تبليغاتX



روانشناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران - «من کور هستم لطفا کمک کنید.» - آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
designer: saeed_asad86
تصـــــــوير تصادفي
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS  
site map site map ror html site map
  Add to Technorati     ..............................

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? دکتر شیری
روانشناسی و مشاوره
روانشناسی عملی
همراز
روانشناسی
مشاوره وبلاگی
اعتماد(مشاوره و روان شناسی)
مشاوران شهر رضا
مشاوره تحصیلی
هومیوپاتی
د ر ما ن وسواس
مرکز مشاوره راه نو
انجمن حمایت از کم توانان ذهنی
روان شناسی عمومی و سلامت روان
آپلود
اداره کل امور تربیتی و مشاوره
وب نوشت علی صاحبی
مشاوره درمدارس شهرستان شوش
تحقیقات آموزشی
معرفي رشته ها
::ساخت لوگو،بنــرو تيتر::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:روانشناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران - «من کور هستم لطفا کمک کنید.» - آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم! در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

ارتباط با ما
آرشيو
«من کور هستم لطفا کمک کنید.» - آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود... او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و رو حتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است....

خیلی وقتها اتفاق می افتد که ما در غل و زنجیر زندگی می کنیم و هرگز در نمی یابیم که کلید آن در جیب خودمان است.

آدمی را باید تشویق نمود تا مسوولیت وجودی خود را بپذیرد و متوجه شود که در درون محدوده های خاص می تواند خویشتن را در هر لحظه که بخواهد مجددا تعریف کرده و در محیط اجتماعی خود رفتار و احساس متفاوتی داشته باشد.

---

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند!

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

  هر مانعى = فرصتی

[+] نوشته شده توسط فاطمه بیدی در 4:35 PM | |

:: مطالب پيشين
ارتباط با مدیر ...
* نام و نام خانوادگی :
* آدرس ایمیل:
موضوع پیام:
*پیام: