كه به سان سيل مىآيد؟!!
گفت: يعنى نمىتوان، با اين، راه را بر آب بست؟!
گفتم: مىدانم كه آنچه مىگوييد به مزاح است، اما، راستى شما را چه منظور باشد؟!
گفت: جان من! آنچه بر آدمى مىرود، قضاى خداوند است، كه سيل آسا روان است، و آدمى نيز، به همين مشت خاك همانند، و چگونه مىتواند ...؟!
جان من! او، بايد به نامت سازد، و به كامت، ورنه ...!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:44 PM
|
|
به سان يك پر، كه بر آبى روان باشد، تابوتش، بر دوش خلائق شهر، شتابان مىرفت،
و آن روز، نخستين روزى بود، كه اذان مسجد شهر را، او نمىگفت!
راستى كه روز سوگ دلها بود!
و مردمان، يكى يكى، امام مسجد شهر را تسليت مىگفتند،
و وى در ماتم تمام!
از جوانان يكى بود، كه از همگان بيتابتر،
ديدم كه اشك مىباريد، و شنيدم كه مىگفت: از وقتى كه خبر آمد، موذن شهر، دست از دنيا شسته است، به حال خود نيستم، و دلم، به تمامى در آشوب و عزا است،
و سخت از دنيا بريدهام،
و مىخواهم كه از اين پس، دست از آن بيفشانم!
و امام مسجد، وى را گفت: هيچ كارى را بى تامل نبايد نمود،
جز همين كار!
و گفت: در اين زمين دانهسوز روزگار، بهترين تخمى كه افشانند، دست افشاندن است.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:44 PM
|
|
به تمامى، جامههاشان سياه بود، جز او!
به تمامى، مىگريستند، جز او!
و او، پدرى بود، كه تازه جوانش را، از دست داده بود، و چه شادان!
پدرم را گفتم: چرا چنين؟!
مرا گفت: خود به حضورش بارياب، و همين را بپرس!
بار يافتم،
و كودكانه، پرسشم را پرسيدم،
و او نشست،
در حالى كه دست پر مهرش بر دوش من بود، به پاسخ گفت: تاكنون شده است، مادرت، و يا پدرت، چنان از دست تو، به ستوه آيند، كه ديگر تابِ تحملت را نداشته، و تو را در اتاقكى محبوس، و زندانى كنند؟!
گفتم: شده است!
گفت: در آن حال، كدامين خوشتر مىنمود، اينكه ديوار و درب آن اتاقك زينت شود؟ يا كه رخنهاى، و شكافى، و روزنى پديد آيد؟!
گفتم: شكاف، آنهم بزرگ!
گفت: آدمى نيز زندانى است،
و زندان وى، تمامى آن چيزهاست، كه به وى منتسب است،
يعنى كه همه چيز به مثابه همان ديوار و درب!
و مصيبتها، و بلاها، همان رخنهها!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:43 PM
|
|
تا پدرم را ديد در آغوشش گرفت، و او را گفت: اى سرو! چرا با سايه خود سرگرانى مىكنى؟
چرا، كم از ما مىپرسى؟
پدرم حالش را پرسيد،
و وى با نشاط تمام گفت: خوبم، و در عيش مُدام،
و دارم،
همه چيز را، باغ را، مزرعه را، خانه را و ...
پدرم تبسمى داشت،
اما، تلخ
او را گفت: هنوز هم خاكبازى مىكنى؟!
جان من! چيزى مانده نيست،
زين گلستان عاقبت چون باد مىبايد گذشت
اما، اين سخن، به آبى مانند بود، كه بر زمينى شوره بپاشند!
راستى! مگر ديوارِ مايل را مىتوانَش راست نمود؟
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:43 PM
|
|
آلالههاى سرخ، در لابلاى چمنهاى سبز،
و نرگسها، و ياسمنها، دوشادوش هم،
و نبايد گفت كه آن دشت و دَمَن، و كوه، زيبا بود،
كه زيبايى را به عين بود!
و تمامى آفرين مىگفتيم،
و خداى را تسبيح!
اما، پدرم، ساكت، و آرام مىگذشت،
و مىديد، و هيچ نمىگفت!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:42 PM
|
|
داشتم مىرسيدم،
و چيزى نمانده بود،
در ميان راه، به كنارِ رُود، كودكى ديدم، ساكت، و آرام،
و نشسته بود، و در گوشهاى، و تمامِ نگاهش به آب!
تازه فهميدم كه او صياد است، و در كمين ماهيان!
و باز گشتم!
و از ديدار آنكس كه به هوايش مىرفتم، بسىپشيمان!
و با خود گفتم: شايد، او نيز كه گوشه گير است، و در سكوت، و در هواى صيد باشد، و نه در بند سير!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:41 PM
|
|
مسحور كلامش بودم!
چيزى مانده نبود، تا دلم را ربوده خويش دارد،
و تو، درست فهميدى،
آرى، او شياد و صياد دل بود،
و طعمهاش كلام!
آنچه مىگفت، تنها در سر داشت، و بر سر زبان،
و از عالم دل بى خبر، و در بىخبرى، تمام،
و از عشق، تنها دعوىاش را داشت،
و اين، شيوه بُلهوسان است!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:41 PM
|
|
كنون، نيز نشستهام،
بر همان سبزهها، و در حاشيه همان جوى،
جويى كه، چندى پيش، روزى با هم نشسته بوديم،
و آن روز، من با تو سخن مىگفتم،
سخنهايى پر از شِكوه، و گلايه وار، از كودك چموش خويش،
كه همواره، ناهموار مىرود،
و راه صلاح و صواب نمىرود،
و خط خطا مىپيمايد،
و تو، تنها مىشنيدى،
و نگاهت با من نبود،
كه، به آب بود،
و مىگفتى كه مىبينى، اما تصوير مرا، ولى در آب،
زيرا كه آب هموار مىرفت،
و آب هموار چونان آيينه، و همه چيز را مىتوان در آن ديد،
و گفتى: اين آب، اگر هموار است، و بى نشيب و فراز، از آن روى است، كه جوى، هموار است،
و من، ديگر با تو سخنى نگفتم،
و مرا ببخش!
راستش غرق خيال كودكم بودم،
و از ضمن كلامت، دانستم كه بيچاره بى گناه است،
و گناهش تمامى بر دوش من،
كه او نيز به آب مىمانست، كه اگر در بسترى ناهموار افتد، ناهموار خواهد شد،
و من، براى او بسترى هموار نبودم،
و اگر او به خطا مىرفت، خطاهاى مرا مىديد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:40 PM
|
|
سايه به سايه، به دنبالم، و در جستجوى،
صاحبدلى را، و روشن دلى، و دريا دلى،
باشد كه من نيز از اين تيرگىها، و كدرها، و كدورتها، خلاصى يابم،
و اين شعله را، تو، در من افروختى،
درست، در همان روز، كه كودكم از تو مىپرسيد: اين سيلها به كجا مىروند، و تو او را گفتى: به دريا!
يادش بخير! او گفت: به دريا چرا؟!
و او را گفتى: تا زلال شوند، و پاك و ...
و گرنه تيرهتر خواهند شد، و به گِل خواهند نشست!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:40 PM
|
|
دربى كه بر پاشنه خود نباشد، به زحمت بسته، يا گشوده خواهد شد،
و جز اين، مىتواند بود؟!
درست همانند آدمى، كه بر پاى خويش نايستد،
و اتكايَش، و اعتمادش، و اهتمامش، به ديگران باشد،
بارى، وى، هميشه در تعب است، و رنج مدام!
و بنازم به آن نوزاد، كه در گاهواره خويش بود،
و انگشت خود را مىمكيد،
اما، ناز آن دايه بى مهر را نمىكشيد، و تحمل بار منتش را نداشت
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:39 PM
|
|
آمدم، و نبودى!
و اين، چندمين بار بود، كه مىشنيدم، همچنان به خدمت آن پير بيدار، كمر بسته اى، و چونان سايه اى، با وى همسايه اى!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:38 PM
|
|
آن زبان بسته آهوىْ، غرق خون بود،
و شاخش، به دست آن طمّاع، و مىكشيد، به دنبال خود،
و من، در كنار جوى بودم،
و او، از كناره جاده مىگذشت،
و اين، بارِ پنجمين بود، كه شكارى را به خانه مىبرد!
طاقتم طاق شد،
او را گفتم: اين يكى را شكار نمىكردى!
كه جوان بود، و ناكام،
و يكى را شكار مىكردى، كه چندى پيرهن را، بيش پاره كرده باشد،
گفت: اينگونهاش نبين،
كه، پايَش به سن، و خوشىهاش را كردهاست،
و اين شاخهاش گواهِ منند،
ببين كه با خود چندين گره به همراه دارد!
و تو خوب مىدانى، كه آهوان، هر سال، كه بر ساليان عمرهاشان افزوده مىشود، گرهى بر شاخ ايشان مىافتد،
گفتم: درست همانند خود تو، كه هر چه پيشتر مىروى، و سنين عمرت رو به بالا مىشود، حرص و وَلَعَت نيز فزونى يابد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:38 PM
|
|
همينكه رفتى، دست از كندوها كشيد،
و به گوشهاى نشست!
گفتم: از چه نشستهاى؟! زنبورها تو را نيز گزيدند؟!
گفت: نه!
و نخواست بگويد!
رهايش نكردم،
و بالاخره گفت،
راستى كه او را، چه خوب به فكر واداشته بودى!
آرى، او در انديشه سخن تو بود!
مىگفت: پير زنى آمد، از من كمكى خواست، او را ندادم، و چيزى هم به طعن بر او بار كردم، و او هيچ نگفت، و نجيب و آرام برفت،
و در همان حال، تو، كه شاهد ماجرا بودى، او را گفتهاى: اين زنبورها، آنچه امروز با خود مىبرند، نيشهاى خود است،
و از اين نوشها، كه با چه سعى و تلاشى گرد آوردهاند، محروم خواهند بود!
ومن او را گفتم: به دل نبايد گرفت، دوست من، از زنبورها گفته است!
گفت: آرى، اما مرا نيز به سانِ زنبورها مىديد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:37 PM
|
|
چه مبارك بندهاى بود، آن مرد پير!
عاقبت كار را مىديد، و آخرش را، و آخرتش!
پيش از غروب ديروز مىرفت، اما، آهسته آهسته!
گفتم: به كجا؟!
گفت: مىروم تا بكارم!
اما، نه وقتِ كاشت بود!
چند قدمى بيشتر نرفته بودم، كه مشتش وا كرد، و دانههايى چند فرو افتادند، و مورها هر كدام سهمى برگرفتند، و راه خود را در پى!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:37 PM
|
|
هنگامه شب است،
و كودكم پيش ازاينآب خواست، بهدستش دادم، و گفتم، آب را، در شب، نشسته بايد خورد!
و پرسيد: چرا؟!
گفتم: شب را حرمتى است،
و به احترام وى بايد نشست!
و او نيز نشست، و خورد، اما اندكى،
و به اعتراض گفت: طعم آب را ندارد!
و گلايه داشت: آبها، چرا چنيناند، گاهى طعم خود را ندارند،
و گاه رنگ، و گاهى هم رائحه آب بودن؟!
او را گفتم: آبها همه، هميشه، در معرض خزانند، و آفتها در پى، جز آنكه به دامان صدف نشينند، كه بى هيچ شُبهت به گوهرى بدل آيند،
و چه پربها!
و او، كودكى با ذوق، و پر ذكاوت است،
و خوب مىتواند فهميد كه ماجراى آدمى نيز همين است،
و مىداند كه دور از خدا بودن، يعنى دور ماندنِ آب از صدف!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:36 PM
|
|
او بى شهرهاست،
اما، از زاهدان شهر،
و نه چونان كفهاى تهى مغز، كه از درون، و حقيقت دريا بى خبر باشد،
و نه تنها صاحب سير،
كه اين عبث كارىها، در شأن خاشاك و خس است،
بل، غواص معانى است،
و در كف چه گهرها دارد،
بارى، همينكه رسيدم گدايى به در خانهاش بود،
و حلقه درب را مىكوفت، هم محكم، هم بسيار،
نه اينكه عجول بود،
بل، خود نمىشنيد، و به گمانش ديگران هم!
ثانيهها بعد، زاهد شهر، درب را، با متانت گشود،
و با سخاوت، به او بخشود!
وى را گفتم: به او دادى، ما را هم بده!
اما نه از آنچه دادى، بل، از آنچه دارى، و دارايى توست،
و دانست كه متاعِ حكمت را طالبم!
به تبسم آمد، وسر را به پايين داشت، و پس از مكثى چند، دستش به حلقه درب برد، و چند بارى بكوفت، و آنگاه آن را گفت: اگر خموش بودى جايَت اينجا نبود!
و تو نيز به داخل خانه بودى، و با ما!
و آنگاه مرا گفت: بفرماييد!
گفتم: بيش از اين زحمت روا نباشد، و باز گشتم!
و راستى چه حكمتى مرا آموخت!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:36 PM
|
|
مىآمدند، و از خانه كسى!
پدرش را مىگفت: خانهشان كوچك بود، اما زندگانىشان شيرين!
و پدر، وى را گفت: كندوهاى باغ عمو را ديدهاى؟!
گفت: نه!
او را گفت: بايد ديد!
البته درون كندوها،
يعنى خانه زنبوران!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:35 PM
|
|
دختركى مىگريست!
كه، راهِ خانهاش را گم كرده بود،
چشمم به چشمان پدرم افتاد، ديدم كه او نيز مىگريد!
گفتم: او اگر مىگريد گم كرده دارد!
پدرم گفت: من نيز گم كردهام، صاحب خانه را!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:35 PM
|
|
يعنى! خواهد مرد؟
آن پير زن كه مىگفت: مىميرد!
و بى حساب هم نمىگفت.
زيرا، زهرى كه آن مار، به پاى آن جوان فرو برد، روزها، بل، ماهها، در بُنِ دندان وى بوده است!
و بيچاره آن جوان!
كه مىسوخت، و درد طاقتش را ربوده بود،
اما آن پير زن بى خيال، از اين آبِ پر آلوده به گِل، ماهىِ حكمت مىگرفت، و ما را به نصيحت مىگفت: در خود نمانيد!
و از خود برون آييد!
وَرنه هر چه بيش بمانيد، زيانِ تان نيز بيش باشد!
و راست مىگفت!
آرى، آدمى، وقتى كه در ميان چنگ و دندان نفس خويش باشد، زهر خواهد شد، و هر چه بيشتر ماند، زيانش نيز بيش!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:35 PM
|
|
گرفتارم، و مبتلا، و در عذاب!
مثل همان سبزهها!
به يادت هست، در آن روز بهارى، و در آن صحراى سبز، پايَت به آن سنگ كوبيدى، و آن نيز سماجت نكرد، و به سويى افتاد؟!
بيچاره سبزهها چه كِز كرده بودند،
و هنوز باورشان نمىشد كه آزادند، و رها، و ديگر سايه سنگين آن سنگ را بر سرندارند!
و گمانم، كنون قامت كشيدهاند، و بالا آمدهاند!
و گواراى شان باد!
اما من، همچنان ماندهام!
و پذيرا باش، كه سنگ خوديت، بسى سنگينتر است،
و نَفَسم را بريده،
و مجالِ رشد، و بالا شدن را از من ربوده است!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:34 PM
|
|
ديروز دوباره گذارم به همان نيزار افتاد،
هنوز ريشه در مرداب داشتند،
اما، به ظاهر سبز، و پر از برگ!
به حيرت، نگاهم خيره به آنها بود، كه باز دلم را ربود،
همان پسرك چوپان!
و اينبار، حزينتر از هر روز، مىنواخت!
راستى كه راست مىگفتى: نىها، وقتى كه زمينگير باشند، و اسير برگها، بى نوايند، و هيچ نوايى ندارند، اما همينكه از زمين دل مىكنَند، و از آن همه برگها مجرد مىشوند، و فاصله مىگيرند، به چه نواها كه دست يابند!
كليد قفل
همين اكنون، مىبينم، كودكى نجيب، و نحيف را، كه بر خاكى نشسته است، و پايش را به دست دارد،
و با يكى خار، آبلههاى پاى خويش را مىتركاند!
راستى كه خار نيز به كار آيد!
و حال خوب مىتوانم فهميد اين را كه مىگفتى: كمتر از خار نبايد بود!
و نيز اينكه: هر چيز را در اين عالم حريمى است، و حرمتى!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:33 PM
|
|
حيف آنهمه حرف، كه آنروز، بر سينه آن مرد پُر مدعى، ريختى!
هنوز در حيرتم!
كه چرا، دانهها را، بر سنگلاخى سخت پاشيدى!
بى پرده گويم: گفتار آن روز تو، به سرمهاى مىمانِست،كه آن مادر شيدا، به شوقِ تمام، بر چشمان كورِ دخترك خويش مىماليد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:33 PM
|
|
در خاطرم، هنوز موج مىزند،
آن روز غمبار حادثه را،
كه آن مامِ پر مهر، به سانِ ابر بهاران، بر پيكر افتاده فرزند خويش، مىباريد!
آن بيچاره فرزند، از سر بى خبرى، از بامى بلند، به زمين افتاده بود!
و تو، مرا، در همان حال و هوا مىگفتى: سخن نيز اگر از بام دهان، ناسنجيده، به بيرون آيد، به همين طفل مانند است،
كه تَلَف خواهد شد،
و چه تاثرها، و تاسفها كه در پى دارد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:32 PM
|
|
در آن روز بارانى سخت، كه آسمان سقاى زمين بود، و با جام ابرها، زمين خسته و تشنه را، سير از آب مىكرد، تو در غم بودى، و من نيز در شادى تمام!
و امروز، نه از آن شادى من، و نه از آن غم تو، هيچ خبر نيست، و نه، اثرى مانده است!
درست بسانِ همان برقها، كه آن روز بر رخسار ابرها پديدار بود!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:32 PM
|
|
مىبينى؟!
آن كودكان صحرايى، و باديه نشين، هيچكدام از زمين سنگى نمىستانند،
و بر آن نخل سبز سرافراز نمىكوبند!
از آنروى، كه به زير بار نيست،
حاليا آنكه پيش از اين، براى اندك بار خرمايى كه با خود داشت، چه سنگهايى بسيار كه بر وى نثار مىشد،
و شايد، اين جفاها كه بر ما مىرود، و روا مىدارند،
و اين همه سنگهاى سنگين ملامت، كه به سوى ما حوالت مىدارند، از آن روى است كه بر ما نيز بارى است،
بار غرور، بار كبر، بار .... كه نبايد، و نشايد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:31 PM
|
|
به يادت هست، در آن غروب ييلاق، كه از چشمه مىآمدى؟
با همان كترى سياه،
اما، لبريز از آب زلال،
و مرا كه نگاه تحقير آميزم، به آن جوانكِ سيه كار، خيره بود، گفتى: پارهاى، به همين كترى مىمانند،
و از ظاهر ايشان جز سياهى، و سياهكارى نمىتوان ديد،
اما، درونهاشان صاف است، و پاك، و زلال!
و من، تنبه يافتم!
و با سكوتى كه نشان از شرم داشت، با تو، به راه افتادم،
اندكى بعد، چشمانم به آسمان افتاد.
و آن، مىرفت، كه به ظلمت تن در دهد، و تاريكِ تاريك شود، كه باز مرا گفتى: نمىدانى، كه در درون اين شبهاى تار، چه آب حياتى افتاده است!
در همين انديشه بودم، كه شنيدم گفتى: وقت، وقتِ آتش است، به دنبال چيله باش، و هيزمها!
رفتم، و آمدم، و آوردم، اما خاشاك را، و نيز خسها!
به تبسم گفتى: اينها! ضعيفاند، و ناتوان، و آتش با اينها پا نمىگيرد، و تنها زحمت خود مىدارى!
و راست مىگفتى، پا نگرفت، و چه زود خاموش شد،
و آن كترى همچنان سرد، و آب سردتر از آن!
شايد، آن آتش، آن خس، و آن خاشاك، مرا و تو را، مىگفت:
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:31 PM
|
|
اين را كه خود، به چشمان خويش، در آن دشت پر دامن، ديدى،
آن مور را مىگويم، كه راه خرمن را يافته بود، و سر از پا نمىشناخت، و حتى دمى نمىآسود!
شايد، مرا و تو را مىگفت: ماجراى دل آدمى نيز همين است، كه اگر به كوى يار، بار يابد، نتواند آسود!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:29 PM
|
|
آن شب، كه آن شهاب، با آن شتاب، به زمين مىآمد، ديدم كه با خود مىگفتى: چه امتدادى دارد، و چه طولانى «است»!
و هنوز، آن «است» را نگفته بودى، كه «نيست» شد، و هيچ اثرى از آن، در آن آسمان پرظلمت و پر پهنا نمانده بود!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:29 PM
|
|
روح پدرم شاد!
كه در همه احوال، به يك حال بود، حالى خوش، و حالى يكسان!
هميشه شاكر بود،
و هيچ شاكى نبود!
و اين، از آن بود، كه حقيقت را از آنِ خداوند مىديد،
و جز او، هر چه هست، نيست مىانگاشت، و سراب، و سايه!
و مىگفت: آنچه بر ما مىرود، به كبوترى مىماند كه بر بالاى ما مىگذرد، و تنها، سايهاش بر ما مىافتد،
ما را چه تفاوت، كه آن سايه، سايه هما باشد، يا سايه جغد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:28 PM
|
|
كودكم پرسيد: ما نيز خواهيم مرد؟ و اگر بميريم به همينجا مىآورند؟!
گفتم: اولى را مىدانم، اما دومى را نه!
مىدانم كه مىميريم،
زيرا همگان مىميرند،
اما، اينكه به كجا مىبرند، به اينجا، يا به جايى ديگر، تنها خدا داناست!
و تو، در بند اين نباش كه در كجا به خاك خواهى شد،
و تنها، در اين انديشه باش كه تو نيز خواهى مرد!
همچنانكه ديگران!
و هيچكس نمىماند،
كه، اين دنيا خانه رفتن است،
درست به مانند آن كودكان، كه به تمامى مىرفتند، و هيچكدام از آنها، در اين گورستان نماندند!
كودكم گفت: بابا! حواست هيچ نبود، آنان به اينجا به شكار آمده بودند، به شكارِ گنجشكها، و تيرهاشان تمام شد، و از همين روى است كه رفتند!
گفتم: كودكم! ديدى، كه تيرها نيز برفتند، و هيچكدام از آنها در كمان نماندند!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:28 PM
|
|
گمانم اين بود، كه خود، با خود سخن مىگويد!
نزديك شدم، و نزديكتر،
چيزى به دست داشت،
آرى، كاه بود، و چسبيده، به چندين دانه از گندم،
و همان كاه را مىگفت: جان من! اين دانهها، كه به آنها، دل بستهاى، براى تو هيچ سودى و فايدتى ندارند،
اين دانهها، تو را اسير خويش داشته، و در بند،
اگر اسير ايشان نبودى،با نسيمى كم، و با كمترين نفحهاى، به بالا مىشدى، و به آسمان مىرفتى!
باز هم دير نيست،
سبك ساز خويش را!
و سبكبار باش!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:27 PM
|
|
كودكم مىگفت: از كعبه آمده است، و تنها سوغاتش همين آب زمزم؟!
و به جاىِ تو، پاسخش چنين دادم: كعبه، با تمامىِ شأنش، و شرفى كه دارد، از تلخ و شور دنيا، و بود و نبودش، و هستى، و نيستىاش، تنها و تنها، همين آب زمزم را داراست!
و او مىنوشيد، اما از سخنم در شگفت بود!
و از آن پس، هيچ خردهاى بر ما، و زندگانىمان نگرفت، حتى روزهايى كه دائره فقر تنگتر مىشد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:27 PM
|
|
به لب دريا نشسته بودم،
اما، چشمانم به لب او بود،
و چه خالى داشت، آن جوانكِ صياد!
و چه زيبا!
بارى، خالها وقتى كه به عزلت مىنشينند، و به كنجى در آيند، چه دلربا مىشوند!
و كنون مىتوانم فهم كرد، كه آن پير گوشه نشين، چگونه توانست، با آن شتاب، تو را به تور خويش اندازد، و دلت را به تصرف دارد!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:26 PM
|
|
شبى كه گذشت، تو را به خواب ديدم،
مرا نصيحت مىگفتى،
و مىگفتى كه آدمى، خود، خصم خود است،
در همان عالم خواب، احساسم اين بود، كه اين سخن را از نوشتهاى مىخوانى،
به چشمانت چشم دوختم، ديدم به گوشهاى نظارهگر است،
به آن گوشه نظر دوختم،
و نوشتهاى نيافتم،
و نيافتم جز عنكبوتى، كه در ميان تارهاى خود افتاده بود، و نه پس مىرفت، و نه پيش!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:25 PM
|
|
آرام، آرام از آن راه تنگ، و مسير باريك مىگذشت،
و هر كدام چيزى مىگفتيم،
يكى مىگفت: چه مارى بزرگ!
و ديگرى مىگفت: چه خوش خط و خال!
و آن ديگرى اينكه: زهرى پُر دارد!
و برادر كوچكم نيز گفت: من امشب، خوابم نمىبرد!
و پدرم، چه زيبا گفت: مىدانيد چرا راست مىرود؟!
و چرا پيچ و تابى ندارد؟!
و به انتظار پاسخش بوديم،
كه گفت: مارها، وقتى كه در راهى تنگ مىافتند راست مىروند، و وقتى كه در اَرضى عريض، و ميدانگاهى واسع و پر پهنا قرار مىگيرند، پر پيچ و تاب مىروند، و چه كجرفتارىها!
و از اين سخن، هر كس به قدر بضاعت خويش، چيزى فهميد!
اما، براى من، به يك ذكر مانند بود، يك يادآورى، آنهم از كلام خداوند، كه فرمايد:
آدميان، وقتى به وسعت، و رفاه، و راحت دست مىيابند، كجى مىكنند، و كجرفتارى!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:25 PM
|
|
كسى، از بوستان مىآمد، دستش تهى، دامانش تهى!
و از ميان آنهمه گلهاى رنگ در رنگ، حتى يكى با خود نداشت!
و من، چشمهايم، به حيرت، بر وى دوخته بود، كه مرا گفت: از كجا مىآيى؟
او را گفتم: از مكتبخانه شهر از ميان همانان كه شبروانِ دل آگاهند، و اگر زمين در تاب است، و نيز ماه و خورشيد مىتابند، به حرمت ايشان است.
گفت: از ايشان چه برداشتى؟! و تو را چه افزودند؟!
به خاطرم هيچ نيامد!
به طعن گفت: كدام از ما دستش تهى است؟ و دامانش... ؟!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:24 PM
|
|
قالى فروش زير گذر حاجى، هنوز هم، هرگاه كه مرا مىبيند، از تو ياد مىكند،
بيچاره، مادرش هم مرد!
و گويى پاك از دست شده است،
و نمىتوانى شناخت، اگر او را باز بينى!
اما، هيچ ناشكيبى نمىكند،
و محكم، و پايدار ايستاده است،
و اين همه را نيز مديون توست،
و درست همان يك سخن، كه وى را، به تسلى، در غم يكتا فرزند وى گفته بودى، كارش را ساخت،
همين ديروز نشسته بود، و آشفتهاى را تسكين مىداد،
او را مىگفت: روزى به گردابى از غم بودم، و نه اميد ساحلم،
حالى داشتم، كه اين حال تو، در قياس با آن، به شادى مانندتر است،
و آنگاه به من اشارت داشت، و گفت: ايشان را دوستى است، روزى به اتفاق به اينجا آمدند، و دانستم كه كسى است، براى وى از خود گفتم، از غمها، از رنجها، و دردها، و گفتم كه از هم پاشيدهام، و به تمامى زير و رو شدهام!
او مرا يك سخن گفت،
كه آب سردى بود،
و آتشها را همه، يكجا خاموش و خاكستر نمود!
و هنوزم در ياد است، كه يكى انگشتش به آسمان بود، و مىگفت: خوشا به احوالت، او، بر آنست تا تو را خريدارى كند،
پس بر او خرده مگير!
و بگذار تا پشت و رويت را ببيند!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:15 PM
|
|
خواهرم مىگفت: چه دودى!
برادرم مىگفت: چه بويى!
اما پدرم مىگفت: اسپندها تا آتشى به زير پا ندارند، به جاى خويشاند، از جا دل نمىكنند، و نه بالا مىروند، و نه عطر آگين سازند!
خوب كه در كلامش خيره آمدم، دانستم كه پاسخ مرا مىگويد!
بارى، پيش از اين وى را گفته بودم: چه بايدم كرد تا دل از دنيا بركَنم؟
و نيز اينكه: راز بلاها و مصائب كدام است؟
و پاسخ من جز اين نبود كه: مصيبتها به آتش مانند، و آدمى به اسپند و ... .
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:14 PM
|
|
آب جويى، به چالهاى مىرفت، و شايد به چاهى!
پدرم را گفت: اگر راه دريا را پيش مىگرفتى، اينسان تمام، و تباه نمىشدى!
و مرا گفت: نگرانم، و بيمى فراوان دارم، و گاه با خودم گويم، اگر بخت و اقبال من نيز چنين باشد، چه خواهم كرد؟!
و جز تلف، و هلاك چه سرنوشتى؟!
او را گفتم: پدر! چاله چيست؟ و چاه چه؟ و دريا كدام؟
گفت: و دريا «او»ست،
و جز او، هرچه باشد، و هر كه باشد، يا چاه است، و يا چاله!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:13 PM
|
|
| * نام و نام خانوادگی : | |
| * آدرس ایمیل: | |
| موضوع پیام: | |
| *پیام: |
|
|
| |