
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو
بانام:روانشناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران - نکته های زندگی در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو
باید معنا ، چیستی و چرایی امور را درک کنی تا بتوانی عبور کنی و جلو بروی وگرنه ، اگر هوشیار و پر از ظرافت و فهمیدگی نباشی ، ساده ترین موضوعات برایت پیچیده ، لاینحل ، آزار دهنده و دیگرگون خواهد بود ...
وقتی پر از سوال باشی می توانی مفید باشی ، می توانی سازنده باشی ، می توانی دوست بداری و دوست داشته شوی . می توانی پر تلاش باشی و راه حل بیابی ، می توانی از میان کوله باری از رنج ها ، موانع و محدودیتها راهی برای عبور پیدا کنی .. می توانی روشن ببینی و از خودت ، تغییراتت ، سختی هایت و اشتباهاتت نهراسی ، درس بگیری و پیش بروی ... می توانی بفهمی که تو هم انسانی هستی همچون بقیه که با آزمون و خطا بزرگ می شوی ،..
با سوال کردن و کنکاش و جستجو ، می آموزی که انسانها با هم برابرند و هیچ کس به هر دلیلی مجاز به برتری جویی و سلطه گری نیست ... یاد خواهی گرفت که همانگونه که تو با تجربیات و گذشتن و آموختن از خطاها و اشتباهاتت رشد می کنی ، دیگران هم اینگونه اند ... خواهی آموخت که همانگونه که هیچ کس بر تو برتری و ترجیح ندارد ، تو نیز حق خود برتربینی نداری ...
آن وقت است که تلاش می کنی با این باور، خویشتن ، خانواده ، محیط و جامعه ای بسازی پویا و متحول ... و در این راه ناهموار و پر افت و خیز ، هیچگاه نقش خودت را کوچک ، ضعیف ، ناچیز و ناتوان نخواهی دید ... بلکه با تکیه بر بزرگی وجود، همیشه تاثیر گذار و نافذ خواهی بود ...
آزمون ها و پرسشنامه های روانشناختی![]()
اخبار روانشناسی ، روانپزشکی و مشاوره![]()
مجلات تخصصی و سایت های روانشناسی![]()
(مقالات متخصصین(انگلیسی![]()
(مقالات متخصصین(فارسی![]()
معرفی اختلالات روانی_رفتاری![]()
روان شناسان مشهور Key people![]()
اساتید محترم cv![]()
پایان نامه ها![]()
روانشناسی کودک![]()
خانواده![]()
ویژه دانش آموزان![]()
اخبار آ.پ و هسته مشاوره![]()
نکته های زندگی![]()
سخن بزرگان![]()
حدیث روانشناسی![]()
مناجات با خالق هستی![]()
نغمه های جان![]()
معرفی کتاب![]()
مناسبت ها![]()
کلیپ![]()
بدون شرح![]()
این مرد با انرژی نا محدود و شخصیت کاریزماتیک و گیرای خود یک مدیر جذاب و منحصر به فرد به شمار می آید .حتی هنگامی که سعی می کند خیلی معمولی و عادی صحبت کند ،سخنانش بسیار زیرکانه است ، و در سخنوری استعداد خاصی دارد . اغراق نیست که بگوییم استیو جابز برترین مدیر آی تی سال های اخیر بوده است .حتی لباس پوشیدن او منحصر به فرد و در نوع خود بسیار جالب است .
در اینجا متنخبی از بهترین حرفایی که او زده جمع آوری شده است ، درس هایی طلایی که به شما برای موفقیت در زندگی کمک می کند:
۱ . نو آوری تمایز بین یک رهبر و یک دنبال رو است
نوآوری هیچ گونه مرزی ندارد. تنها مرز فقط تخیل شماست. زمان در اختیار شماست که چه چیز را می خواهید از این جعبه بیرون بیاورید. اگر شما جزئی از یک صنعت رو به رشد هستید، به راه هایی فکر کنید که بیشتر موثر باشید؛ چگونه مشتری پسندتر باشید و اینکه چگونه به سهولت تجارت کنید. اگر شما جزئی از یک صنعت راکد هستید، هر چه سریع تر از آن بیرون آیید قبل از این که خودتان فرسوده شوید، غیر موثر شوید و از تجارت خارج شوید. به یاد داشته باشید که طفره رفتن اینجا یک گزینه برای شما محسوب نمی شود. هم اکنون شروع به نوآوری کنید.
۲ . معیاری از کیفیت باشید .بعضی از افراد در محیط هایی که ممتاز بودن و برتری انتظار می رود استفاده نمی شوند .
هیچ میانبری به برتر بودن نیست .شما باید برتری خودتان را تعهد کنید .از استعدادها و توانایی های خود استفاده کنید و مهارت هایی که بهترین راه را برای جلو انداختن شما از بقیه مهیا می سازد را به کار گیرید .با یک استاندارد بالا زندگی کنید و به جزئیاتی که واقعا باعث تفاوت شما با دیگران می شود توجه کنید.ممتاز بودن و برتری سخت نیست . خیلی ساده همین الان تصمیم بگیرید که ممتاز و برتر باشید و سپس از آن چیزی که زندگی به شما بازتاب می دهد متحیر می شوید.
۳ . تنها راهی که می توانید کارهای بزرگ انجام بدهید این است که آنچه انجام می دهید را دوست بدارید .اگر شما هنوز این راه را پیدا نکردید ،به جستجو ادامه دهید .درمانده نشوید .با تمام وجود از ته قلب خود تلاش کنید، سر انجام شما این راه را پیدا خواهید کرد.
من این را در ۴ کلمه خلاصه می کنم : Do What You Love یا کاری انجام بده که دوستش داری . در جستجوی حرفه و مسیری باشید که به زندگی شما جهت ، مقصد و خشنودی می دهد .هدف ها را تشخصی دهید و برای هدف هایی که به زندگی شما معنی و ارزش می بخشد تلاش کنید .این کار فقط به سلامتی روحی و انگیزه داشتن شما کمک نمی کند ، بلکه باعث می شود شما در زمان های سختی احساس بهتری داشته باشید و التیام بخش شما خواهد بود .آیا شما در روز شنبه صبح از تخت خود می پرید و پیش به سوی پیشرفت و کارهای این هفته می روید؟ اگر پاسخ شما خیر است بیشتر فکر کنید تا دلیلش را پیدا کنید .
۴ . می دانید که بیشتر غذایی که می خوریم به دست افراد دیگری درست شده است. لباسی را می پوشیم که کسان دیگری آنها را ساخته اند. ریاضیاتی را استفاده می کنیم که اشخاص دیگری آن را توسعه داده اند … منظورم این است که ما به ندرت چیزی را به دست می آوریم. خیلی شگفت انگیز و خارق العاده است وقتی چیزی را خلق می کنید که بر اساس تجربه و دانش بشری باشد.
به صورتی زندگی کنید که از لحاظ اخلاقی منطقی باشد. سعی کنید که در دنیای اطرافتان تغییری حاصل کنید و به سوی بهتری سوق دهید. آن گاه توجیه بهتری برای زندگی خواهید یافت و بهترین مرهم برای ملالت و خستگی به شمار می رود. همیشه کارهای زیادی برای انجام دادن هست. همیشه در مورد کاری که انجام می دهید با دیگران گفت و گو کنید. نصیحت نکنید یا حق به جانب نباشید و یا متعصبانه فکر نکنید همچنین افراد را از بحث دور نکنید. از مثال زدن خجالت نکشید و از هر فرصتی استفاده کنید که به دیگران اجازه دهید بدانند که چه کاری را انجام می دهید.
۵ . در بودا یک اصطلاح هست به نام : “افکار یک نوآموز” . بسیار شگفت انگیز است که افکار یک نو آموز را داشته باشید.
نوعی طرز تفکر است که هر چیز را به صورتی که هست می بینید، قدم به قدم و در یک آن به ماهیت هر چیز پی خواهید برد. افکار نو آموز نوعی تمرین عبادت و ریاضت در اعمال به حساب می آید. این فکر هست که باعث تصدیق بلا تصور و چشم داشت، قضاوت و پیش داوری می شود. به افکار یک نو آموز که به مانند یک کودک دنیای اطراف خود را می بیند نگاه کنید، پر از کنجکاوی، شگفتی بهت و حیرت.
۶ . ما معتقدیم که شما تلوزیون نگاه می کنید تا فکر نکنید ، و زمانی که شما با کامپیوتر کار می کنید ، می خواهید فکر کنید
مطالعات آکادمیک در طول دهه های مختلف نشان دهنده ی این است که تلویزیون اثر مهلکی بر روح و روان انسان دارد. بیشتر بینندگان تلویزیون می دانند که عمل آنها باعث کندی در ذهن و تباهی آن می شود ولی بیشتر زمان خود را جلوی این جعبه می گذرانند. پس تلویزیون را خاموش کنید و سلول های مغزی خود را نجات دهید. اما بسیار محتاط باشید، کامپیوتر هم می تواند باعث از بین رفتن سلول های مغزی شود. سعی کنید صحبتی داشته باشید با شخصی که به مدت ۸ ساعت در روز به بازی های اکشن یا مسابقه ای می پردازد !
۷ . من تنها کسی هستم که یک چهارم یک بیلیون دلار را در یک سال از دست داده ام … این موضوع خیلی شخصیت ساز است.
اشتباه کردن را برابر با اشتباه بودن ندانید. شخص موفقی وجود ندارد که تا به حال دچار اشتباه یا شکست نشده باشد، افراد موفق اشتباه می کنند و نوع زندگی خود را عوض می کنند یا نحوه ی عملکرد خود را تغییر می دهند که بتوانند با اشتباه خود رویارویی کنند، پس بار دیگر آن اشتباه را انجام نخواهند داد. آنها اشتباهاتشان را بازگو می کنند تا اخطاری باشد نه اینکه نشانه ی نا امیدی یا بی کفایتی باشند. اشتباه کردن به این معنا نیست که مثل یک احمق زندگی می کنید.
۸ . من تمام فن اوری هایم را برای یک بعد از ظهر بودن با سقراط معامله می کنم.
در دهه گذشته ، کتاب های زیادی از شخصیت های بزرگ تاریخی در کتاب خانه های سرتاسر جهان موجود است . و سقراط به همراه لئوناردو داوینچی، نیکولاس کوپرنیک، چالز داروین و آلبرت انیشتن قله های الهامات در استقلال اندیشمندان هستند. اما سقراط اولین بود. چیچرو در مورد سقراط می گوید: ” او فلسفه را از آسمان به صورت زنده برای مردمان به زمین آورد.” بنابراین از اصول سقراط در زندگی، کار، یادگیری و روابط خود استفاده کنید. این کار را برای خودتان انجام دهید نه برای سقراط، و ببینید چه قدر درستی ، زیبایی و خوبی می توانید به زندگی هر روزه ی خود وارد کنید.
۹ . ما اینجا هستیم که تغییری در جهان به وجود آوریم، در غیر این صورت چرا هم اکنون اینجا هستیم؟
شما می دانید که کارهای بزرگی در زندگی می توانید انجام دهید؟ و می دانید که هر زمان که یک فنجان قهوه برای خود می ریزید چقدر این کارهای بزرگ خاک خواهند خورد؟ و قصد دارید قبل از انجام این کارها کمی بیشتر فکر کنید … همه ی ما با هدیه ای به دنیا آمده ایم که به زندگی بدهیم، هدیه ای برای تمام رؤیاهایمان ، رغبت هایمان، احساساتمان و کنجکاوی هایمان. این هدیه در واقع هدف ماست. شمابرای انتخاب هدف خود نیاز به هیچ اجازه ای از دیگران ندارد . هیچ رئیسی، معلمی، والدینی یا کشیشی این قدرت را ندارد برای شما تصمیم بگیرد که هدف شما چیست. فقط باید این هدف منحصر بفرد را بیابید.
۱۰ . زمان برای شما محدود است، پس وقت خود را برای زندگی دیگران تلف نکنید. در عقاید تعصب آمیز به دام نیافتید .به گونه ای زندگی نکنید که نتیجه ی افکار افراد دیگری هستید. نگذارید سر و صداهای افکار دیگر باعث شود به صدای درونی خود گوش نکنید. از همه مهم تر، این جرئت را داشته باشید که از قلب خود پیروی کنید. ضمیر نا خود آگاه تنها چیزی است که می داند شما به چه تبدیل خواهید شد. هر چیز دیگر در درجه ی دوم قرار خواهد گرفت.
آیا شما از زندگی برای به تحقق رساندن رویای دیگران خسته شده اید؟ شک نکنید این زندگی شماست و شما این حق را دارید که هر گونه که می خواهید زندگی کنید. به گونه ای زندگی کنید که شما انتخاب می کنید و شما رئیس خود هستید.
هر یک از این درس ها ممکن است در ابتدا برای گنجاندن در زندگی مشکل به نظر برسد ، اما اگر شما مسیر را هموار کنید این درس ها به سادگی برای شما رخ خواهد داد و خواهید دید که چه پیشرفتی در زندگی و عملکرد خود خواهید داشت . پس پیش بروید و این نکات را رعایت کنید .
آپدیت :
استیو جابز در ۱۴ مهر ۱۳۹۰ به علت بیماری در سن ۵۶ سالگی بصورت فیزیکی از بین ما رفت ٬ اما فکر ٬ایده و تولیدات او همیشه روی میز ٬ در گوش ٬ توی دستان ما و در بهترین خاطرات ما برای همیشه باقی خواهد ماند .
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:0 PM
|
|
خوشبختي چيه؟!
قانون هاي ذهني مي گن خوشبختي يعني رضايت.مهم نيست ...چي داشته باشي يا
چقدر، مهم اينه كه از هموني كه داري راضي هستي يا نه؟!چون يه وقتهايي آدم
خيلي چيزها داره اما باز هم احساس خوشبختي نداره! و بر عكسش...پس يه
قانون وجود داره، كه مي گه:
ميزان خوشبختي = ميزان رضايت
حالا اين سوال مهم پيش مي ياد كه چه طوري ميشه در كل زندگي احساس رضايت كرد؟
زندگي مجموعه اي از لحظه هاست! چون پشت اين لحظه، لحظه ي بعديه و پشت اون
لحظه ي بعدي و بعدي و ...پس، اگه مي خواي در كليت بزرگ زندگي راضي باشي
اول بايد تمرين كني تا در لحظه راضي باشي.استاد مي گفت:
" اگه كسي تصميم بگيره فقط توي لحظه ي اكنون راضي باشه، بعد ، به لحظه ي
بعدي ، كه رسيد ، باز در لحظه ي اكنون راضي باشه و بعد به لحظه ي بعدي كه
رسيد باز ......مي دوني چي مي شه؟
اون فقط براي راضي و شاد بودن در يك لحظه تلاش كرده ، اما يك دفعه مي
بينه پنج ساله كه راضي و خشنوده! اگه كسي از لحظه ي اكنونش نا راضي باشه،
بعد ، از لحظه ي بعد هم نا راضي باشه ، بعد... يكهو به خودش مي ياد و مي
بينه پنجاه سالشه و همه ي اين پنجاه سال رو نا راضي بوده! "
به همين دليل دانشمندان ذهني به لحظه ي اكنون مي گن: لحظه ي ابدي اكنون.
شرط رضايت اينه كه در لحظه ي ابدي اكنون راضي و شاد باشي
اصلا" مهم نيست داري در لحظه ي اكنون چي كار مي كني، فقط تصميم بگير
مراقبه كني كه از هر كاري كه داري در لحظه انجام ميدي احساس رضايت و شادي
كني. به اين كار مي گن مراقبه ي لحظه ي ابدي اكنون .اين كار ، اتفاقا" بر
خلاف تصور، كار خيلي راحتي نيست. دانشمندان ذهني معتقدند در هر عمل و
كاري كه انجام ميشه يه مقداري انرژي نهفته است و ما فقط در صورتي كه روي
اون كار مراقبه داشته باشيم ميتونيم اون انرژي رو دريافت كنيم.
ببينين، مثلا" من از صبح شروع مي كنم. از خواب بيدار مي شيم، مي ريم
مسواك مي زنيم و در همون حال به صد تا چيز فكر مي كنيم غير از مسواك زدن.
بعد مي ريم صبحونه مي خوريم در حالي كه فكرمون هزار جاي ديگه است غير از
صبحانه خوردن.بعد... در واقع هر كاري كه داريم انجام مي ديم به همه چيز
فكر مي كنيم غير از همون كار. اين باعث مي شه انرژي پنهان كارها رو
دريافت كه نمي كنيم، هيچ! كلي هم انرژي ذخيره شده مان را الكي خرج مي
كنيم!
شايد از مراسم چاي در چين يا ژاپن شنيده باشين . اون در واقع يه جور
مراقبه در لحظه ي ابدي اكنونه.
تمرين هايي براي درك و لذت بردن در لحظه ي ابدي اكنون:
تمرين 1 : براي خودتون يه استكان چاي بريزين.با دقت سعي كنيد فقط به كاري
كه دارين مي كنين ، فكر كنين. بعد در يه جاي آروم بنشينيد و با آرامش چاي
رو ميل كنيد.به اين فكر كنيد كه با هر جرعه ي چاي، همه ي انرژي موجود در
آن را دريافت مي كنيد و لذت مي بريد. به لحظه لحظه ي خوردن چاي دقت
كنيد.( اگه فكر ديگه اي اومد توي ذهنتون، خودتون رو شماتت نكنيد.فقط آروم
سعي كنيد دوباره به خوردن چاي برگرديد.) بعد از اتمام، حتما" در دفتر
مراقبه از خودتون تشكر كنيد.
تمرين 2: مراقبه كنيد در زمان مسواك زدن فقط به مسواك زدنتون فكر كنين.
سعي كنيد از اين كار لذت ببريد.
تمرين 3:مراقبه كنيد زمان خوردن غذا فقط به خوردن غذا فكر كنيد.مجسم كنيد
با هر لقمه، انرژي موجود در غذا به همه ي سلول هاي بدنتون ميرسه.از هر
لقمه ي اون لذت ببريد.
نكته: غذايي كه با مراقبه خورده ميشه هرگز باعث چاقي هاي موضعي نميشه.(در
واقع وقتي ما غذا مي خوريم در حالي كه به صد چيز غير از خوردن غذا فكر مي
كنيم، باعث انباشته شدن اون در جاهاي نامناسب مي شيم. بر عكسش هم
صادقه.يعني كساني كه هر چيزي كه مي خورن، چاق نمي شن، اگه روي غذا خوردن
آگاهانه، مراقبه كنن، همه ي انرژي موجود در غذا رو دريافت مي كنن.حتي مي
تونين مجسم كنين كه دوست دارين غذا در چه قسمتي از بدن شما باعث چاقي
بشه! وقتي دارين غذا مي خورين توي دلتون با لقمه هاتون حرف بزنيد! از
لقمه ي نون و پنير صبحتون بخواهيد كه همه ي نيروش رو به شما انتقال بده.(
نخندين! جدي مي گم! اين يكي از مراقبه هاي هندوهاست!)
تمرين 4:اين تمرين براي سيگاري هاست.اگه روي كشيدن هر سيگار مراقبه كنيد،
خيلي زودتر ارضا مي شيدو به تدريج تعداد سيگارهاتون كم و كمتر مي شه.
به تدريج خودتون رو عادت بديد كه هر كاري كه دارين انجام مي دين، فقط به
اون فكر كنيد و تصور كنيد با اين كار همه ي انرژي نهفته در اون كار رو
دارين دريافت مي كنين. خيلي سخته، اما شدنيه! شايد باورتون نشه اما به
تدريج حتي از كارهايي كه دوست نداشتيد، به شدت لذت مي بريد. اين قانون رو
به ياد بسپرين: بر هر چيز كه تمركز كنيم، انرژي اون رو دريافت مي كنيم.
(در بعضي از مكاتب هندي حتي بر گريه كردن و اندوه هم مراقبه مي كنند و
معتقدند از اون هم ميشه انرژي دريافت كرد اما چون اين بحث ديگه ايه و
بايد فرق بين ايجاد ماند با دريافت انرژي از اندوه رو بدونيم خواهش مي
كنم فعلا" در اين مورد اقدامي نكنيد!)
يك حكايت:
خوب مي خوام يه حكايت از يه گورو ي ( استاد بزرگ) هندي بگم كه توي يه
كتاب خوندم. اون با مريدانش دسته جمعي با هم ، در جايي بيرون شهر، زندگي
مي كردند. همه ي مريد هاي اون موظف بودند سالها پيش اون زندگي كنند و
آموزش ببينند. يك روز يه نفر به اون استاد مراجعه مي كنه و مي گه شما چه
طوري به اين قدرت رسيدين كه مي تونين با نگاه ديگران رو شفا بدين؟ وقتي
من مريد شما بشم، در طي اين همه سال كه بايد پيش شما بمونم، چه تمرين
هايي انجام ميديم ؟در طول روز چه كار مي كنيم؟
استاد مي گه: ما صبح ورزش مي كنيم. بعد صبحانه مي خوريم. بعدكار مي كنيم
تا ناهار. بعد ناهار مي خوريم. كمي استراحت مي كنيم ، باز كار مي كنيم و
شب مي خوابيم!
اون شاگرد عصباني ميشه و ميگه امكان نداره! ما همه ي اين كارها رو انجام
مي ديم اما قدرت شما رو نداريم. استاد مي گه: هرگز شما مثل ما اين كارها
رو انجام نميديد. شما صبحانه مي خوريد، كار مي كنيد، تفريح مي كنيد، در
حالي كه به چيز ديگه اي دارين فكر مي كنين، اما ما وقتي صبحانه مي خوريم
فقط به خوردن اون فكر مي كنيم! وقتي كار مي كنيم فقط به اون كار فكر مي
كنيم. وقتي.....
بنابراين شما هيچ انرژي اي دريافت نمي كنيد! اما ما همه ي انرژي هاي
موجود در طبيعت رو دريافت مي كنيم و با بخشيدن فقط مقداري از اون به
بيمارها، باعث شفاي اون ها ميشيم!
خوب و حالا تمرين آخر:
يك بار ديگه اين پست رو بخون و تصميم بگير همه ي انرژي موجود در كلمات
اون رو دريافت كني. لبخند بر لب داشته باش.حالا آماده باش تا در لحظه ي
ابدي اكنون ، شاد و راضي باشي. از همين حالا شروع كن! چون
امروز اولين روز از روز هاي باقيمانده ي عمر توست
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:20 PM
|
|
چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.
نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:36 PM
|
|
الفبای زندگی
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش کارها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقت برای تحمل شکست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکاری برای قلب های دردمند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امیدها
م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
پس: جواب سلام را با علیک بده ،
جواب کینه را با گذشت،
جواب بی مهری را با محبت،
جواب ترس را با جرأت،
جواب دروغ را با راستی،
جواب دشمنی را با دوستی،
جواب زشتی را به زیبایی،
جواب توهم را به روشنی،
جواب خشم را به صبوری،
جواب سرد را به گرمی،
جواب نامردی را با مردانگی،
جواب همدلی را با رازداری،
جواب پشتکار را با تشویق،
جواب اعتماد را بی ریا،
جواب بی تفاوت را با التفات،
جواب یکرنگی را با اطمینان،
جواب مسئولیت را با وجدان،
جواب حسادت را با اغماض،
جواب خواهش را بی غرور،
جواب دورنگی را با خلوص،
جواب بی ادب را با سکوت،
جواب نگاه مهربان را با لبخند،
جواب لبخند را با خنده،
جواب دلمرده را با امید،
جواب منتظر را با نوید،
جواب گناه را با بخشش،
و جواب عشق چیست جز عشق؟
هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:5 AM
|
|
همسفر!
در اين راه طولاني كه ما بيخبريم
و چون باد ميگذرد
بگذار خرده اختلافهايمان با هم باقي بماند
خواهش ميكنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد
مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم
يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را
و يك شيوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقهمان يكي و روياهامان يكي.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.
و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است
عزيز من!
دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.
عشق، از خودخواهيها و خودپرستيها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .
من از عشق زميني حرف ميزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.
عزيز من!
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .
بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.
بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم..
بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.
بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .
اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .
سخن از ذره ذره واقعيتها و حقيقتهاي عيني و جاري زندگي است.
بيا بحث كنيم.
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.
بيا كلنجار برويم .
اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.
بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگيمان را، در بسياري زمينهها، تا آنجا كه حس ميكنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي ميبخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.
من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.
بيآنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم .
نادر ابراهیمی داستان نویس معاصر
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 0:30 AM
|
|
تحقیقی از"ريچارد وايزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شاير.
چرا برخی مردم بیوقفه در زندگی شانس میآورند درحالی که سايرين هميشه بدشانس هستند؟
مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را شانس میخوانند، ده سال قبل شروع شد. میخواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضیها را میزند، اما سايرين از آن محروم میمانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوششانس و عده ديگر بدشانس هستند؟
آگهیهايی در روزنامههای سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس میکردند خوششانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سالهای گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگیشان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايشهای من شرکت کنند.
نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوششانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصتهای ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوششانس مرتبا با چنين فرصتهايی برخورد میکنند، درحالی که افراد بدشانس نه.
با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصتهايی است يا نه. به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامهای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست.
به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که میگفت: اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديدهايد، 250 پوند پاداش خواهيد گرفت. اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود. با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی میکردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوششانس متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبیتر از افراد خوششانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصتهای غيرمنتظره را مختل میکند. در نتيجه، آنها فرصتهای غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست میدهند.
برای مثال وقتی به مهمانی میروند چنان غرق يافتن جفت بینقصی هستند که فرصتهای عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست میدهند. آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق میزنند و از ديدن ساير فرصتهای شغلی باز میمانند. افراد خوششانس آدمهای راحتتر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند میبينند.
تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدمهای خوشاقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد میکنند.
اول آنها در ايجاد و يافتن فرصتهای مناسب مهارت دارند،
دوم به قوه شهود گوش میسپارند و براساس آن تصميمهای مثبت میگيرند.
سوم به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است.
چهارم نگرش انعطافپذير آنها، بدبياری را به خوشاقبالی بدل میکند.
در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا میتوان از اين اصول برای خوششانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرينهايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوششانس در آنها طراحی شده بود. اين تمرينها به آنها کمک کرد فرصتهای مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند.
يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدمهای شادتری شدهاند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهمتر از هر چيز خوششانستر هستند. و بالاخره اين که من عامل شانس را کشف کردم.
چند نکته برای کسانی که میخواهند خوشاقبال شوند
به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد.
با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را بشکنيد.
هر روز چند دقيقهای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد.
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاهکردن هستیم بستگی دارد
. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به جای قضاوت کردن فردی که میبینیم، در پی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:6 PM
|
|
| مايه آرامش را بيابيم كه درون ماست. و تفسير كنيم زندگي را با نسخه اي آسماني و نجات يابيم از عقلزدگي و علم زدگي از يكسو كه تدريج و نقصان و كمالات دم به دمش ملال افزايد و نسبي گرايي به پا كند و در لحظات بحراني زندگي تنهايمان گذارد و ديگر سو با مدد گرفتن از وحي، پرهیز کنیم از : جهل زدگی، سنت زدگی، خرافه زدگی، هنجار و عرف زدگی، بزرگان زدگی و ... كه ما را از فهم عمق و اساس تعاليم آسماني باز مي دارد |
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:21 PM
|
|
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.
در کیسهی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینیها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:44 PM
|
|
1به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
2 با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند
3 همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید.
4 وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
5 وقتی می گویید :متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
6 قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
7 به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
8 هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
9 عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .
10 در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
11مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
12 آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
13 وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟
14 به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
15 وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت باشد .
16 وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
17 این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
18 اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .
19 وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
20 وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
21 زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:37 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:34 PM
|
|

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب
همدیگررا حفظ کنند.
وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین
تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.
ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی
زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی
با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
و این چنین توانستند زنده بمانند.
درس اخلاقی :
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه
آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:32 PM
|
|
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:45 PM
|
|
۱- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد... به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...
2 - هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...
3- وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...
4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..
5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...
6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...
7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه. ..
8- هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد...
9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..
10- نگو: شب شده است.
: بگو صبح در راه است
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:16 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:12 AM
|
|
|
|
مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند
. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و
بالا خواهد آمد ،
اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
او در ادامه میگوید :
" آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتي، دوستان و روح خودتان و
توپ لاستیکی همان كارتان است
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:56 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:44 PM
|
|
* بهترين دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر يک گل به او تقديم کنيد دسته گلي تقديمتان مي کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلي به آب داديم، دسته گل هايش را پس بگيرد.
* اگر پيام خدا رو خوب دريافت نکرديد، به «فرستنده ها» دست نزنيد، «گيرنده ها» را تنظيم کنيد.
خدا بي گناه است در پروندۀ نگاهتان تجديد نظر کنيد.
خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه هاي بالا و والا را جست و جو کنيم.
* خود را ارزان نفروشيم، در فروشگاه بزرگ هستي روي قلب انسان نوشته اند: قيمت=خدا!
* اين همه خود را تحقير نکنيد، خداوند پس از ساختن شما به خود تبريک گفت.
* وقتي احساس غربت مي کنيد يادتان باشد که خدا همين نزديکي است.
* يادمان باشد که خدا هيچ وقت ما را از ياد نبرده است.
* کسي که با خدا حرف نمي زند، صحبت کردن نمي داند.
* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.
* کسي که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتي نمي کند.
* خدا بي گناه است در پرونده نگاهتان تجديد نظر کنيد.
* ما خليفه خداييم، مثل خدا باشيم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.
* آنکه خدا را از زندگيش سانسور کند هميشه دچار خود سانسوري خواهد بود.
* خدا از آنکه روزهايش بيهوده ميگذرد، نمي گذرد.
* بيهوده گفته اند تنها «صداست» که مي ماند، تنها «خداست» که مي ماند.
* روزي که خدا همه چيز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشيد.
* براي اثبات کوري کافيست که انسان چشم هاي نگران خدا نبيند.
* شکسته هاي دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهاي شکسته دلان است
* به چشم هاي خود دروغ نگوييم، خدا ديدني است.
* چشم هايي که خدا را نبينند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.
* امروز از ديروز به مرگ نزديک تريم به خدا چطور؟
اگراز خدا بپرسيد کيستي؟ در جواب «ما» را معرفي خواهد کرد! ما بهترين معرف خداييم، آيا اگر از ما بپرسند کيستي؟ خدا را معرفي خواهيم کرد؟
* وقتي خدا هست هيچ دليلي براي نااميدي نيست.
* آسمان، چشم آبي خداست، نگران هميشه من و تو.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 12:30 PM
|
|
یک پیرمرد اروپايي مسلمان همراه با نوه کوچکش در یک مزرعه زندگی می کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند. نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد فقط بتواند از او تقلید کند. یه روز نوه اش پرسید : پدربزرگ من هر دفعه سعی میکنم مانند شما قرآن بخوانم ، اما آن را نمیفهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش میکنم و کتاب را میبندم ! خواندن قرآن چه فایدهای دارد؟ پدر بزرگ به آرامی پاسخ داد: این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور! پسر بچه گفت: اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ های سبد بیرون می ریزد!؟ پدر بزرگ خندید و گفت : " آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریع تر حرکت کنی." و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند . پسر سبد را آب کرد و سریع دوید، اما سبد قبل از اینکه او به خانه برگردد خالي شد. پسر در حالی که نفس نفس میزد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن است و به سمت سطل رفت. پیرمرد گفت : "من یک سطل آب نمیخواهم، من یک سبد آب میخواهم، تو به اندازه کافی سعی خود را نکردی ." و از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند. پسر میدانست که این کار غیر ممکن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سریع تر بدود باز قبل از اینکه به خانه باز گردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت. پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و سخت دوید، اما وقتي که به پدربزرگش رسید، سبد بازخالی بود. نفس نفس زنان گفت: "ببین! پدربزرگ، بی فایده است. پیرمرد گفت: "باز هم فکر میکنی که بیفایده است؟ به سبد نگاه کن." پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که داخل و بيرون سبد زغال کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده است! « پسرم، مي داني چه اتفاقی میافتد وقتی که تو قرآن میخوانی؟ تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر
نسپاری، اما وقتی که آن را می خوانی تو تغییر خواهی کرد؛ باطن و ظاهر تو و این کار الله است در زندگی ما...
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:25 PM
|
|
یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد . رفتار وی گیجم کرد . به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است .
دلم نمی خواهد اتومبیلی را ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند !!!!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:24 PM
|
|
بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.
بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.
مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. ...
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.
مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.
او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.
اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:23 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:22 PM
|
|
سه پرسش سقراط
هر زمان شايعه اي روشنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت: سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.
- لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا - اسراء، 36.
-
- به چیزی که علم و اطمینان نداری، اعتماد مکن و آن را بر زبان میاور، زیرا گوش و چشم و دل و اندیشه آدمی مسوول خواهند برد
لا تقل مالا تعلم بل لا تقل کل ما تعلم - نهج البلاغه، حکمت، شماره 383.
نه تنها چیزی که علم نداری، بازگو مکن بلکه همه آنچه را که می دانی را نیز مگو.
حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:" نه ، برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟" مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نیز فرموده اند:
رحم الله عبدا قال خیرا فغنم او صمت فسلم »خدا بیامرزد کسی را که کلام خداپسندی را بر زبان آورد و پاداش گیرد و یا آنکه سکوت حکیمانه کند و - از مبتلاشدن به کیفر سخنان ناستوده - سالم بماند.
لا یؤمن العبد حتی یحب لاخیه ما یحب لنفسه من الخیر - فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 23، ص 183 ذیل آیه 19 نور.
انسان، مؤمن محسوب نمی شود مگر آنکه دوست بدارد برای دیگران آنچه راکه برای خود دوست می دارد.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:20 PM
|
|
اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.
نجيب زاده گفت: ميخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.
کشاورز اسکاتلندي گفت: براي کاري که انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين. اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ وينستون چرچيل
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:10 PM
|
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود... او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و رو حتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است....
خیلی وقتها اتفاق می افتد که ما در غل و زنجیر زندگی می کنیم و هرگز در نمی یابیم که کلید آن در جیب خودمان است.
آدمی را باید تشویق نمود تا مسوولیت وجودی خود را بپذیرد و متوجه شود که در درون محدوده های خاص می تواند خویشتن را در هر لحظه که بخواهد مجددا تعریف کرده و در محیط اجتماعی خود رفتار و احساس متفاوتی داشته باشد.
---
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند!
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.
آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم!
هر مانعى = فرصتی
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 4:35 PM
|
|
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود.
آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 4:23 PM
|
|
نامه يك مادربه فرزندانش:
مي خواهم بدانيد چه قدر دوستان دارم وشما نزد من ازچه پايگاه ويژه اي برخوردارهستيد.
دراين برهه از هستي كه ما ان رازندگي مي ناميم دونكته اموخته ام :يكي اينكه هريك ازما درعالم وجود ؛انسانهايي ويژه و يكتا هستيم؛وديگر اينكه عشق بالاترين و قدرتمند ترين وسيله اي است كه درزندگي دراختيارداريم.
تعهد ومسئوليت ما«درمقابل زندگي»دراين سياره اين است كه از كليه وتواناييهاي خود براي رسيدن به انچه توانايي ان راداريم استفاده كنيم واين امتياز رابراي كليه همنوعان خود نيز قائل باشيم .چنانچه اين وظيفه راازراه ابراز عشق ؛علاقه واحترام وبي غرضانه به انجام رسانيم. وقتي دنيا راترك مي كنيم كه ناگزير روزي ترك خواهيم كرد ؛پيوسته جاي نيك ماخالي خواهد بود.
ماموريت مادرزندگي اين است تاانجا كه مي توانيم شاداب و مثبت انديش باشيم .اين حقي است كه پروردگار به ما عطاكرده است و چنانچه نتوانيم عميقا وقلبا ازخود راضي باشيم وبه عنوان انساني ويژه ويكتا به خود عشق بورزيم هرگز موفق نخواهيم شد به طور كامل درخدمت ديگران قرار گيريم و دنيايي زيبا ؛ دوست داشتني و قرين صلح وارامش كه ارزوي هميشگي ماست ؛داشته باشيم .
عشق به خود عشقي خود خواهانه نيست .خود شيفتگي درواقع مثبت ترين وكامل ترين نحوه بيان تشكرازپروردگاري است كه زندگي را به ما عطا كرده است.
شادي به خودي خود وجود خارجي ندارد وچيزي جز وهم و خيال نيست .فقط بااحساس شادي دروني مي توانيم ان رادرك كنيم اگر تاپايان عمر به دنبال شادماني بگرديد ان رانخواهيد يافت .شادي رانمي توان درپديده هاي مادي ؛در هيجانات درساير مردم درارزوي شادبودن درخريد ان يا هروسيله ديگر پيدا كرد شادي احساس دروني است كه صرفا از درون نشات مي گيرد.
شگفت اوراين است كه اين شادي دردسترس هركس هست وصرف نظر ازاينكه چه كسي ودر چه موقعيتي هستيد بايد از اين واقعيت اگاه باشيدكه اين هديه ازان شماست.شما شايستگي ان را داريد كه شاد باشيد ولازمه شادبودن ؛داشتن خصوصيات ويژه اي نيست .شما هرگز براي كسب شادي نبايد متكي به ديگري باشيد چون اين تحميلي به دو طرف محسوب مي شود .اگر شادي شما دروني وواقعي باشد واين حق را به ديگران بدهيد به طور طبيعي وخود به خود اين شادي را به ديگران هم منتقل مي كنيد بدون انكه لازم باشد تلاش براي ان كنيد ما بايد به هر موقعيتي كه در زندگي برايمان پيش مي ايد به ديده عشق و احترام بنگريم و براي ديگري هم همين حق را قايل باشيم ؛زندگي با شكوه وزيباست .اراده پروردگار از ابتدا براين قرار گرفت كه چنين باشد واين صرفا به علت رفتاري كه ماباخود وديگران داريم است كه اجازه مي دهيم زندگي چيزي كمتراز يك پديده كامل و زيبا باشد.
سياره اي كه ما دران زندگي مي كنيم مانند بدن انسان است و هر يك از ما يكي از سلولهاي ان ما درمقابل اين بدن كه ان را كره ارض مي نا ميم . مسئوليت داريم سلولي سالم و شاداب كه تابش وپرتوي جز نيكي و مثبت انديشي نداردباشيم؛جايي براي بدبيني و خودخواهي وجود ندارد .تنها باكوشش براي بهترين بودن واين حق رابراي ديگران هم قايل شدن است كه مي توانيم به موفقيت برسيم.همواره بايد كوشش كنيم ا شخصي دوست داشتني و بي غرض باشيم واين حق رابراي ديگران نيز محفوظ بداريم كه صرف نظر از اختلافهايي كه ازنظر قيافه ؛رفتار ياعقايد با ما دارند ؛شخصي دوست داشتني و بي غرض باقي بمانند .اين يگانه راه بقاي سياره ماست.
تصميم دارم عمري طولاني ؛پر ثمر وموفقيت اميز داشته باشم؛رشد كنم و درسهاي جديدي بياموزم اما اگر تافردا زنده نماندم اين پيامي است كه دوست دارم پيش ازترك دنيا براي هريك از شما به جاي گذارم .
فردفردشما رااز صميم قلب دوست دارم و شما راهمان طوركه هستيد پذيرا مي باشم.از شماانتظاري ندارم جز اينكه شاداب و بانشاط باشيد؛زندگي موفقيت اميزي داشته باشيد .
درمقابل من هم سعي مي كنم درحد توان خود بهترين انسان باشم اطمينان داشته باشيد كاري نيست شما انجام دهيدكه موجب ياس و نوميدي من شود وذره اي از عشق و محبتم نسبت به شما بكاهد.عشق منن به شما عشقي بدون قيدوشرط است .تنها ارزويم اين است كه شما از حقي كه پروردگاربزرگ برايتان قائل شده بهره جوييد يعني شادبودن وازحداكثرتوانايي هاي خود براي بهترين شدن استفاده كردن ؛واين حق را بدون قيدوشرط براي ديگران هم قائل باشيد .
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:21 PM
|
|
شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت:
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
-نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:55 AM
|
|
ینل واترمن داستان آهنگری را می گوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شدند.
یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجیب است
درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر زندگیش آمده است .
اما نمی خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به این موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را یافت روز بعد که دوستش به دیدنش آمده بود گفت : در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم می دانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ای از فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بیرحمی سنگینترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم " یک بار کافی نیست "آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهی فولادی که به دستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد حرارت پتک سنگین و آ ب سرد تمامش را ترک می اندازد می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد "
آنگاه مکثی کرد و ادامه داد " می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد .
اما تنها چیزی که می خواهم این است : " خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن "
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 4:2 PM
|
|
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟ نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند. آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم. همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:4 AM
|
|
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو.
سنگي آنجاست. به سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم.سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت: خوب پس با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند.
و اگر با دست هايم به آن حمله کنم, انگشتانم زخمي مي شوند، و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند.
من اين را نپرسيدم. پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:
بهترين شمشيرزن به آن سنگ مي ماند، بي آنکه شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند!
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:3 AM
|
|
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانوادهاي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمههاي راه پدر از فرزند پرسيد:
خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي ميکنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که:
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمههاي باغمان طول دارد و آنان برکهاي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کردهايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند.
ايوان ما تا حياط جلوي خانهمان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي ميکنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نميشود.
ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت ميکنند، اما آنها خود به ديگران خدمت ميکنند. ما غذاي مصرفيمان را خريداري ميکنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد ميکنند.
ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني
دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن ميگفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت.
پسر سپس افزود:
متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!!.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:2 AM
|
|
به پسرم درس بدهید
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:21 PM
|
|
این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.'
پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.
به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظبتوپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.'
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟' پروفسور لبخند زد و گفت: ' خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:23 AM
|
|
استادى از شاگردانش
پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم
داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که
خشمگين هستند صدايشان را بلند
ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى
کردند و يکى از آنها گفت: چون در
آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از
دست ميدهيم.
استاد پرسيد:
اينکه آرامشمان را از دست ميدهيم
درست است امّا چرا با وجودى که طرف
مقابل کنارمان قرار دارد داد
ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى
ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که
خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام
جوابهايى دادند امّا پاسخهاى
هيچکدام استاد را راضى
نکرد.
سرانجام استاد چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر
عصبانى هستند، قلبهايشان از
يکديگر فاصله ميگيرد. آنها
براى اين که فاصله را جبران کنند
مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان
عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين
فاصله بيشتر است و آنها بايد
صدايشان را
بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو
نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى
ميافتد؟ آنها سر هم داد
نميزنند بلکه خيلى به آرامى با
هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون
قلبهايشان خيلى به هم نزديک است.
فاصله قلبهاشان بسيار کم است .
استاد ادامه داد: هنگامى که
عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه
اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف
معمولى هم با هم نميزنند و فقط در
گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز
هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم
بينياز ميشوند و فقط به يکديگر
نگاه ميکنند. اين هنگامى
است که ديگر هيچ فاصلهاى بين
قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:42 AM
|
|
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج. نیمههای شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و نالههای دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش میرسید. مبهوت فریادها و نالهها بود که شبان دست بر شانهاش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها نالههایش را میشنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما میگوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال میشویم که نفس میکشد.
ناصر خسرو گفت: میخواهم به پیش آن مرد روم. مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.
مرد به آن دو گفت از جان من چه میخواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم..
ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدمهای جدید و زندگیهای گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود...
چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت..
اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ میگوید:
سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان میکنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو.. لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانهای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 12:53 PM
|
|
![]()
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
لئو تولستوی![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:49 AM
|
|
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:28 AM
|
|
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach.آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that
the towel is warm از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used
since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می یاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین !
To pass time with
your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy.کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
To laugh .......laugh. ........and laugh ......
remembering stupid
things done with stupid friends.یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و ......... باز هم بخندی
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:24 PM
|
|










[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:30 PM
|
|
1- خوش بين باشيد: به زندگى با ديدى مثبت نگاه كنيد تا خود را به دليل احساس انرژى و خوشحالى بسيار زيادى كه نصيبتان خواهد شد، شگفتزده کنيد.
۲- ديد گسترده ای داشته باشيد: اجازه ندهيد مشکلات كوچك شما را آشفته نمايد.
۳- سپاسگزار باشيد: از ديگران قدردانى كنيد. از همكار خود به خاطر كمكش سپاسگزاری كرده و به دليل پيروزی در انجام كارش به او شادباش بگوييد.
۴- كارهايى انجام دهيد كه از انجام دادن آنها لذت مى بريد: اتومبيلتان را بشوييد، به برخى تعميرات کوچک در منزل بپردازيد، تلويزيون تماشا كنيد، خريد برويد.
۵- از جسم خود مراقبت كنيد: خوب بخوريد و خوب ورزش و استراحت كنيد. به باشگاه رفته و كمى بدويد يا در يك بازى ورزشى شركت كنيد.
۶- برنامه هاى روزانه خود را عوض كرده تا انرژى جديدى پيدا كنيد.
۷- با مردم در تماس باشيد: آيا به خاطر مى آوريد زمانى كه يك دوست قديمى به طور غيرمنتظره با شما تماس گرفت چه احساسى داشتيد؟ با افراد فاميل و يا دوستان قديمى خود تماس گرفته و از حال آنها باخبر شويد.
۸- خلاق باشيد: روزنه اى براى انرژى خلاق خود بيابيد. اين ممكن است شامل كاردستى، بازسازى، نقاشى، ترسيم كاريكاتور، نويسندگى و يا حتى باغدارى باشد. مهم نيست كه چقدر مشغله داشته باشيد و يا تا چه اندازه در آخر هفته احساس بى حالى مى كنيد، اگر زمانى را براى انجام فعاليت هاى خلاق اختصاص دهيد، احساسى شادتر و سالم تر خواهيد كرد.
۹- تخيل كنيد: آرزوها و بلندپروازى هاى خود را يادداشت كرده و به تدريج آنها را واقعيت بخشيد آنگاه هميشه چيزهايى براى انتظار كشيدن، و جايى براى متمركز كردن انرژى خود خواهيد داشت.
۱۰- بخشنده باشيد: شايد زمان آن فرا رسيده باشد كه كسى (يا خودتان) را به خاطر چيزى كه اتفاق افتاده و يا گفته شده مورد بخشايش قرار دهيد. اتفاقات و اشتباهات گذشته را پذيرفته و فراموش كنيد. بدانيد كه نمى توانيد زمان را به عقب برگردانيد. شادمانى خود را با از ياد بردن نااميدى ها و شكست هاى گذشته دوباره به دست آوريد.
برگرفته از روزنامه ی شرق
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:28 PM
|
|
بهمنکده : همه چیز از فکرتان شروع می شود. این سیستم اعتقادی شما و طرز تفکرتان است که زندگی امروزتان را شکل می دهد. اگر زندگی متوسط الحالی را می گذرانید به خاطر تصمیمات بدی است که اتخاذ کرده اید. و تصمیمی که گرفتید هم از طرز تفکر و باورهایتان سرچشمه می گیرد.درنتیجه، اگر می خواهید به موفقیت دست پیدا کنید، باید اول از فکرتان شروع کنید. طرز تفکر افراد موفق را الگوی خود قرار دهید و مطمئن باشید که شما هم مثل آنها نتیجه عالی به دست خواهید آورد.
طرزفکر 1: همه انسانهای موفق مسئولیت پذیر هستند. مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، افراد موفق مسئولیت آنرا به گردن می گیرند. هیچوقت اقتصاد یا کس دیگری را در کسادی کارشان مقصر نمی کنند. درعوض، با قبول اشتباه خود مسئولیت آن را پذیرفته و به فکر بهبود وضعیت می افتند. افراد موفق می دانند که اگر دیگران را مقصر بدانید یا مسئولیت را گردن این و آن بیندازید، قدرت کنترل موقعیت را از دست خواهید داد.
طرزفکر 2: همه انسانهای موفق به کار خود متعهدند. موفقیت اتوماتیک وار به دست نمی آید؛ از آسمان به زمین نمی افتد. باید برای به دست آوردن چیزهایی که در زندگی می خواهید، 100% به کارتان تعهد داشته باشید. خیلی ها فقط رویای موفق شدن را در سر می پرورانند، امیدوارند که موفق شوند، آروزیشان موفقیت است اما هیچوقت به کارشان متعهد نمی شوند. لحظه ای که تصمیم می گیرید و 100% به کاری متعهد می شوید، دیگر هر کاری که لازم باشد برای رسیدن به آن انجام می دهید.
طرزفکر 3: همه انسانهای موفق جرات تصمیم گیری برای موفقیت در زندگی را دارند. می دانید، موفق شدن جرات و جسارت می خواهد. اگر فرصتی پیش رویتان است، برای استفاده از آن نیاز به جرات و شهامت دارید. این مسئله مخصوصاً در موفقیت های مالی بسیار مهم است. قبل از اینکه کار و بیزنسی را شروع کنید، باید جرات بله گفتن به آن و شروع آنرا داشته باشید.با دنبال کردن این سه طرزفکر افراد موفق، امیدواریم که بتوانید به هرچه در زندگی می خواهید برسید.موفقیت تصادفی نیستموفقیت هیچوقت تصادفی اتفاق نمی افتد. البته ممکن است که در طول مسیر کمی شانس با شما همراه شود و در یک موقعیت خوب قرارتان دهد اما بادوام نیست. موفقیت از آن کسانی می شود که روی شانسشان سرمایه گذاری می کنند و احتمال شکست خود را پایین می آورند.اگر به بعضی از موفق ترین افراد دنیا نگاه کنید می فهمید که اکثر آنها از هیچ به آنجا رسیده اند. خیلی از آنها بچه یتیم هایی بوده اند که حتی نمی توانستند سالی یک حمام درست و حسابی بگیرند. اما چطور ممکن است کسی که چنین شانس بدی در زندگی خود داشته است، به چنان موفقیتی دست پیدا کند؟ساده است، چون موفقیت هیچوقت تصادفی اتفاق نمی افتد. خیلی از این افراد با تلاش بی وقفه به موفقیت دست پیدا کرده اند چون انتخاب دیگری نداشته اند. این سخت کوشی برایشان به شکل عادت در آمده و هیچوقت حتی وقتی زندگی مرفهی برای خود تهیه کردند هم دست از تلاش برنداشته اند. کار سخت، هوشمندانه و داشتن دوستان زیاد آنها را به این پله رسانیده است.اینها عناصر موفقیتند که در اختیار همه است، حتی اگر خیلی افراد نخواهند که این اصول را بپذیرند. از این گذشته همه ما در انتخابمان آزادیم. می توانیم تصمیم بگیریم که موفق شویم یا شکسته بخوریم، انتخاب با ماست.موفقیت تصادفی نیست. هیچکس نیست که بدون تلاش و ذکاوت توانسته باشد به موفقیت دست پیدا کند. این خودتان هستید که می توانید تصمیم بگیرید که در زندگیتان موفق باشید یا ناموفق. انتخاب با شماست.
منبع : بهمنكده
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:26 PM
|
|
دو قطره آب اگر در کنا هم قرار بگیرند چه میکنند؟
آنها تصویر قطره دیگر را در خوددیده وبه هم می پیوندند ویک قطره بزرگ
را تشکیل میدهنداگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه میشود؟
آنها هیچگاه یکی نمی شوند.شاید وشاید تصویر سنگ دیگر را تاحدودی
در خود ببینند.
اما کدام یک مقاومتر وسخت ترند؟ آب یا سنگ؟
اگرسنگی ازکوه سرازیر شود وبه مانعی برخورد کند،چه می کند؟
اگرمانع کوچک باشد،از روی آن عبور میکند.
اگرمانع متوسط باشد،آن رادرهم می شکند.
اگربزرگترباشد،پشت آن می ایستد،تا تقدیر چه پیش آید.
اما آب چه میکند؟
ابتدا سعی میکند مانع را با خود همراه کند.اگرنتوانست
آنگاه بدون دردسر به دنبال فرار از کوچکترین روزنه میگردد واگرنتوانست
صبرمیکند تا به اندازه کافی قوی شود وآنگاه یااز روی مانع عبورمیکند
ویا مانع را درهم می شکندآب درعین نرمی ولطافت،در مقایسه با سنگ
به مراتب سر سخت تر ودر رسیدن به هدف خود،لجوج ترومصمم تراست.
سنگ پشت اولین مانع جدی می ایستد.ولی آب راه خود را به سوی
دریا می یابدوآنرامی پیماید.
در این مثال نکته این است که هرچه سخت وقالبی باشیدهضم دیگران
برایتان مشکل تر خواهد بودودرنتیجه احتمال بزرگتر شدنتان نیز کاهش می یابد.
مهارتهایی که به شما برای آرامش،بزرگواری واجتماعی شدن کمک
خواهد کرد را به یاد داشته باشید
نرمی وبخشش ومداراوپشتکار.
درزندگی باید معنای واقعی سرسختی واستواری ومصمم بودن رادردل
نرمی وگذشت جستجوکرد
گاهی لازم است کوتاه بیایی وگاه ...نگاهت رابه سمت دیگری بدوزی.
صبور باید بود،اما همیشه مصمم!![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:6 PM
|
|
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:16 PM
|
|
كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.
همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!
او پاسخ داد: ممكن است.
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!
او گفت: ممكن است.
پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.
همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.
او پاسخ داد: ممكن است.
فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !
او گفت: ممكن است.
و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد... ![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:23 PM
|
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می داننددر آن بین ، پسری برخاست .
و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:26 PM
|
|
لیـــــوان رو زمین بگذار!!

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 6:30 PM
|
|
|
20 راه برای افزایش شادابی و طول عمر
زندگي ايدهآل:سرچشمه جوانی و شادابی چیست؟ گذر عمر امری اجتناب ناپذیراست. با این حال همه انسانها تمایل دارند که در این گذار ناگزیر زندگی همچنان سالم، شاداب و زیبا باقی بمانند. در ادامه به 20 مورد از روش های رسیدن به این خواسته معقول اشاره می کنیم. 1- ازدواج: مطالعات نشان می دهد که درصد مرگ و میر در افراد مجرد به طور بارزی بیشتر از افراد متاهل می باشد. 2- قهقهه زدن: محققان می گویند که خنده بهترین دارو است که موجب ارتقا پاسخ ایمنی ، کاهش قند خون ، افزایش جریان اکسیژن در بدن و بهبود کیفیت خواب می شود. جریان متوسط خون در هنگام خندیدن و بعد از آن 22% افزایش می یابد . در حالیکه استرس های روحی جریان خون را 35% کاهش می دهد. 3- داشتن حیوان خانگی: فعالیت بدنی ناشی از مراقبت از این حیوانات یکی از راه های حفظ سلامت است. بعلاوه محبت کردن ویا تماشای حرکات جالب حیوانات منجر به آرامش انسانها می شود و آنها دنیای بیرون از خود را نیز تماشا می کنند. 4- ترک سیگار: افرادی که سیگار می کشند تقریبا 13 سال شانس زندگی را از دست می دهند. بعلاوه انواع بیماری های مزمن ناشی از مصرف سیگار نیز کیفیت عمر باقی مانده را کاهش می دهد. 5- ورزش بیشتر: ورزش باعث تقویت قلب و افزایش پمپ خون می شود . کلسترول و فشار خون کاهش می یابد. عامل پیشگیری و کنترل دیابت است. ماهیچه ها و استخوانها را تقویت می کند. آیا همه این مدارک کافی نیست تا گویای مزیت واقعی ورزش برای سلامت فرد باشد. 6- فعالیت مغزی: بازی شطرنج، مطالعه روزنامه، حل جدول از جمله فعالیت های مثبت مغز است. فعالیت های مغزی مانع از بروز آلزایمر می شود. 7- کمتر در معرض نورخورشید قرار گیرید: استفاده از کرم ضد آفتاب، عینک دودی و کلاه لبه پهن مانع از آسیب های ناشی از نور خورشید می شود و احتمال بروزسرطان پوست (شایع ترین نوع سرطان) را کاهش می دهد. 8- ملاقات پزشک: ملاقات منظم پزشک عمومی می تواند شانس زندگی سالم را افزایش دهد. زیرا انجام معاینات توصیه شده توسط پزشک ، پیشگیری به موقع از بروز انواع بیماری ها را میسر می کند. 9- خوردن ماهی: خوردن حداقل دو وعده غذایی ماهی در هفته بسیار مفید است. زیرا احتمال مرگ ناشی از بیماری قلبی را کاهش می دهد. مانع از لخته شدن خون، کاهش مقدار چربی و احتمال چاقی می شود. بعلاوه سرشار از مواد مغذی مثل سلنیوم، پروتئین و آنتی اکسیدان می باشد. 10- خوردن میوه ها و سبزیجات تازه: بروکلی ، کلم، موز و سایر میوه ها و سبزیجات سرشار از ویتامین ، مواد معدنی ، فیبر و آنتی اکسیدان می باشد. 11- تماس فیزیکی (در آغوش گرفتن): زوجهایی که برای مدتی تماس فیزیکی ساده مثل در آغوش گرفتن یا دست در دست برقرار می کنند کمتر دچار مشکلات قلبی و افزایش فشار خون می شوند. 12- کاهش مصرف الکل : زیاده روی در مصرف الکل شانس زندگی بیشتر را کاهش می دهد. 13- خواب کافی: خواب کمتر از 6 ساعت در شب تاثیر منفی بر سلامت فرد دارد و احتمال بروز دیابت را افزایش می دهد. 14- خوش بینی و تفکر مثبت: شانس زندگی افراد دارای این خصلت 19% افزایش می یابد. این چنین افرادی کمتررنج می برند. 15- کاهش مصرف چربی: غذاهای کم چرب احتمال بروز بیماری های قلبی را کاهش می دهد. 16- مراجعه به دندانپزشک: مراجعه مرتب به دندانپزشکی و معاینه دندانها از بروز انواع بیماری های دهان و دندان جلوگیری می کند. زیرا این بیماری ها به نوبه خود منجر به بروز بیماری های تنفسی و قلبی می شود. 17- کنترل استرس : کنترل استرس به هر طریق ممکن مثل دریافت مشاوره ، مدیتیشن و یا ورزش شانس زندگی را افزایش می دهد. استرس باعث کاهش جریان خون ، افزایش کلسترول ، کاهش فعالیت مغزی و ضعف سیستم ایمنی می شود. 18- برگشت به مدرسه: ادامه تحصیل و یا آموزش مداوم در زندگی کیفیت زندگی سالم را ارتقا می دهد. 19- خوردن ویتامین ها: ویتامین های مختلف مانع از بروز بیماری های قلبی میشود.یکی مولتی ویتامین خوب حاوی مواد معدنی ، آمینو اسید، عصاره گیاهی و سایر مواد مغذی است. 20- نوشیدن چای: نوشیدن چای سبز احتمال بیماری های قلبی- عروقی را کاهش می دهد. منبع: سلامت نیوز |
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:40 AM
|
|
|
شيوه زندگي يکي از مهمترين عوامل موفقيت است
زندگي ايدهآل:آيا تا به حال در شرايطي بودهايد که به خودتان بگوييد «من هرچه قدر تلاش کنم باز هم موفق نخواهم شد؟» وقتي هميشه با وجود تلاش فراوان شکست بخوريد؛ يعني يک جاي کارتان از ريشه خراب است. يکي از اين «جاهاي کار» قوه خلاقيت است! اگر در هر کاري هيچ خلاقيتي از خود نشان ندهيد در آن کار موفق نخواهيد در وبلاگ "زنگوله" آمده است: هر عنواني که داشته باشيد در کارتان به خلاقيت نياز داريد، پس منتظر معجزه نباشيد و از همين حالا دوران خلاقيت و موفقيت در زندگي تان را شروع کنيد. شما به کار خود علاقه نداريد؛ اين مشکل را خيلي از افراد دارند. هميشه دوست داشتهايد طراح اتومبيل شويد، اما چشم بهم زدهايد و ميبينيد آنچه داريد فوق ليسانس مهندسي نساجي است و نزديک سي سال سن! خوب در اين شرايط نميشود انتظار داشت شما صبح به صبح با ايدههاي نابي در رابطه با نساجي از خواب برخيزيد و با شوق و ذوق سرکار رويد. هيچ کس به خوبي خودتان نميتواند براي آينده تصميمگيري کند، اما در اين حد بگويم که يا بايد سراغ طراحي اتومبيل برويد يا بايد به نساجي علاقهمند شويد. اديسون ميگويد: «من حتي يک روز هم در زندگيام کار نکردم، آنها همه تفريح بود.» شما امور مهم از غير مهم را به خوبي تشخيص نميدهيد. مشغول بودن به معني مفيد بودن نيست. اينکه شما از شش صبح تا نه شب سر کار هستيد تضميني براي موفقيت شما نيست. موقعي انتظار نتيجه خوب داشته باشيد که واقعا کار کنيد. حتي اگر يک ساعت کار مفيد انجام دهيد نتيجه آن را خواهيد ديد، اما صرفا سر کار رفتن نتيجه خوب به همراه نخواهد داشت. اديسون ميگويد:«مشغول بودن هميشه به معني مفيد بودن نيست، کار واقعي وقتي مشخص ميشود که نتيجه خوبي بدهد و براي گرفتن نتيجه خوب چيزهايي از قبيل برنامهريزي، هماهنگي، ذکاوت، شجاعت و… لازم است. با تظاهر کردن چيزي درست نميشود.» شما خيلي زود دلسرد ميشويد. امروز با شوق و ذوق راجع به ايده جديدتان با همه بحث ميکنيد و فردا به همه ميگوييد« ايده مسخرهاي بود فايده نداشت، يه فکر ديگه کردم….» در اين حالت يا راه درست فکر کردن و تصميم گرفتن را بلد نيستيد يا زود دلسرد ميشويد. به جاي اينکه هر روز يک ايده جديد بدهيد ماهي يک ايده را عملي کنيد. از ميان فکرهايتان بهترين را انتخاب کنيد و روي آن وقت بگذاريد و با پشتکار جلو برويد. شما اشتباهات خود را زود فراموش ميکنيد. همه ما اشتباه ميکنيم، هيچ شک و ايرادي هم به اين وارد نيست و اين کاملا طبيعت انسان است. اما اينکه هر دفعه اشتباه قبليتان را از ياد ببريد و دوباره آن را تکرار کنيد به هيچ وجه قابل قبول نيست. وقتي اشتباهي ميکنيد به خود بگوييد اين برايم درس خوبي شد که ديگر هرگز اين اشتباه را تکرار نکنم و اين را به خاطر بسپاريد. شما به کار کردن عادت نداريد. اگر هميشه عادت داشتهايد از نه صبح تا پنج عصر بنشينيد پشت ميز و امضا يا مهر بزنيد انتظار نداشته باشيد در کار جديد تان خلاقيت فوق العادهاي داشته باشيد. يک شبه هيچ چيز عوض نخواهد شد، پس فقط به کاري که ميکنيد ايمان داشته باشيد و با پشتکار و صبر جلو برويد. «صبر و شکيبايي کليد موفقيت است فقط بايد به آن ايمان داشته باشيد.» (اديسون) شما وقفه زيادي بين کارها مياندازيد. اصلا و ابدا مشکلي با يک استراحت و تفريح به موقع نيست، اما بايد هميشه به ياد داشته باشيد چه موقع هر چيزي کافي است و براي انجام دادن آنچه به نفع تان است اراده داشته باشيد. شما شيوه زندگي نا سالميداريد. باور بکنيد يا نه «شيوه زندگي» يکي از مهمترين عوامل موفقيت شماست. پس به زندگيتان نظم و ترتيب دهيد و آن را درست مديريت کنيد. |
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:37 AM
|
|
زندگي ايدهآل:يك رهبر خوب بيش از آنچه که از خود بگويد از ديگران ميگويد.
به گزارش وبلاگ "آيين خوشبختي آمده است: يك رهبر خوب هميشه شاديهايش را با ديگران و غم آنها را با خود قسمت ميكند.
يك رهبر خوب بيشتر از آنكه بخواهد ديگران براي وي كار كنند، مشتاق است تا براي ديگران كار كند.
يك رهبر خوب بيشتر از آنكه خود را باور دارد ديگران را باور ميکند.
يك رهبر خوب بيشتر از خود به ديگران ميانديشد.
يك رهبر خوب بيشتر از راحتي خود به راحتي ديگران ميانديشد.
يك رهبر خوب بيشتر از پيروزي خود به پيروزي ديگران ميانديشد.
يك رهبر خوب بيش از منافع خود به منافع ديگران ميانديشد.
يك رييس نمونه موفقيت ديگران را موفقيت خود ميداند.
يك رييس نمونه پيشرفت کارمندانش را پيشرفت خود ميداند.
بزرگترين رمز موفقيت آن است که بدانيم ميتوانيم. ظرف موفقيت انسان در روحيات او نهفته است. از صفات بارز افراد موفق داشتن هدف است.
طاعوني خطرناكتر از تفكر منفي براي انسان وجود ندارد. تفكر منفي به مانند موريانهها پايههاي زندگي را نابود ميکند. تفكر مثبت آهنربايي است كه همه خوبيها را به خود جذب ميكند.
راستگويي به اعتبار و اعتبار و ثروت شما ميافزايد. صميميت شاهراه موفقيت است.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:36 AM
|
|
مشاوره با متخصص اولین قدم برای حل مشکلات است «من یکی که دوست ندارم مشکلم را به کسی بگویممگر دل آدم سفره است که هر جا پهنش کنی و دردت را بگویی.»؛ «ای بابا حالا مگر مشاور میخواهد چه کار کند؟ فوقش میخواهد یک ساعت بنشیند و حرف بزند. اصلا مگر با حرف مشکلی حل میشود؟ تازه اگر هم بشود، من خودم استاد حرفم!». شما وقتی به مشکلی برمیخورید و دچار تنشهای روحی و عاطفی میشوید، چه کار میکنید؟ آنقدر مشکل را توی دلتان نگه میدارید تا بالاخره خودش حل شود، سراغ قرص مسکن و داروهای آرامبخش میروید یا خیلی سریع و در اسرع وقت با مشورت از دیگران و مراجعه به مشاور سعی میکنید مشکلتان را حل کنید؟ ما وقتی دندانمان درد میگیرد، به دندانپزشک مراجعه میکنیم، وقتی یک جوش روی پوستمان ظاهر میشود، به متخصص پوست مراجعه میکنیم اما وقتی دچار استرس، اضطراب و افسردگی میشویم، به روانشناس و مشاور مراجعه نمیکنیم.
بررسیها نشان داده است مشکلات روانی و تنشهای عاطفی اگر به موقع حل نشوند، سلامتی را به خطر میاندازند و باعث استرس و اضطراب شده و بیماریهای جسمی خطرناکی ایجاد میکنند. با دکتر طیبه زندیپور - استاد دانشگاه و مدیر کلینیک مشاوره الزهرا - در اینباره گفتوگو کردهایم. خانم زندیپور که دکترای مشاورهاش را از دانشگاه UCL (کالیفرنیا) گرفته است، به نکات مهمی اشاره کرد که از نظرتان میگذرد. خانم دکتر اینکه میگویند بیماریهای جسمی ریشه در مشکلات و ناراحتیهای روانی دارد، صحیح است؟ بله، دقیقا.
طبق تعریف سازمان جهانی بهداشت، انسان یک موجود بیولوژیکی، روانشناسی و اجتماعی است. متاسفانه ما فقط به جنبه بیولوژیک میپردازیم، در حالی که در کشورهای پیشرفته حتی اگر بیماری جسمی باشد، ابتدا یک مشاور فرد را ارزیابی کرده و نتایج را به پزشک اعلام میکند. خیلی از مسائل جسمی ناشی از فشارهای عاطفی است. بیش از ۷۵درصد بیماریها، سایکوسوماتیک و روان تنی هستند. خیلی از سرماخوردگیها و سردردها ریشه عاطفی دارند و اگر خود افراد بررسی کنند، میتوانند ریشه مشکل را بیابند. سیستم ایمنی بدن غیر از تغذیه، بر اثر مسائل عاطفی و تنشهای روحی روانی دچار ضعف میشود.
در این موارد اگر مشکلات روان بیمار را برطرف کنیم، درمان راحتتر انجام میشود. یعنی بیماریهای جسمی با مشاوره درمان میشوند؟ اغلب بیماریها با روشهای غیردارویی قابل درمان است. ما در مراکز مشاوره، اول بعد روانی را بررسی میکنیم و اگر لازم بود، بیمار را به روانپزشک ارجاع میدهیم. بهعنوان مثال بیشفعالی بچهها، شبادراری و وسواس نمونههایی از مشکلاتی هستند که با روشهای غیردارویی درمان میشوند و اگر در مواردی مشاور تشخیص داد نیاز به مصرف دارو هست، فرد را به پزشک ارجاع میدهد. برعکس چطور؟ آیا بیماریها و مشکلات جسمی هم ممکن است باعث مشکلات روانی شوند؟ بله، این رابطه دوطرفه است.
بسیاری از مشکلات روانی ممکن است ریشه جسمی داشته باشند. گاهی ما در طول مشاوره متوجه میشویم فرد در شرایط اضطرابآور و نامطلوبی زندگی نمیکند و مشکل عاطفی خاصی ندارد اما از اضطراب رنج میبرد. این اضطراب ممکن است به دلیل بیماری قند یا فشار خون ایجاد شده باشد. گاهی هم ممکن است افراد به دلیل عوارض داروهایی که مصرف میکنند، دچار این حالات شوند که تشخیص این مشکل بهعهده مشاور است. با توجه به اهمیت موضوع، چرا مردم از خدمات مشاوره استقبال نمیکنند؟ مشاوره در ایران کاملا نوپاست. از زمان ورود و پذیرش دانشجو در مقطع دکترای این رشته زمان زیادی نمیگذرد. کلینیکهای مشاوره هم در یکی دو دهه اخیر رشد یافتهاند. اولین قدم را بهزیستی برداشته است، بعد سازمان ملی جوانان و کمکم به همت استادان این رشته، نظام روانشناسی و مشاوره شکل گرفته است که البته ۲ سال بیشتر از عمر آن نمیگذرد.
به نظر من استقبال کم نیست اما اگر مردم شناخت بیشتری داشته باشند، بیشتر استقبال میکنند. رسانهها، فیلمها و مصاحبههای رادیویی و تلویزیونی در ترویج فرهنگ مشاوره خیلی مؤثرند و میتوانند به افراد آموزش دهند که مطرح کردن مشکلات با یک فرد غریبه و بیطرف میتواند کمککننده باشد. بیشتر مراجعان مراکز مشاوره از طبقه مرفه جامعه هستند. به نظر شما علت چیست؟ خب، به هر حال فرد اول باید نیازهای اولیهاش برآورده شود تا بعد به مسائل و حل مشکلات عاطفی و روانیاش فکر کند. کسی که امکان پرداخت هزینه مشاوره را ندارد، نمیتواند از این خدمات استفاده کند. خیلیها میخواهند به مشاور مراجعه کنند اما به دلیل شرایط اقتصادی و مشکلات مالی این امکان برایشان وجود ندارد. سازمانهای بیمهای هزینه درمانهای غیردارویی و خدمات مشاوره را تقبل نمیکنند؟ خیر. متاسفانه در حال حاضر، این امکان وجود ندارد اما برخی شرکتها و مؤسسات هزینههای مشاوره و درمانهای روانشناختی کارکنانشان را تقبل میکنند که البته تعدادشان کم است. اگر به مشاور مراجعه نکنند، چه مشکلی پیش میآید؟ به هر حال مشکل باید برطرف شود. هر چه دیرتر به مشاورمراجعه کنند، مشکلات ریشهدارتر و کهنهتر میشود و هزینه و زمان درمان هم بالاتر میرود.
مشکلات روانی و عاطفی قابل پیشگیریاند؟ راه پیشگیری از این مشکلات، آموزش است. آموزش باید از سنین کودکی و سالهای دبستان آغاز شود. الگوی زندگی افراد در کودکی شکل میگیرد. اگر کودک از همان سنین پایین مهارتهای زندگی را یاد بگیرد و بداند چطور باید از حقوقش دفاع کرده و ابراز وجود کند، در آینده سلامت روان بیشتر و کیفیت زندگی بالاتری خواهد داشت و بالطبع هزینههای سلامت جسمی و روحی در جامعه کمتر خواهد شد. و اگر در کودکی یاد نگرفتند؟ به هر حال، انسان در هر سنی میتواند این مسائل را یاد بگیرد اما مقاطع و زمانهای خاصی برای یادگیری حساستر است. به عنوان مثال روانشناسان یادگیری، معتقدند زمان مناسب برای یادگیری زبان دوم ۳، ۷ و ۱۱ سالگی است اما در سنین بالاتر، افراد با تلاش بیشتر و در زمان طولانیتر میتوانند این کار را انجام دهند. استفاده از لحظههای حساس یادگیری باعث صرفهجویی در زمان میشود. در حال حاضر، مراکز دولتی و خصوصی مهارتهای زندگی مانند حل مسئله، ابراز وجود و سایر مهارتهای پایهای - که لازمه رشد هر انسانی است - را آموزش میدهند و افراد میتوانند از خدمات آنها استفاده کنند. هدف از مشاوره شکوفایی ذهن شماست. یک مشاور خوب به شما نمیگوید چه کار کنید و القای نظر نمیکند بلکه یک رابط رشددهنده است و به شما کمک میکند خودتان تشخیص دهید چه کاری خوب است.
هیچ الزام و اجباری وجود ندارد و مشاور هم از موضع بالا با مراجع برخورد نمیکند. گاهی افراد از طولانی بودن دوره درمان ناراضی هستند، زمان مناسب مشاوره چقدر است. فرد باید در چند جلسه پاسخ بگیرد؟ من معتقدم مراجع طی ۵ تا ۱۰جلسه باید نتیجه خوبی بگیرد در غیر این صورت، مشاوره موفق نیست. گاهی ۳ تا ۴ جلسه کافی است و گاهی حتی فرد با یک جلسه - البته اگر مشاوره جنبه راهنمایی داشته باشد- مشاوره جواب میدهد. برای مشکلات عمیقتر مانند وسواس هم درمان مؤثر حداکثر در ۱۰جلسه پاسخ میدهد. آنهایی که انتظار دارند بعد از یک بار مراجعه مشکلشان حل شود، باید بدانند مشکلات در طی سالها ایجاد شده و یکشبه برطرف نمیشود. خیلیها هنگام استرس و افسردگی ترجیح میدهند از داروهای آرامبخش استفاده کنند. خوردن یک قرص و بعد هم یک لیوان آب به مراتب راحتتر از مراجعه به مشاور است. این کار مشکلی ایجاد میکند؟ این داروها اکثرا مخدر یا آرامبخش بوده و برای فرد اعتیادآور است؛ در ضمن، با مصرف این داروها مشکل ریشهیابی و حل نمیشود و به دلیل اینکه سرعت درمانهای دارویی بالاتر است، افراد از آنها بیشتر استقبال میکنند. درمانهای مشاوره زمان بر است و نیاز به پیگیری و همکاری دارد که با مهارت مشاور، جلب اعتماد مراجع و تشویق او به ادامه درمان و آزادی عمل در انتخاب مشاور، این مشکل تا حد زیادی برطرف میشود.
محمد قوچانی
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:40 AM
|
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:37 AM
|
|
|
سحر نام تمام دختران دنياست سحر جان نكاتي هست كه بايد بداني ، هرچند كه مي دانم مي داني پس هدف از اين نوشته فقط يادآوري دانسته هاي توست. تمامي انسانها در طول كار و زندگي خود انتظاراتي دارند كه برآورده نشده است كه اغلب زمينه ساز ناخشنودي هاي آنان بوده است لذا درصدد برآمدم تا راهي را براي ارتباط بهتر با تو پيدا كنم پس تصميم گرفتم برايت نامه اي بنويسم . تا آنجا كه مي دانم واقعيت مانند هوا مي ماند آن را نمي توان تغيير داد و بجاي صرف انرژي جهت مبارزه با واقعيتها بايد آن را بپذيري و به زندگي ات ادامه بدهي لذا براي اين كه موضوع را بيشتر برايت روشن كنم از مديريت فردي شروع مي كنم. مديريت فردي :
همه ما براي زندگي خود برنامه منظمي داريم و اهدافي كه درذهن مي پرورانيم و تلاش مي كنيم كه به آنها دست پيدا كنيم لذا دقت كن كه نكات ذيل را به خاطر بسپاري 1- هدف خود را تعريف كن 2- هدفت را مجهول و مبهم نگذار و به روشن ترين شكل ممكن آن را براي آينده تعريف كن 3- اقدامات خود را در جهتي قرار بده كه به آن هدف برسي 4- كارهايي را كه براي رسيدن به اهدافت بايد انجام دهي ، مشخص كن مي داني دخترم زماني كه مشكلات بروز مي كنند، اتفاقات غير منتظره رخ مي دهند ، وقتي در جاده اي هستي كه همه چيز سربالايي به نظر مي رسد ، وقتي پولت كم و بدهي هايت زياد است ، وقتي مي خواهي بخندي و آه مي كشي ، وقتي غم و عصه هايت زياد است و مي خواهد تو را به زير بكشد چه مي كني؟ آيا فرياد مي زني، آيا رها مي كني و مي روي در پي سرنوشت ، واقعا چكار مي كني؟ اگر لازم است كمي بياساي ولي تسليم نشو زيرا زندگي پر از فراز و نشيب هاي فراوان است و اين موضوعي است كه گهگاهي اتفاق مي افتد و چه بسيار كساني كه شكست خوردند در حالي كه با كمي مداومت مي توانستند پيروز شوند . تنها كساني موفقيت را درك كردند كه تسليم نشدند هرچند سرعتشان كم بود هرچند گامهاي ايشان كند بود زيرا آنان فقط به رسيدن فكر مي كردند رسيدن به آنجايي كه بايد مي رسيدند . دخترم بايد بداني كه زندگي يك سفر است و هر بخش از آن يك سفر كوتاه اما در نوع خود كامل . از يك نويسنده ناشناس مي خواندم كه زندگي را اين گونه تفسير كرده بود كه چه سخت است رفتن و چه سخت تر از آن است كه پاهايت زخمي و كوله ات پر از مشكلات باشد ولي سخت تر از آن اين است كه نداني به كجا مي روي . حتما ً سؤال خواهي كرد از كجا بدانم بايد كجا بروم. نمي دانم آيا كتاب آليس در سرزمين عجايب را خوانده اي يا خير ؟ آليس وقتي در سرزمين عجايب گم شد تقاضاي كمك كرد و گربه به او گفت به كجا مي خواهي بروي ، آليس گفت نمي دانم ، گربه گفت پس فرقي نمي كند به كجا بروي . پس دقت كن به كجا مي روي ، با كدامين پا مي روي و به كدام سو مي روي زيرا مسافري در شهري غريب بدون داشتن نقشه گم مي شود. پس بايد مسير زندگي ات را مشخص كني ، هدفت از طي اين مسير زندگي چيست و اين را بدان كه هيچ ثروتي در تپه هاي قديمي يافت نمي شود ثروت در يك قدمي ماست خوشبختي در نزديكي ماست ، فقط بايد چشم باز كني و ببيني . دقت كن چه عينكي از پيش داوري ها بر روي صورت تو قرار گرفته است ، اسير كدام رنگي و چه رنگي را براي ادامه مسير انتخاب كرده اي ، خشم ، نفرت ، جنگ ، صلح ، دوستي و يا آشتي ؟ آيا هيچ انديشيده اي كه كدام را انتخاب كرده اي و يا از كدام يك از آنها در حال استفاده هستي؟ قبل از هرچيز و هر انتخاب كمي استراحت كن تا بتواني در حين عبور از صخره هاي زندگي با فكر عمل كني تا به واهه هاي پر از آب و خوشبختي برسي . پس عجله نكن كمي بياساي و انديشه كن. |
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 4:6 PM
|
|
شاه کلید موفقیت: تلاش و توکل است.![]()

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 6:4 PM
|
|
آرام آرام خواهید مرد،
اگر سفر نکنید،
اگر کتاب نخوانید،
اگر به صداهای زندگی گوش ندهید،
اگر آنچه می کنید ارزیابی نکنید،
آرام آرام خواهید مرد
وقتی که "عزت نفس "خود را بکشید،
و وقتی که به دیگران امکان ندهید که به شما کمک کنند،
آرام آرام خواهید مرد
اگر بنده عادتهای خود شوید،
و هر روز بر همان مسیرهایی که پیوسته می روید، بروید...
اگر مسیر خود را عوض نکنید،
اگر لباسهایی به رنگهای مختلف نپوشید،
و با کسانی که نمی شناسید صحبت نکنید،
آرام آرام خواهید مرد
اگر از عشق ورزیدن پرهیز کنید،
و همه آن احساساتی که انسان را آشفته می سازد،
و کسانی که باعث می شوند تا چشمان شما برق زند،
و قلب شما از عشق به تپش در آید،
آرام آرام خواهید مرد
وقتی که از کارتان راضی نیستید یا از عشق خود گله دارید و قصد ندارید که زندگی تان را تغییر دهید،
اگر خطر نکنید و به دنبال آنچه که در مقابل نامطمئن ها - بی خطر است نروید،
اگر به دنبال رویای خود نروید،
اگر به خودتان اجازه ندهید که حداقل برای یک بار هم که شده از نصیحت های قابل درک فرار کنید.
امروز زندگی کردن را آغاز کنید
امروز دل را به دریا بزنید
کاری انجام دهید
به خودتان اجازه ندهید که آرام آرام بمیرید
و فراموش نکنید که همواره با نشاط باشید
پابلو نرودا
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:45 PM
|
|
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:29 AM
|
|
در رنجی که ما می بريم ، درد نه تنها در زخم هايمان ، که در اعماق دل طبيعت نيز حضور دارد.در تغيير هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می يابند ، همانگونه که آدم در گذر عمر ، با تجربيات و احساساتش تحول می يابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندی از طلوع نمايان است
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:7 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:6 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:5 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:4 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:2 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:2 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:1 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:1 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:0 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:0 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 6:59 PM
|
|
در بطن هر اتفاق ،درس خوب و عبرت امیز وجود دارد و درواقع رویدادهای نامطلوب فرصت هایی اند در لباس مجهول و مبدل
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 6:58 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 6:58 PM
|
|
آنکه برای بهروزی آدمیان تلاش می کند و راه درست را نشان می دهد بارها و بارها می زید و تا یاد و سخنش جاریست او زاده می شود و باز هم.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 6:57 PM
|
|
| سلام پسرک از پدر بزرگش پرسید : - پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : - اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی : صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است. صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی. موفق باشید |
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:26 PM
|
|
شادی این است که ...................
1-زندگی را به عنوان یک سفر هیجان انگیز تجربه کنم.
2-کارهایی را که میخواهم،شجاعانه انجام دهم حتی اگر بترسم.
3-بدانم که هرآنچه که مرا شاد می کند در درون خود دارم.
4-به جنبه های مثبتی فکر کنم که آنچه را که میخواهم یا نیاز دارم به سوی من جذب میکنند.
5-خودم ودیگران را بخاطر هر برداشت نادرستی که داشتم ببخشم.
6- بپذیرم که خوب هستم حتی زمانی که دست گلی به آب میدهم.
7-بدانم که خود من مسئول افکار ،احساسات و رفتارم هستم.
8- درک کنم آنچه مردم میگویند یا انجام میدهند بازتاب خود آنها و نه من است.
9-به معرفت درون وندای فطرتم گوش فرا دهم.
10-ذهنم را برانگیزم و از جسمم مراقبت کنم.
11-در زندگی بین تفریح و کار تعادل ایجاد کنم.
12-بدانم که هر لحظه با ارزش تمام آن چیزی است که اهمیت دارد.
13- به علایق و استعدادهایم اهمیت داده ،آنها را دوست بدارم ودنبال کنم.
14- از گذشته درس بگیرم،برای آینده هدفی را تعیین کرده وبر زمان حال تمرکز کنم.
15-اجازه دهم تمام عواطف خود را حس کرده وبا روشهای سالم آنها را ابراز کنم.
16-برای بوییدن گلها وقت بذارم.
17-حقایق زندگی خودرا با روش مناسب با دیگران در میان بگذارم.
18- بر ترسهایم غلبه کرده و تمام مشکلاتم را با راه حل از میان بر دارم.
19-تغییرات را بپذیرم و با آنها حرکت کنم.
20-بدانم موفقیت واقعی من به آن اندازه است ک به خودم و دیگران توجه دارم.
21-برای هر آنچه دارم و آن کس که هستم شاکر باشم.
22-بپذیرم که خوب هستم و لیاقت سلامت،شادی وموفق بودن را دارم.
23-بدون قیدو شرط ببخشم و بگیرم.
(م.موفقیت)![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:33 PM
|
|
زندگي به من ياد داده كه هيچ وقت نا اميد نشم و مثل مورچه اي باشم كه دانه اش هزار بار مي افته و اونم نا اميد نميشه و هزار بار ميره و برمیداره.
به نظر من ما آدما زندگي رو بايد: از طبيعت ياد بگيريم.محبت رو از آهو بايد بياموزيم و اميد رو از مورچه و... .![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:31 PM
|
|
جهان معلم ماست !!
ما برای یادگیری به دنیا آمده ایم و کائنات معلم ماست . وقتی در درسی مردودمی شویم باید دوباره ثبت نام کنیم … و دوباره ! شرط ورود به درس بعدی ، یادگیری درس فعلی است و درسهای دنیا ، بی پایانند !
نتیجه : ما به دنیا آمده ایم که یاد بگیریم
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:30 PM
|
|
در راه زندگي، تند نران!![]()
روزي، مديري بسيار ثروتمند و سرشناس از خياباني عبور ميكرد. او سوار بر اتومبيل گرانقيمتشسريع رانندگي ميكرد و از راندن آن لذت ميبرد. البته مراقب بچههايي بود كه گاه و بيگاه از گوشه و كنارخيابان، به وسط خيابان ميپريدند كه ناگهان چيزي ديد. اتومبيل را متوقف كرد ولي متوجه كودكي نشد.در حالي كه حيرت زده به اطرافش نگاه ميكرد، ناگهان آجري به در اتومبيل خورد و آن را كاملا قر كرد! ازفرط خشم و عصبانيت از اتومبيل پياده شد و يقه اولين كودكي را گرفت كه در آن حوالي ديد. بعد درحالي كه او را محكم تكان ميداد، فرياد كشيد: “اين چه كاري بود كه كردي؟ تو كه هستي؟ مگر عقلت رااز دست دادهاي؟ ميداني اين اتومبيل چقدر ارزش دارد؟ و تو چه خسارتي با زدن آجر و قر كردن در آنبه بار آوردهاي؟”
پسربچه كه شرمنده به نظر ميرسيد، در حالي كه بغض كرده بود، گفت: “آقا، خيلي معذرتميخواهم. فقط يك لحظه به حرفهايم گوش كنيد. به خدا نميدانستم چه كار ديگري بايد انجام دهم.چارهاي نداشتم. آجر را پرت كردم، چون هيچ رانندهاي حاضر نشد بايستد و كمكم كند”. بعد در حالي كهاشكهايش را پاك ميكرد و با دست به نقطهاي اشاره ميكرد، گفت: “به خاطر برادرم اين كار را كردم.داشتم او را با صندلي چرخدارش از روي جدول كنار خيابان عبور ميدادم كه ناگهان از روي آن به زمينسقوط كرد. زورم نميرسد كه او را بلند كنم”. سپس در حالي كه به هق هق افتاده بود، ملتمسانه به مديربهت زده گفت: “لطفا كمكم كنيد. كمكم ميكنيد تا او را از روي زمين بلند كنم و روي صندلي چرخدارشبنشانم؟ او زخمي شده”. مدير جوان كه بغض راه گلويش را بسته بود و به زور آب دهانش را قورتميداد، به سرعت به آن سمت دويد. سپس پسر معلول را از روي زمين بلند كرد و او را روي صندليچرخدارش نشاند. بعد با دستمالي تميز، آثار خون را از روي خراشيدگيهاي سر و صورت پسر معلولپاك كرد. نگاهي به سراپاي او انداخت و خيالش راحت شد كه او صدمهاي جدي نديده است. پسركوچك از فرط خوشحالي بالا و پايين ميپريد، به مدير جوان گفت: “خيلي از شما متشكرم، خدا خيرتانبدهد!” مدير جوان كه هنوز آن قدر بهت زده بود كه نميتوانست حرفي بزند، سري تكان داد و آن دو رانگاه كرد. سپس با گامهايي لرزان سوار اتومبيل گران قيمت قر شدهاش شد و تمام طول راه تا خانه را بهآرامي طي كرد. با وجود آنكه صدمه ناشي از ضربه آجر به در اتومبيلش خيلي زياد بود، مدير جوان هرگزتلاشي براي مرمت آن نكرد. او ميخواست قسمت قر شده اتومبيل گرانقيمتش هميشه اين پيام را به اويادآوري كند:
“در مسير راه زندگي، هرگز آن قدر تند نران كه شخصي براي جلب توجهت، آجر به سوي تو پرتابكند”.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:23 PM
|
|
یک ناخدای تحصیلکرده و یک خدمه پیر بیسواد در یک کشتی با هم کار میکردند. پیرمرد هر شب به کابین ناخدا میرفت و به حرفهای او گوش میداد.
یک روز ناخدا از پیرمرد پرسید: آیا درس زمین شناسی خوانده است؟ پیرمرد پاسخ داد: نه. ناخدا گفت: پس تو یک چهارم عمر خود را از دست دادهای. پیرمرد خداحافظی کرد و در حالی که به اتاق خود میرفت با خودش به این فکر میکرد که ناخدا فرد تحصیلکردهایست و حتماً چیزی که در مورد آن صحبت میکند واقعیست. پس من یک چهارم عمرم را از دست دادهام.
شب بعد ناخدا از او پرسید: در مورد علم هواشناسی چیزی میدانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو نیمی از عمر خود را از دست دادهای.
پیرمرد ناراحت شد و دوباره با همان افکار به اتاق برای خواب رفت.
شب بعد باز ناخدا پرسید: آیا در مورد علم دریا شناسی چیزی میدانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو سه چهارم عمر خود را از دست دادهای!
پیرمرد آن شب را نیز ناراحت به اتاق خود برگشت. ولی صبح زود به سراغ کابین ناخدا رفت و از او پرسید: در مورد علم شناشناسی چیزی میدانی؟
ناخدا: نه! شناشناسی؟
پیرمرد: بله. پس تو تمام عمر خود را از دست دادهای، چون کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:22 PM
|
|
احساس زندگي!
احساس پشيماني هميشگي از گذشتهها و احساس نگراني از اتفاقات احتمالي آينده از مخربترين احساسات منفي به شمار ميآيد. سطح انتظار شما از زندگي راز دستيابي به سلامت روحي است. اگر آرزومند شادي، تندرستي و آرامش خاطر هستيد، ذهن خود را به آن سمت متوجه كنيد تا با نيروي حاصل از آن فكر زيبا، مردم، اتفاقات و اوضاع و شرايط مناسب را براي تجلي اين نيكوييها به خدمت خود دعوت كنيد. كساني كه به قضاوت اطرافيان گوش ميدهند از اين حقيقت غافلند كه با صرف نيروي خود در اين زمينه، خودشان را از آرامش و صفاي روح محروم ميكنند. هر كس به ديگري زيان برساند، و يا ضربهاي به كسي بزند بيشترين زيان را خودش خواهد ديد چرا كه هر كس در دادگاه عدل الهي در برابر اعمال نارواي خودش مسؤول است. از طرفي ديگر آرامش روحي خود را نيز از دست ميدهد و تمام موانعي را كه در برابر ديدگانش به وجود آورده است باعث ميشود كه افقهاي روشن آينده را خوب نبيند. احساس رشد در بين انسانها و ساير موجودات فرق بين مُرده و زنده است. پس هميشه زنده باشيد و احساس سرزندگي و نشاط را در اطراف خود پخش كنيد و قبل از مرگ خود نميريد.
از مهمترين كارهايي كه به عنوان يك فرد بالغ ميتوانيد انجام دهيد، بازگشت گاه به گاه به دوران شاد و پرانرژي كودكي است. در درون همة ما گنجينة بيكراني از عشق و شادماني و نعمت وجود دارد كه ميتواند آنچه را كه در آرزوي آنيم برايمان فراهم كند. هرگاه خود را مسؤول تصميمات خود بدانيد از هر جهت اختيار دنياي خود را به دست گرفتهايد. شما هميشه با خويشتن خويش تنهاييد. اما تنها زماني خود را بيكس و غريب احساس ميكنيد كه خودتان را دوست نداشته باشيد. عشق شما در قلبتان لانه دارد. اين عشق از آن شماست. شما ميتوانيد خود را از عشق و محبت لبريز كنيد و دلپذيرترين و رضايتبخشترين احساسات را در دل پرورش دهيد. هنگامي كه شاد و مثبت و با حوصله هستيد واكنشهاي شيميايي بدن شما با زماني كه مضطرب و منفي و هراسانيد به كلي فرق دارد، نحوه تفكر شما نيز به طرز چشمگيري بر ترشح غدد بدن تأثير دارد و بر روي جسمتان نيز مؤثر است. در باطن انسان معجزههايي وصفناپذير نهفته است. براي اين كه شگفتيهاي دلخواه خود را در زندگي بيافرينيد بايد در نهفتهترين عمق وجود خود به سراغ اين طلاهاي ناب رفته و آنها را از معدنهاي پر رمز و رازشان استخراج كنيد.
موفقيت و شادماني هر كسي در زندگي كاملاً تابع فرصتها و امكاناتي نيست كه در دسترس ماست، بلكه متكي به باورهايي است كه در اعماق وجود ماست و ما به آن اعتقاد داريم. اگر كارها بر وفق مرادتان نيست از خود بپرسيد چه كردهام كه با چنين سختي هايي روبهرو شدهام؟ چگونه بايد خودم را از اين تنگنا نجات دهم؟ هر رويدادي كه در زندگي با آن روبهرو ميشويم پيش نياز دست يافتن به مرحله بعدي زندگي و نشان دهنده رشد است، پس خسته نشويد و مبارزه كنيد. محدوديتهاي ما منحصر به جسم ماست. در دنياي انديشه و ذهن ما مانع و محدوديتي وجود ندارد. تمام اشيأ، اموال و امكانات زندگي عطاياي هستي براي خدمت به شماست نه براي آن كه شما در خدمت آنها باشيد.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:21 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:20 PM
|
|
زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انيشتين
**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند
**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس
**همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
**شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد. زرتشت
**چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر.
**ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.
**روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.
**بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد.
**وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نميسازه.
**اي صميمى اي دوست
**گاه بيگاه لب پنجره خاطره ام مي آيي. اي قديمي اي خوب
**تو مرا ياد كني يا نكني، من به يادت هستم.
**آرزويم همه سرسبزي توست.
**دايم از خنده، لبانت لبريز
**دامنت پر گل باد.
**برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال
**بنگر که تو چگونه می افتی
**آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي گويند.
**فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.
**چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.
**از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.
**آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شوي هديه تو به خداوند.
**شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
**وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....
**دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي **
**اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (کورش کبير)
**نويسنده معروفي مي گويد: زن مانند کروات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد.
**چارلي چاپلين: وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده
**موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود، يك بناي محكم بسازد.
**تمدن جديد زن را كمي عاقلتر كرده است، اما به واسطه آزمندي مرد، بر رنج زن افزوده است.
**زن ديروز همسري خوشبخت بود اما زن امروز معشوقه اي بي نوا.
**شکسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني همش چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست.
**زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره.
**پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اينكه تو نپيچي.
**دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم.
**انيشتين: اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.
**تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است.
اُرد بزرگ
** نصیحت حضرت مولانا :گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)
وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه)
**چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس
از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
**اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند وزنان گذشته را بخاطر مي آورند.
- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.
عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.
**عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.
**به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند. شکسپير
**زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:19 PM
|
|
ازدواج موفق بستگی به این دارد که همسر مناسبی برای خود پیدا کنید و در ضمن خودتان همسر مناسبی باشید.
نقل قولها و ضرب المثلهای پندآموز درباره خانواده
▪ پروانه اغلب فراموش می کند که زمانی کرم بوده است.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:16 PM
|
|
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیاش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم هم سرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان هم سرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرحهایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!"
داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه هم سرایی آواز می خواندم , زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!
"می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:10 PM
|
|
الفبای زندگی
الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
پ: پوياپي براي پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارند ه ها
ج: جسارت براي ادامه زيستن
چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه
ح: حق شناسي براي تزكيه نفس
خ: خودداري براي تمرين استقامت
د: دور انديشي براي تحول تاريخ
ذ: ذكر گوپي براي اخلاص عمل
ر: رضايت مندي براي احساس شعف
ز: زيركي براي مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بيني براي شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت براي گشايش كار ها
ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج
ص: صداقت براي بقاي دوستي
ض: ضمانت براي پايبندي به عهد
ط: طا قت براي تحمل شكست ظ: ظرافت براي ديدن حقيقت پوشيده در صدف
ع: عطوفت براي غنچه نشكفته باورها
غ: غيرت براي بقاي انسانيت
ف: فداكاري براي قلب هاي درد مند
ق: قدر شناسي براي گفتن ناگفته هاي دل
ك: كرامت براي نگاهي از سر عشق
گ: گذشت براي پالايش احساس
ل: لياقت براي تحقق اميد ها
م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك
ن: نكته بيني براي ديدن ناديده ها
و: واقع گرايي براي دستيابي به كنه هستي
ه: هدفمندي براي تبلور خواسته ها
ي: يك رنگي براي گريز از تجربه دردهاي مشترك
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:7 PM
|
|
استادی درشروع کلاس درس، ليوانی پر از آب به دست گرفت،آن را بالا گرفت تا همه ببينند. بعد از شاگردانش پرسيد:به نظر شما وزن اين ليوان چقدراست؟ شاگردی گفت: پنجاه گرم، ديگری گفت: صد گرم، و آن يکی گفت:صدوپنجاه گرم. استاد گفت:من هم بدونِ وزن کردن، نمیدانم دقيقاً وزن اين ليوان چقدراست. اما سؤال من اين است، اگر من اين ليوان آب راچند دقيقه همينطور نگه دارم، چه اتفاق خواهد افتاد؟شاگردان گفتند: هيچ اتفاقی نمیافتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همينطور نگه دارم چه اتفاقی میافتد؟ يکی از شاگردان گفت: دستتان درد میگيرد. استاد گفت:حق باتوست، حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه میشود؟شاگرد ديگری گفت: عضلات دستتان به شدت تحت فشار قرار میگيرند،بيحس يا فلج میشوند وکارتان به بيمارستان خواهد کشيد. همه شاگردان خنديدند!استاد گفت: بسيارخوب، ولی آيا دراين مدت وزنِ ليوان تغييری کرده است؟شاگردان جواب دادند: خير. استاد گفت:پس چه چيزی باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من چه بايد بکنم؟ شاگردان گيج شده بودند،يکی از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً، مشکلات زندگی هم همين است. اگر آنها را چنددقيقه در ذهنتان نگه داريد اشکالی ندارد. اگر مدتی طولانیتری به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگهشان داريد،فلجتان خواهد کرد و ديگر قادر به انجام کاری نخواهيد بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهمتر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، همه آنها را زمين بگذاريد.به اين ترتيب تحت فشار قرار نمیگيريد.هر روز صبح سرحال و قوی بيدار میشويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئلهای که برايتان پيش میآيد، برآييد.
پس دوستان، همين الآن ليوانهايتان را زمين بگذاريد و زندگی کنيد
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:6 PM
|
|
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:4 PM
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:0 PM
|
|
![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:56 PM
|
|
گوهر مي خواهي ؟ دل دريايي طلب كن .
هيچكس از جوي حقيري كه به مردابي
مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد .
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:53 PM
|
|
خود را از ديگران كمتر دان .
خلق را به خير خود اميدوار گردان .
به چشم حقارت در هيچكس منگر.
دنيا پرست مباش .
سبكبار و آزاده باش .
حريص مراقبه ونيايش باش .
زبان به دشنام مگشاي .
با نيكي و نيكويي ، دلها را اسير خود كن .
كسي را به افراط ستايش مكن .
تا نخوانندت ، مرو .
مفروش آنچه را نخرند .
در گذار تا در گذرند.
آنچه ننهاده اي ، بر مدار .
ناكرده را كرده مدان .
لاف گناهان خود را مزن .
از داده خدا بخور و به ديگران بخوران .
براي مال، سخن خود را مفروش .
امانت نگاه دار .
از صحبت فرو مايگان بپرهيز.
غم دل با كسي گوي كه از غمت بكاهد .
دوستان رابه عيبشان آگاه كن .
سلاحي بساز از سخاوت و مدارا.
دل پاك دار تا به مراد دل رسي .
به عيب خود بينا باش.
به ديدار زنده و مرده برو.
خلوت را دوست بدار.
داشته هايت را با ديگران تقسيم كن .
بكوش تا دوباره متولد شوي .
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:53 PM
|
|
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
«اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا»
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي
پذيرايي ندارم.»
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد،
برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: «خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟»
اميلي جواب داد: «متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.»
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: «آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد»
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و
روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
«اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدا » ![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 2:49 PM
|
|
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.
آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.
آموخته ام كه : اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.
آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ، مثل ابر با كرامت باشم . چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ،مثل خورشيد با سخاوت و مثل رود ، روان.
آموخته ام که: تنها نیازی که مرا کامل می کند نیاز به خداست.
آموخته ام که: در همه لحظات ودر هر شرایطی به خدا اطمینان داشته باشم.
آموخته ام که: دوست خوب مانند الماس است.
آموخته ام که: گاهی کوچک ترها بیشتر از بزرگترها می دانند.
آموخته ام که: خدا همیشه همراه من است.
آموخته ام که: وقتی ناامید می شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود وعاشقانه انتظار می کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم.
آموخته ام که: اگر راجع به چیزی نمی دانم با شهامت بگویم نمی دانم.
آموخته ام که: قبل از رسیدن به هر هدفی باید ظرفیت وفرهنگ آن را در خود پرورش داد.
آموخته ام که: اولین شرط رسیدن به هدف،علاقه است.
آموخته ام که: انسان بزرگ در اندوه آنچه ندارد فرو نمي رود،بلكه از آن چه دارد لذت مي برد.
آموخته ام كه: اگر نمي توانم ستاره باشم،لزومي ندارد ابر باشم.
آموخته ام كه: ايمان يعني خواستن بدون انصراف و توكل بدون انقطاع.
آموخته ام که: وظيفه سبب مي شود تا كارها را به خوبي انجام دهم ،اما عشق كمك مي كند تا آن را به زيبايي انجام دهم.
آموخته ام که: آينده مكاني نيست كه به آن جا ميروم بلكه جايي ست كه خود آن را به وجود مي آوريم.
آموخته ام که: هميشه آخرين كار من،بهترين كارم باشد،پس جا براي بهتر شدن هميشه باز است.
آموخته ام که: زندگي فعلي من حاصل تمام انتخاب هايي است كه داشته ام ولي اين بدان معني نيست كه نمي توانم از خود تصوير جديدي رسم كنم.
آموخته ام که: هنگام مواجهه با كاري سخت،طوري عمل كنم كه انگار شكست غير ممكن است.
آموخته ام که: هميشه باباور هايم زندگي كنم و انگيزه هايم را شعله ور نگاه دارم.
آموخته ام که: هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام که: زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام که: فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموخته ام که: همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.
آموخته ام که: کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:57 PM
|
|
این دیوانگی است................
که از دریای آبی و رودهای خروشان به خاطر اینکه
گاه سرود نامهربانی سر می دهند گریزان باشیم.
که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم.
که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
این دیوانگی است......
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه
در زندگي با شکست مواجه شده ايم ...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه
يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند
بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم.
که هيچ دوستی را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
به اميد آن که در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم...
و آگاه باشیم.....
موقعیت های دیگری هم وجود دارند.
شانس هاي ديگري هم هستند. زیبایی ها بسیارند.
دوستي هاي ديگري هم هستند.
و بدانیم......
زندگی خالی نیست. سیب هست ایمان هست.
و حتی به لبخند یک عروسک هم می توان خوشنود بود.
تنها بايد قوي و استوار باشيم.
و همه روزه برای دنبال ساختن روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش تلاش کنیم.....
و به یاد داشته باشیم ........
برای رسیدن به هر موفقیت هزار راه نرفته دیگر هم وجود دارد.
زندگیتان پرسیب باد
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:34 PM
|
|
| * نام و نام خانوادگی : | |
| * آدرس ایمیل: | |
| موضوع پیام: | |
| *پیام: |
|
|
| |