
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو
بانام:روانشناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران - مناسبت ها در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو
باید معنا ، چیستی و چرایی امور را درک کنی تا بتوانی عبور کنی و جلو بروی وگرنه ، اگر هوشیار و پر از ظرافت و فهمیدگی نباشی ، ساده ترین موضوعات برایت پیچیده ، لاینحل ، آزار دهنده و دیگرگون خواهد بود ...
وقتی پر از سوال باشی می توانی مفید باشی ، می توانی سازنده باشی ، می توانی دوست بداری و دوست داشته شوی . می توانی پر تلاش باشی و راه حل بیابی ، می توانی از میان کوله باری از رنج ها ، موانع و محدودیتها راهی برای عبور پیدا کنی .. می توانی روشن ببینی و از خودت ، تغییراتت ، سختی هایت و اشتباهاتت نهراسی ، درس بگیری و پیش بروی ... می توانی بفهمی که تو هم انسانی هستی همچون بقیه که با آزمون و خطا بزرگ می شوی ،..
با سوال کردن و کنکاش و جستجو ، می آموزی که انسانها با هم برابرند و هیچ کس به هر دلیلی مجاز به برتری جویی و سلطه گری نیست ... یاد خواهی گرفت که همانگونه که تو با تجربیات و گذشتن و آموختن از خطاها و اشتباهاتت رشد می کنی ، دیگران هم اینگونه اند ... خواهی آموخت که همانگونه که هیچ کس بر تو برتری و ترجیح ندارد ، تو نیز حق خود برتربینی نداری ...
آن وقت است که تلاش می کنی با این باور، خویشتن ، خانواده ، محیط و جامعه ای بسازی پویا و متحول ... و در این راه ناهموار و پر افت و خیز ، هیچگاه نقش خودت را کوچک ، ضعیف ، ناچیز و ناتوان نخواهی دید ... بلکه با تکیه بر بزرگی وجود، همیشه تاثیر گذار و نافذ خواهی بود ...
آزمون ها و پرسشنامه های روانشناختی![]()
اخبار روانشناسی ، روانپزشکی و مشاوره![]()
مجلات تخصصی و سایت های روانشناسی![]()
(مقالات متخصصین(انگلیسی![]()
(مقالات متخصصین(فارسی![]()
معرفی اختلالات روانی_رفتاری![]()
روان شناسان مشهور Key people![]()
اساتید محترم cv![]()
پایان نامه ها![]()
روانشناسی کودک![]()
خانواده![]()
ویژه دانش آموزان![]()
اخبار آ.پ و هسته مشاوره![]()
نکته های زندگی![]()
سخن بزرگان![]()
حدیث روانشناسی![]()
مناجات با خالق هستی![]()
نغمه های جان![]()
معرفی کتاب![]()
مناسبت ها![]()
کلیپ![]()
بدون شرح![]()
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
![[تصویر: 1313660637_28_38635f2d98.jpg]](http://www.hamdardi.net/imgup/28/1313660637_28_38635f2d98.jpg)
![[تصویر: 1313660739_28_c8c4f8b477.jpg]](http://www.hamdardi.net/imgup/28/1313660739_28_c8c4f8b477.jpg)
![[تصویر: 1313662046_28_e3e3cc736f.jpg]](http://www.hamdardi.net/imgup/28/1313662046_28_e3e3cc736f.jpg)
![[تصویر: 1313660792_28_112b343617.jpg]](http://www.hamdardi.net/imgup/28/1313660792_28_112b343617.jpg)
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:32 PM
|
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:22 PM
|
|
به نام خداوند سبحان
خداوند از مردم نادان عهد نگرفت که بیاموزند ، تا آنکه از دانایان عهد گرفت که آموزش دهند (نهج البلاغه / ترجمه: محمد دشتی )
عارفان با عشق عارف مي شوند
بهترين مردم معلم مي شوند
عشق با عارف مکمل مي شود
هر که عاشق شد معلم مي شود
الفبا به دستم دادي تا ديو ناداني را در جمرات سياهي و تباهي سنگ زنم وبراي عبور از گذر گاه پيچ در پيچ ترديد، تا رسيدن به سعادتگاه يقين، ريسماني از جنس كلام آويختي تا به اعتمادِ تمام، آن را چنگ زنم. احرام انديشه بر تنم پوشاندي تا در تكرار صفا و مروه ي زندگي به روزمرگي نرسم و در حريم فكر و معنا، تاريكْ راه هاي مقصد ابديت را به پاكي هر چه تمام تر، در نوردم و از چشمه سار كلام و كلمه سيرابم كردي تا از مسيرآسمانيِ نور و روشني برنگردم.
چه آرام بر منبر سخن تكيه مي زني تا شهابِ ثاقبِ قلم را به سمت اهريمن سكون وپستي و رخوت نشانه كني. و جواهر كلامت را بر سطحي از تاريكي پاشاندي تا معرفت بگستراني رنگ، رنگ. و بهار هديه كني، بي درنگ.
بنگر به ستاره كه بتازد سپس ديو چون زرّ گدازنده كه بر قير چكانيْش ماهتابي از جنس كلمه در سياهْ موسمِ جهل و خامي بر كتانِ تنيده بر ذهن ها تاباندي تا طفل پاك آدميت را از اين قنداقه عَفَن رهايي بخشي و ما را كه در امتداد شب ناداني در حركت بوديم، تا رسيدن به صيح اميد و روشني هدايت كني.
صبح عافيت را به چشم نمي ديديم اگر دست گيري تو در شام سياه بي دانشي همراهي مان نمي كرد. تو بهار مكرري كه با حضور حيات بخش خويش زمستان ناداني را پايان مي دهي. به سخن كه مي ايستي پنجره اي از اميد به رويم مي گشايي و آن دم كه در ميهماني آيينه ها شركتم دادي، مكارم اخلاق را تعارفم كردي. تو در تكرار الفباي زندگي آنقدر اصرار ورزيدي كه قامت شب فرو شكست و آبِ حيات در كوير انديشه هاي مخاطبان به فوران ايستاد.
دستم را گرفتي، پرهيزم داشتي از مشق سياه ناتواني و ناكامي و مشقِ ادب آموختييم و چه با حوصله ومدارا و متانت، از كوچه هاي سرد جهالت عبورم دادي.
اي صبح روشن دانايي!
هر روز صبح در كنار تخته سياه كه مي ايستي و انگشت اشارتت به سمت خورشيد نشانه مي رود و مي گويي:
«فرزندم! دو راه در پيش داري راهي سپيد، راهي سياه، و من آمده ام تا ياريت كنم كه به سمت پرتگاه تاريكي نلغزي.»
از خود مي پرسم چه كسي جز تو كوله بار عمرم را اينگونه از نورهدايت لبريز مي كند؟ به اشاره هاي حكيمانه توست كه مرز بين «خلق الانسان من طين» كه سمبل نيمه شيطاني و سفلي صفتي و حضيض بودن انسان است را با «و نفخت فيه من روحي» كه گواه خدايي بودن و عزيز بودن انسان است را شناختم. بين حضيضي و عزيزي، بين طين و روح خدا كه سرگردان بودم راه خدا را نشانم دادي.
نام تو همواره در كنار سختگي و سترگي جلوه مي كند و من در زلال طرواتْ افشان سخنت مي نشينم تا راهزنان راه حقيقت را در حريم «حيات فاضله » باز شناسم.
كلام مطهر را در كلاس تطهيرِ دل و جان تعليمم دادي و من تا روزهاي باقي حيات، چراغي در دست دارم كه روشني اش ريشه در همان تعليم مطهر دارد. تعليم دادن و ادب آموختن و دانايي گستردن، به سادگي بر زبان مي آيد اما باور سترگي و ستواري و سختگي كار معلم بر عمق دل و جان متعلم، ريشه دوانده است.
نقاش نقشهاي نكو!
قلم دردست مي گيري وبر لوح دلم نقش ها مي زني از بهترين ياد ها و نام ها. نقشي از آب ، نقشي از گل محمدي، از پدر، از مادر، ازآبي آسمان و نقشي ماندگار از خدا.
با قلمداني خالي از دانايي به مكتبت مي آيم و با توشه هاي فراواني از قلم و علم و ادب و سوال و جواب و دانستن، بدرقه ام مي كني. مهربان تر از تو دايه اي ديده اي اين گونه با سخاوت و سخن شناس و دل آگاه؟
اينجاست كه معني اين كلام مشهور را بهتر مي فهمم كه:
«اگر به جاي اسلحه، با معلم به جنگ دنيا مي رفتيم، همه دشمنان نابود مي شدند.»
رساترين فرياد، فرياد توست كه بر بام جان ها آواز مي دهي و كام پروانه ها سرشار مي شود از حقيقت و جام درختان سيراب از طراوت، و جان متعلمان، لبريز از تازگي بازي گوي و ميدان و عاطفه و كتاب. زمزمه تو مقدس ترين ترانه است در گوش پيچك هاي عاشق تا گرم و سبز و سيراب، از منبر صنوبر هاي استوار بالا روند تا جايي كه با دستان خويش يك تكه آفتاب بردارند و براي هميشه نور در كوله بار نهند. و من تو را مي بينم كه با وسواس و دغدغه تمام اين عبورِ سرشار را مي پايي.
وقتي كشتي عمر انساني از مسير مدرسه عبور مي كند دستان تو لبريز از فانوس مي شوند و از امواج سهمگين ايام، عبورش مي دهي و چون نسيمي كه كشتي را به سمت ساحل سعادت و خجستگي هدايت مي كند بر بلنداي كلمه مي ايستي و «ديدارآشنا» را مژده اش مي دهي.
چه مي گويم؟
تكرار مكررات مي كنم،جسور شده ام، نكند معلمي از اين گونه بي محابا گفتنم برنجد!
در عظمت ياد تو چه يادكردي عزيزتر و آسماني تر از اين درّ گرانقدر كه از منبع فيض كلام، پيامبر مهر و رحمت و ارشاد، خلاصه دل و جان عالم، مقصد آفرينش و مقصود گيتي گردون، اول انبيا در رتبت و آخر ايشان در رسالت، محمد مصطفي (ص)
فرو تراويده كه: «اِنّي بُعثتُ مُعلِّماً»
با خويش كلنجار مي روم روبروي معلمي اگر بايستم چه بگويم؟ در برابرم شمع روشني مي بينم كه آرام و بي ادعا ذوب مي شود و نور مي دهد. جان گرامي اش قطره قطره فرو مي چكد و در محراب پرتو افكني اش صدها پروانه عاشق به نياز و راز ايستاده اند و تو باز اشك مي ريزي و به پاي دانش اندوزان و معرفت جويان فرو مي چكي.
انگار سرِ باز ايستادن نداري تا همه را در آسمان دانش و معرفت پرواز دهي و خود به تماشا مي نشيني كه چگونه فرزندان معنوي ات بال به آسمان مي سايند، آنگاه لبريز مي شوي از حمد محمود بي همتا كه خدايا اين آرزوي من است.
آخر سخن اينكه مي دانم:
خدمت به تو خدمت به تمام فضائل است. خدمت به تو خدمت به حس پريدن است خدمت به خوب ديدن و خوب شنيدن است. اما هزاران اميد و نويد خوبان، گرد ملال بر رخسار دانش افروزت نشانده اند. چه نام ها كه از پرتو وجود تو نامي شده و چه نان ها كه از سفره بي بخل تو تناول شده است. تو را چه باك. كه تو معلم اميد و بشارتي. اي ابر پرسخاوت دانش! باز هم فرو ببار و دل به روزهايي ببند، كه نهال هايي را كه درزمين دانايي به دست تدبير و مراقبت وخون دل كاشتي ثمر دهند. اين برترين پاداش معلمي است.
وحيد خليلي اردلي
درس معلم
در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است
فریدون مشیری
مقام معلم
مي توان در سايه آموختن
گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم
پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم
از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو
چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما
اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده آب و گل است
يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين
آنکه دين آموزد و علم يقين
استاد شهریار
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 8:25 PM
|
|
|
Lets welcome the year which is fresh and new,Lets cherish each moment it beholds, Lets celebrate this blissful New year
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:42 PM
|
|
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 6:35 PM
|
|
فضای این دل دیوانه گرفته بوی گل نرگس ... دلم نشسته چو پروانه در آرزوی گل نرگس
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:39 PM
|
|
خدا کند تو بیایی و صبح سر بزند مهدی جان
که بی ستاره ترین شب شب جدایی توست مهدی جان
بیا که دیدن رویت بهشت موعود است مهدی جان
بهشت آیتی از جلوه خدایی توست مهدی جان
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ
وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ
فيهاطَويلاً

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:25 PM
|
|

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 10:2 PM
|
|
سال ۱۳۸۹ مبارک
تقدیم به شما کاربران عزیز
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 12:12 PM
|
|
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع ميكند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامي ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه ميكنند
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:12 PM
|
|

بخشی از مراسم پر شور غدير، درخواست حسان بن ثابت بود. او به حضرت عرض کرد: يا رسول الله، اجازه
مي فرماييد شعري را که درباره علي بن ابي طالب (به مناسبت اين واقعه عظيم) سروده ام بخوانم؟ حضرت فرمودند: بخوان ببرکت خداوند.
حسان گفت:
اي بزرگان قريش، سخن مرا به گواهي و امضاي پيامبر گوش کنيد.
و سپس اشعاري را که در همانجا سروده بود خواند که به عنوان يک سند تاريخي از غدير ثبت شد و به يادگار ماند. ذيلاً متن عربي شعر حسان و سپس ترجمه آنرا معني آوريم:
أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ النَّبِيَّ مُحَمَّداً لَدَى دَوْحِ خُمٍّ حِينَ قَامَ مُنَادِياً
وَ قَدْ جَاءَهُ جِبْرِيلُ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ بِأَنَّکَ مَعْصُومٌ فَلَا تَکُ وَانِياً
وَ بَلِّغْهُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ رَبُّهُمْ وانْ أَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ وَ حَاذَرْتَ بَاغِياً
عَلَيْکَ فَمَا بَلَّغْتَهُمْ عَنْ إِلَهِهِمْ رِسَالَتَهُ إِنْ کُنْتَ تَخْشَى الْأَعَادِيَا
فَقَامَ بِهِ إِذْ ذَاکَ رَافِعُ کَفِّهِ بِيُمْنَى يَدَيْهِ مُعْلِنَ الصَّوْتِ عَالِياً
فَقَالَ لَهُمْ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ مِنْکُمْ وَ کَانَ لِقَوْلِي حَافِظاً لَيْسَ نَاسِياً
فَمَوْلَاهُ مِنْ بَعْدِي عَلِيٌّ وَ إِنَّنِي بِهِ لَکُمْ دُونَ الْبَرِيَّةِ رَاضِياً
فَيَا رَبِّ مَنْ وَالَى عَلِيّاً فَوَالِهِ وَ کُنْ لِلَّذِي عَادَى عَلِيّاً مُعَادِياً
وَ يَا رَبِّ فَانْصُرْ نَاصِرِيهِ لِنَصْرِهِمْ إِمَامَ الْهُدَى کَالْبَدْرِ يَجْلُو الدَّيَاجِيَا
وَ يَا رَبِّ فَاخْذُلْ خَاذِلِيهِ وَ کُنْ لَهُمْ إِذَا وُقِفُوا يَوْمَ الْحِسَابِ مُکَافِيَا
آيا نمي دانيد که محمد پيامبر خدا صلي الله عليه و اله و سلم کنار درختان غديرخم با حالت ندا ايستاد، و اين در حالي بود که جبرئيل از طرف خداوند پيام آورده بود که در اين امر سستي مکن که تو محفوظ خواهي بود، و آنچه از طرف خداوند بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر نرساني و از ظالمان بترسي و از دشمنان حذر کني رسالت پروردگارشان را نرسانده اي.
در اينجا بود که پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم دست علي عليه السلام را با دست راست بلند کرد و با صداي بلند فرمود: هر کس از شما که من مولاي او هستم و سخن مرا بياد مي سپارد و فراموش نمي کند، مولاي او بعد از من علي است، و من فقط به او – نه به ديگري – به عنوان جانشين خود براي شما راضي هستم. پروردگارا هر کس علي را دوست بدارد او را دوست بدار، و هر کس با علي دشمني کند او را دشمن بدار. پروردگارا ياري کنندگان او را ياري فرما بخاطر نصرتشان امام هدايت کننده اي را که در تاريکيها مانند ماه شب چهارده روشني مي بخشد. پروردگارا خوار کنندگان او را خوار کن و روز قيامت که براي حساب مي ايستند خودت جزا بده.

جلوه گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر
رودها با یكدگر پیوست كمكم سیل شد
موج مىزد سیل مردم مثل دریا در غدیر
هدیه جبریل بود الیوم اكملت لكم
وحى آمد در مبارك باد مولى در غدیر
با وجود فیض اتممت علیكم نعمتى
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر
بر سر دست نبى هر كس على را دید گفت
آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر
بر لبش گل واژه « من كنت مولا» تا نشست
گلبُن پاك ولایت شد شكوفا در غدیر
بركه خورشید در تاریخ نامى آشناست
شیعه جوشیده ست از آن تاریخ آنجا در غدیر
گرچه در آن لحظه شیرین كسى باور نداشت
مىتوان انكار دریا كرد حتى در غدیر
باغبان وحى مىدانست از روز نخست
عمر كوتاهى ست در لبخند گل ها در غدیر
دیدهها در حسرت یك قطره از آن چشمه ماند
این زلال معرفت خشكید آیا در غدیر؟
دل درون سینهها در تاب و تب بود اى دریغ
كس نمىداند چه حالى داشت زهرا در غدیر
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:15 PM
|
|
میلاد خورشید مهر و عطوفت مبارک باد

اومدم تا ببينم لحظه عاشق شدنو
به دلم افتاده بود صدا زدين آقا منو
دل تنهامو آوردم با يه دنيا دلخوشي
كمتر از آهو كه نيستم ميشه ضامنم بشي
اومدم همسايه هاي پاپرت رو دون بدم
دلمو رو دست بگيرم تا بهت نشون بدم
روبروي گنبدت سجده كنم سلام بدم
خسته نيستم اگه من از راه دوري اومدم
بگم آفتابيو و عاشقم درست مثل جنوب
با همون لهجه دريايي كه ميدوني تو خوب
مِ از سيد مظفر به تو دخيل اَ بندُم
نظرُم هَ بيارُم يِتا كيسه گندم
شايد كه كفترانِت لايقُم بِدونِن
حاجتي كه اوم هَ به گوشت برسانِن
تو چشمه محبت مِ تشنه نگاتُم
تو كعبه اميدي به هر دم نه صداتم
اسم نازنينت تا روي زبونِن
اون گدن مدائك لحظه اذانِن
روبروت بي اختيار دوباره زانو بزنم
ميون گريه بگم غريبو در به در منم
تو رو شاهد بگيرم كه با خدا حرف بزني
ميدونم كه دست رد باز به سينم نميزني
ميدونم شفاعت بي منتت زبون زده
به همين اميد دلم به مشهد تو اومده
تو كه اسمت با غم نقاره ها روي لباست
همه صحن طلات ردپاي فرشته هاست
دست خالي هيچكسي از در خونت نميره
يا رضا رضا ميگم تا قلبم آروم بگيره
يا رضا رضا ميگم تا قلبم آروم بگيره
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 1:48 PM
|
|

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 12:50 PM
|
|
چه طولانی شد
این عطش
چه طاقت سوز شد این
تشنگی

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:42 AM
|
|
صداي پاي عيد مي آيد و دل مومن برسر دو راهي آمدن عيد رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکليف است، از آمدن آن يک دل شاد باشد يا از رفتن اين يک محزون ؟ عيد فطر پاک ترين و عيدترين عيدهاست چرا که پاداش يک ماه عبادت و شست وشوي جان درنهر پاک رمضان است.
عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست ، عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود. رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و آدمي نوبا جاني تازه از آن سر بر مي آورد . فطر شادي و دست افشاني بر رفتن رمضان نيست ، بر آمدن روز نو، روزي نو و انساني نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ، با شبهاي قدر و مناجاتهايش از ما آدمي ديگر بسازد . اگر درعيد فطر درنيابيم که از نو متولد شده ايم، اگر تازگي را درروح خود احساس نکنيم، عيد فطرعيد ما نيست . از اينروست که در دعاي قنوت نماز عيد فطر مي خوانيم :
اسئلک بحق هذااليوم الذي جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلي الله عليه و اله ذخراً و مزيداً
"از تو خواهم به حق اين روز که آن را براي مسلمانان عيد قرار دادي وبراي محمد و آل او ذخيره و فزوني ساختي ."

و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم... اللهم عجل لولیک الفرج
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:42 PM
|
|


[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 11:30 PM
|
|
فداییات خواندند و «فادی» لقبت دادند.
چه زیبا بود این نام و چه با مُسّما بود این اسم!
بگذار همگان علی علیهالسلام را تنها بگذارند!
بگذار مدینه بر ولیِ خدا سخت بگیرد!
بگذار سلامِ وصیِ رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم را پاسخ نگویند!
بگذار خانه نشینی، عدالت را به بند بکشد!
بگذار بُغضِ گلویِ یتیمان، در نبود پدر، سیلی از اشکِ مَلَک به راه اندازد و ناله بابا در فقدانِ زهرا علیهاالسلام ، دور از چشمِ کودکان، عرش را بلرزاند.
فاطمهای در راه است... میآید تا غبار از خانه دلها بِروبَد.
میآید تا غمِ بی مهری امّت را از چشمها بشوید.
میآید تا زخمها را مرهم باشد، دردها را مُداوا و اشکها را تسکین.
فاطمهای در راه است... چهار پسر خواهد آورد تا اُم کلثوم را برادر، زینب را خادم، حسین علیهالسلام را پیرو و حُسین علیهالسلام را یاور باشند.
... و در این میان، یکی هست که فضیلت و معرفت را پدر است و حیدر کرّار را نیکو پسر.
یکی هست که رشادت را سَروَر است و حسین را غلام...؛ جُز «مولا» صدایش نمیزند.
فاطمهای در راه است و چهار پسر... و در این میان، یکی هست که قنداقهاش گِردِ سَرِ فرزندانِ فاطمه ـ سلام اللّه علیها ـ میچرخد و «بیعت» را متحیّر میسازد که این چگونه پیمانی است و چگونه به انجام خواهد رسید؟
«بیعت» به انتظار مینشیند تا عاقبت کار را ببیند.
پدر، زمامِ حکومت را در دست میگیرو عبّاس، جلوتر از «حَسَنین» پای نمیگذارد؛ مگر به وقت خطر.
پدر با فرق خویش بر سَرِ پیمان الهیاش میماند و عبّاس علیهالسلام چون شاگردی، فرق پدر را نظاره میکند و درس میآموزد.
پدر، دستِ عباس علیهالسلام را در دستِ حسین علیهالسلام میگذارد و کربلا را سفارش میکند و عبّاس علیهالسلام ، اشک را امضایِ این پیمان میکند و «بیعت» همچنان منتظر، تا عاقبت کار را ببیند.
عاشورا میآید و تشنگی طبل میکوبد.
عبّاس علیهالسلام علمدار است و سقّا.
ذرّیه فاطمه زهرا علیهالسلام ، گرد فرزند فاطمه اُمّالبنین میچرخند و به او دل خوش دارند.
زمان، سخت میگذرد و «بیعت» منتظر است تا عاقبت کار را ببیند. یک اقیانوس غیرت و یک کاروان تشنگی، رو در رویِ هماند... اقیانوس به خروش میآید؛ دشمن اسیر توفانها میشود و مشک عبّاس علیهالسلام از لب فرات، سیراب.
شرم و مروّت، عبّاس علیهالسلام را معلّم میبیند و بساطِ شاگردی خویش پهن میکند و میآموزد که در نهایت تشنگی، بر مولای خود پیشی نگیرد و پیش از او و فرزندانش آب ننوشد.
«بیعت» را قنداقهای به یاد میآید و دستانِ علی علیهالسلام و حسین علیهالسلام و عبّاس علیهالسلام .
دیگر «بیعت» هم ملتهب است و سردرگم، که عاقبت کار چه خواهد شد؟ دستها شمشیر میزنند و «بیعت»، نگران، تماشا میکند... لحظهای بعد، دست شمشیر میزند و باز «بیعت»، پریشان، تماشا میکند... دمی بعد، دندانها، آویزه مشک را در آغوش میکشند و چشم، سنگینی دَردِ تیر را به جان میخرد.
«بیعت» را دیگر تاب تماشا نیست؛ روی بر میگرداند. طولی نمیکشد که فرقِ پسر، چون پدر، فوّاره خون میشود.
فرزند زهرا علیهاالسلام سوی فرزند امالبنین میشتابد و اشک میریزد.
دست عبّاس علیهالسلام در دست حسین علیهالسلام است.
سر عبّاس علیهالسلام بر دامن حسین علیهالسلام است؛ ولی کجاست جان عبّاس؟
* * *
فداییات خواندند و «فادی» لقب دادند. چه زیبا بود این نام و چه با مسمّا بود این اسم!
|
کاش میگشتم فدای دست تو |
تا نمیدیدم عزای دست تو |
|
خیمههای ظهر عاشورا هنوز |
تکیه دارد بر عصای دست تو |
|
یک چمن گلهای سرخ نینوا |
سبز میگردد به پای دست تو |
|
گلشنی از لالههای زخم شد |
ابتدا تا انتهای دست تو |
|
رود شد، دریا شد اقیانوس شد |
چشمهای از ماجرای دست تو |
|
میشود آن سوی اقیانوس رفت |
تا خدا با ناخدای دست تو |
![]()
![]()
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 5:32 PM
|
|

ماه رجب , ماه بارش رحمت الهی ؛ ماه امیر المومنین علی علیه السلام است .
دق الباب کنیم و در شب آرزوها از خداوند بخواهیم که فرصت بندگی و طاعت عنایت فرماید



[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 3:33 PM
|
|




















باز كن پنجره را، دختركم فصل بهار ست
بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار
باز كن پنجره را ـ
تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ
تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز
تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند
باز كن پنجره را فصل بهار است
باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند
***
دختر كوچك من فصل بهار است
باز كن پنجره را ـ
تا بدين كلبه رسد نغمه مرغان خوش آهنگ
تا نسيمي بسر و زلف تو ريزد گل صد رنگ
تا بخوانيم بهمراه كبوتر، غزل صبح
تا برانيم بآواز قناري غم خود را زدل تنگ
***
دخترم! فصل بهار است بر اين پنجره ها، پرده مياويز
تا به بينيم بهر سو، گذر چلچله ها را
دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان ـ
جامه سبز بهارست
جلگه تا جلگه ز گلهاي همه پر نقش و نگار است
همه انگشت نهالان ـ
چشم، تا كار كند غرق نگين هاي شكوفه است
همه جا، دست زمين، لاله فروش است
همه سو، موج هوا، عطر نثار است .
***
باغ را بنگر و فواره الماس فشان را
ارغوان ريخته بر دامن هر دشت
دشت را بنگر و اين فرش زمردوش ياقوت نشان را
***
دخترم! آينه را از سر اين طاقچه بردار
كه در اين فصل دلاويز ـ
همه جا آينه بندان بهار است
يكطرف پيش رخت، آينه روشن مهتاب ـ
يكطرف آينه چشمه رخشنده آرام ـ
يكطرف آينه قدي سيمينه البرز ـ
با چنين آينه بندان بهاري ـ
هر طرف روي كني آينه خيز است ـ
هر كجا پاي نهي آينه زار است
***
شانه را دور بيفكن
كه تو را گر نبود شانه، نه اندوه و نه بيم است
بهترين شانه تو دست نسيم است
***
دخترم! عطر چه خواهي ؟
كه نسيم سحري عطر فروش است
موج هر باد كه بر زلف تو پيچد ـ
پيك خوشبوي بهارست و رباينده هوش است
***
دخترم! باز كن از گردن خود رشته گوهر
تا كه بانوي بهاران ز شكوفه ـ
به سروشانه سيمين تو گوهر بفشاند
يا برانگشت ظريف تو نگين از گل رنگين بنشاند
***
هر چه زيبائي و زيباست در آغوش بهارست
مرغكان بر سر هر شاخه گل، گرم سرودند ـ
تازه گلها همه در باغچه آماده رقصند ـ
خوشنوا چلچله ها، زمزمه گر، مست نشاطند ـ
لك لكان صيحه كنان پيك درودند ـ
سارها چرخ زنان در دل ابرند ـ
گاه، چون موج خروشان، همه در اوج فرازند
گاه، چون برگ درختان همه در قوس فرودند .
***
باز كن پنجره را، دختركم فصل بهار ست
بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار
باز كن پنجره را ـ
تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ
تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز
تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند
باز كن پنجره را فصل بهار است
باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند














سفره های هفت سین که مشاهده می فرمایید توسط دختران گلم در مجتمع آموزشی خدیجه کبری چیده شده.
آرزومند سالی پر بار و قرین با شادکامی برای همکاران محترم و صمیمی و دختران گل این مجتمع فعال و پویا هستم.
معنی هفت سین


اولین سین سنجد
سنجد نماد سنجیده عمل کردن است . سنجد را براین باور بر سفره میگذارند که هرکس با خویشتن عهدکند که درآغاز سال هرکاری را سنجیده انجام دهد . سنجد نشانه گرایش به عقل است . احترام به تفکر و ترویج و خردمندی . اولین چیزی که خداوند آفرید عقل بود پس عقلانیت را ارج مینهیم و خردمندی را بزرگ .
دومین سین سیب
دومین سینی که برسفره مینهند سیب است که نماد سلامتی میباشد .
سومین سین سبزه
سبزه پس از سنجد و سیب بر سفره گذاشته میشود که نشانه خرّمی وشادابی وخوش اخلاقی است . سبزی با خود شادابی نیکویی و زندگی را بهمراه می آورد . من با خویشتن عهد میکنم که دراین سال شاد و خوش خلق وخوش اخلاق باشم . رنگ سبز ارتعاش افکار ما را موزون نگه میدارد و به ما آرامش میدهد .
چهارمین سین سمنو
سمنو مظهر صبر و مقاومت وعضو عدالت و قدرت است .
پنجمین سین سیر
سیر به نشانه دست نگه داشتن از تجاوز به سفره هفت سین راه یافته تا پای را از گلیم خویش بیرون ننهیم . سیر نماد مناعت طبع است یعنی انسان باید همواره با قناعت برجهان بنگرد که انسان قانع از نفس کریحش برتر از انسان قانع به دارندگی ثروت است . پس سیر که نشانه قناعت و یادآور امتناع از تجاوز است را برسرسفره مینهیم تا انسانی عاقل سالم شاداب قوی و قانع باشیم . سیر چشمی و چشم سیری از بزرگترین صفات انسان برتر میباشد .
ششمین سین سرکه
سرکه نماد پذیرش ناملایمات و نماد رضا و تسلیم است . واقف براین نکته هستیم که زندگی پیوسته توام با رنج و مشقت و زحمت است و هیچ انسان متعهد و بامسئولیتی نیست که بدون دغدغه بتواند به زندگی ادامه دهد . خداوند زمین وآسمان و انسان را آسوده و بی غم نیافرید و سرکه گویای نکته ایست از تسلیم دربرابر رخدادهای ناگوار زندگی .
و هفتمین سین سماق
آخرین سین سفره هفت سین سماق است . سماق نماد صبر و بردباری و تحمل دیگران است . صبر به انسان میاموزد که درگذر زندگی خستگی را بایدخسته کند وکام را بیابد .

امسال ساعت تحویل در مدینه منوره هستم.خدا را سپاس ![]()
التماس دعا![]()









[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 0:4 AM
|
|






فرخنده سالروز ميلاد با برکت


[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 4:28 PM
|
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی
الِّرِضاالمَرُتَضی اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقیِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ
الاَرضِ وَمَن تَحت الثَّری اَلصِدّیقِ الشَّهیدِ صَلاةً کَثیرَةً تآمَّةً زاکِیَةً
مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةکَاَفضَلِ ما صَلَّیتَ عَلی اَحَدٍ مِن
اولیائِکَ
ایام سوگواری مولا" ثامن الحجج" بر شما تسلیت و تعزیت باد.
سایت پخش زنده از حرم مطهر امام رضا(ع)


دل همیشه غریبم هوایتان كرده است هواى گریه پایین پایتان كرده است
و گیوههاى مرا رد پاى غمگینت مسافر سحر كوچه هایتان كرده است
خداش خیر دهد آن كسى كه بال مرا كبوتر حرم باصفایتان كرده است
چگونه لطف ندارى به این دو چشمى كه كنار پنجره هایت صدایتان كرده است
چگونه از تو نگیرم نجات فردا را خدا براى همینها سوایتان كرده است
چرا امید ندارى مدینه برگردى مگر نه آنكه خدا هم دعایتان كرده است
میان شهر مدینه یگانه خواهرتان چه نذرهاى بزرگى برایتان كرده است
تو آن نماز غریب همیشهها هستى كه كوچه هاى خراسان قضایتان كرده است
سپیدهاى و به رنگ شفق در آمدهاى كدام زهر ستم جابجایتان كرده است

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 12:28 PM
|
|
شاید این جمعه بیاید
شاید....

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 7:41 PM
|
|
میلاد امام محمد باقر مبارک![]()
امام محمدباقر علیهالسلام ، در روز جمعه اول رجب سال 57 هجری قمری در مدینه به دنیا آمد. پدرش، امام ساجدان و زینت عبادتکنندگان، حضرت سجاد علیهالسلام و مادرش، ام عبدالله، دختر امام حسن علیهالسلام است. ایشان، راستگوترین مردم در گفتار و نیکوترین آنان در رفتار بود. در این مقاله کوتاه، به برخی جنبههای زندگی آن امام والاگهر و نیز برخی سخنان گرانمایه حضرتش میپردازیم.
در آن جمعه سراسر نور و سرور، در خانه چهارمین امام هدایت، فروغی که از بیت نبوت و خاندان رسالت، جهان را روشنی میداد، در وجود شکافنده دانشها، حضرت باقر العلوم علیهالسلام تجلی یافت و کودکی محمد نام، پای به عالم هستی نهاد و همه جا را نورباران کرد. سلامی که حبیب خدا از زبان جابر بن عبداللّه انصاری به امام باقر علیهالسلام رساند، گویای منزلت این وجود برکتخیز و عزتآفرین است. ما نیز بر این مولود مبارک درود میفرستیم و میلاد آن غواص بیبدیل دانشها را که دامن دامن معرفت به تشنگان دانایی میبخشید، تبریک میگوییم.
امام صادق علیهالسلام در مورد مادر گرامی پیشوای پنجم میفرماید: «آن بانو، صدیقهای بود که همانند او در میان فرزندان امام حسن علیهالسلام دیده نشده است.» در تاریخ، از قول امام باقر علیهالسلام نیز داستانی شگفت در مورد آن بانوی والا آمده است که از مقام سترگ ایشان خبر می دهد. امام میفرماید: «مادرم نزدیک دیواری نشسته بود که ناگهان دیوار شکافته شد و ما صدای هولناک فرو ریختن دیوار را شنیدیم. در این حال، مادرم دست خود را بلند کرد و به سوی دیوار گرفت و گفت: نه، به حق مصطفی صلیاللهعلیهوآله سوگند یاد میکنم که خداوند اجازه سقوط به تو نداده است. پس دیوار در هوا معلق ماند تا مادرم از آن بگذشت. پس از آن، پدرم امام سجاد علیهالسلام یکصد دینار از برای مادرم صدقه داد».
در تاریخ آمده است که پنجمین امام هدایت، حضرت ابو جعفر محمد بن علی علیهماالسلام ، سه لقب داشت: باقرالعلوم (شکافنده دانشها)، شاکر (سپاسگزار) و هادی (راهنما). در این میان، لقب مشهور ایشان باقر است. از جابر جعفی، یکی از یاران ایشان پرسیدند که چرا امام را باقر مینامند؟ پاسخ داد: «زیرا آن حضرت، دانش را موشکافی و حلاجی میکند و آنچه را شایسته است، آشکار میسازد».
در کتابهای تاریخی، معجزههای فراوانی از امام باقر علیهالسلام نقل شده است. در یکی از آنها، عبداللّه بن عطاء مکی میگوید: «با اشتیاق دیدار روی امام باقر علیهالسلام ، از مکه به مدینه آمدم. شبی که به مدینه رسیدم، باران شدید و سرمایی سخت بیداد میکرد. من که نیمه شب به در خانه حضرت رسیده بودم، با خود گفتم: اکنون برای در زدن دیر شده است. پس بهتر است تا صبح همینجا بمانم و صبح هنگام به خدمت ایشان مشرف شوم. در این هنگام، صدای امام را شنیدم که میفرمود: در خانه را برای ابن عطاء باز کنید که امشب، سرمای سخت و آزار باران را به خاطر ما تحمل کرده است».
بعضیها در این دنیا فرصت دانشآموزی مییابند و به مراتبی از دانش دست مییابند، به گونهای که لحظهای نشستن در کنار آنها و بهره بردن از سخنان گهربارشان، به عمری میارزد و روح را صفا میبخشد. به قول سعدی شیرین سخن:
| نگهدار فرصت که عالم دمی است | دمی پیش دانا، به از عالمی است |
حال بر آنان است که فروتنانه به آموزش دانش به دیگران بپردازند و همگان را در این دانش خدادادی سهیم کنند؛ زیرا به فرموده امام باقر علیهالسلام :«زکات دانش این است که آن را به بندگان خدا بیاموزی».
حضرت امام محمد باقر علیهالسلام میفرماید: «حسد، ایمان را میخورد، چنانکه آتش، هیزم را.» از ناپسندترین صفات اخلاقی ،حسد است که به فرموده امام علی علیهالسلام ، اگر شخص بر آن چیره نشود، بدنش گور جانش میگردد. سعدی شیرازی نیز در گلستان باصفای خود، انسان حسود را هماره در بلا میداند و میسراید:
| الا تا نخواهی بلا بر حسود | که آن بخت برگشته خود در بلاست |
| چه حاجت که با وی کنی دشمنی | که وی را چنان دشمن اندر قفاست |
اگر همه رفتارهای ناپسند آدمی را در خانهای گرد آورند، کلید این خانه، دروغ خواهد بود. خداوند متعالی نیز در قرآن کریم، دروغ گویان را کسانی میداند که به آیات الهی ایمان نیاوردهاند و میفرماید: «تنها کسانی دروغ میبندند که به آیات خدا ایمان ندارند. آری، دروغگویان واقعی آنها هستند.» ازاینروست که میبینیم پیشوای پنجم هدایت، امام محمدباقر علیهالسلام درباره این صفت ناپسند میفرماید: «دروغ، ویرانکننده ایمان است».
تکبر و خودپسندی، از صفتهای ناپسندی است که در قرآن کریم مذمت شده است، آنجا که خداوند میفرماید: «و روی زمین با تکبر راه مرو، تو نه میتوانی زمین را بشکافی و طول قامتت نیز هرگز به کوهها نمیرسد.» با این حال، بعضیها به جای صفت پسندیده تواضع و فروتنی، متکبرند و خود را برتر از دیگران میپندارند. این افراد، نمیتوانند دوستان خوبی برای آدمی باشند، چنانکه امام محمدباقر علیهالسلام نیز میفرماید: «از دوستی با کسی که بر تو فخر میفروشد و برتری میجوید، بپرهیز؛ که موجب خواری مؤمن است.» سعدی شیرینسخن هم در مورد این صفت ناپسند میگوید:
| تواضع سر رفعت اندازدت | تکبر به خاک اندر اندازدت |
مالدوستی و ثروتاندوزی، از صفات بسیار ناپسندی است که میتواند بهراحتی دین آدمی را از بین ببرد و جلو اوج گرفتن روح انسان را بگیرد. چهبسا انسانهایی که سالها برای گردآوری ثروت در تلاشند و در این راه به هر رفتار خوب و بدی دست میزنند، ولی ناگهان دست اجل و سفیر مرگ از راه میرسد و آنها را بدون اینکه از آن مال بهره برده باشند، از این جهان فانی، به سرای ابدی میبرد و جز حسرت و پشیمانی بر دلشان چیزی نمیگذارد. ازاینروست که امام باقر علیهالسلام در مثلی زیبا میفرماید: «دو گرگ گرسنه و خونخوار در گله بیشبان که یکی از جلو و دیگری از عقب به آن حمله کنند، زودتر آن گله را از بین نبرند که دوستیِ مال، دین مؤمن را از میان میبرد».
خداوند، دشنامگو را دشمن خود میداند.
هیچ عملی همراه شک و انکار، سودمند نیست.
ای جابر! هر که اطاعت خدا کند و ما را دوست داشته باشد، او ولیّ و دوست ماست و هر کس به خدا نافرمانی کند، دوستی ما هیچ سودی به حالش نخواهد داشت.
در کار خود با مردم خداترس مشورت کن.
عالمی که از علمش بهره برند، از هفتاد هزار عابد بهتر است.
کمال انسان، دانشمند شدن در دین، صبر در بلا و میانهروی در زندگی است.
همانا پاداش صدقه در روز جمعه افزون میشود.
هان ای مردم! راست بگویید که خداوند با راستی است.
همانا خشم، آتشپارهای از شیطان است که در قلب آدمیزادع افروخته میشود.
در روز قیامت، حسرت و اندوه و افسوس کسی از همه بیشتر است که عدل و داد را بستاید، ولی خود در عمل با آن مخالفت کند.
دو رکعت نماز بعد از مسواک کردن، از هفتاد رکعت نماز بیمسواک برتر است.
به خدا سوگند هیچ بندهای در دعا پافشاری و اصرار به درگاه خدای عزوجل نکند، جز اینکه حاجتش را برآورد.
همانا شیعه ما کسی است که از خدای عزوجل اطاعت کند.
هنگامی که انسان به چهل سالگی میرسد، فرشتهای از آسمان ندا در میدهد که هنگام کوچ کردن رسیده؛ توشه سفر را آماده کن.
مسلمان کسی است که مسلمانان از آسیب زبان و دستش ایمن باشند.
بنیاد اسلام، پنج چیز است: نماز، زکات، روزه ماه مبارک رمضان، حج و ولایت ائمه علیهمالسلام .
[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 6:21 PM
|
|


"باز باران باترانه
مي خورد بر بام خانه"
يادم آيد کربلا را دشت پر شور ونوا را
گردش يک ظهر غمگين گرم و خونين
لرزش طفلا ن نالان زير تيغ و نيزه ها را
باز باران با صداي گريه هاي کودکانه
از فراز گونه هاي زرد وعطشان با گهرهاي فراوان
مي چکد از چشم طفلان پريشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پيچ وخمي در حسرت لبهاي ساقي
چشم در چشمان هم آرام وسنگين
مي چکد آهسته از چشمان سقا برلب اين رود پيچان باز باران
باز باران با ترانه آيد از چشمان مردي خسته جان
هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب
نرم نرمک مي چکد اين قطر ه ها روي لب شش ماهه طفلي رو به پايان
مرد محزون دست پر خون
مي فشاند از گلوي نازک شش ماهه بر لب هاي خشک آسمان
باچشم گريان باز باران
باز باران قطره قطره
مي چکد از چوب محمل خاکهاي چادر زينب به آرامي شود گل
مي رود اين کاروان منزل به منزل
مي شود از هر طرف اين کاروان هم سنگ باران
آري آري باز سنگ و باز باران
آري آري تا نگيرد شعله ها دردل زبانه
تانگيرد دامن طفلان محزون را نشانه
تانبيند کودکي لب تشنه اينجا اشک ساقي
بر فراز خيمه
برگونه ها
بر مشک ساقي
کاش مي باريد باران ....

[+]
نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 9:42 AM
|
|
| * نام و نام خانوادگی : | |
| * آدرس ایمیل: | |
| موضوع پیام: | |
| *پیام: |
|
|
| |